|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
پينوشت: مخاطب خاص دارد، نقطه. ![]()
![]()
"آن روزها پسرها شلوار جيبپاكتي و گاباردينهاي سبز و خردلي ميپوشيدند. الان اگر ببيني عق ميزني. به جان خودت راست ميگويم. واه واه! پيراهنهاي پيچاسكن بادمجاني كه پاساژ كويتيها ميآورد ديگر نوبرش بود. انگار همه كهنهپوش بودند. چيزهاي نو برق نميزدند."
صـفحه 33
مجموعه داستان "آويشن قشنگ نيست"
حامد اسماعيليون
نشر ثالث
قيمت 1000تومان، 47صفحه
پانوشت: خوبيِ كتابهاي نازك و لاغر اينه كه وقتي يه قسمت جالب ازش پيدا ميكني، ميتوني با خيال راحت تا تهِ كتاب رو بخوني و بعد بيايي ازش بنويسي و مطمئن باشي يادت نميره كه اون صفحه كدوم صفحه بوده.
ار پرستويي مي ترسيدم* رو كه ميخونم، دلم تنگ ميشه براي نِي نِي چشمهات؛ كه توي اون سالنِ تاريك و شلوغ ِ سينما، با بغض ِ من تر شد. دستمالِ پارچهايِ جيبيات رو ميگيرم و صورتم رو باهاش ميپوشونم و هاي هاي گريه ميكنم. "اينجاي فيلم كه گريه نداشت" رو ميگي با لبخند، و غش ميرم براي لبخندهاي معصومانهات. بعد با خودم ميگم "يعني ما چقدر به كتاب خدا اعتقاد داريم؟ تسليم و اسلام ما كجا رفته؟ «گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد...» رو حافظ بيخود نگفته!" با حرفات آرومم ميكني مثلِ هميشه... و چه خوشبختم كه با تو ديدم اين كتابِ قانونِ دوستداشتني رو.
به راستي! آيا شما «مولانا محمد خواجه شمس الدّين حافظ شيرازي» رو ميشناسيد سرورم؟!
*نقل قول از «دارين حمسه» بازيگر لبناني- مسيحي فيلم «كتاب قانون» /هفته نامه چلچراغ/۹آبان ماه ۱۳۸۸
آقاهه شبيه آقاجونمه، كمي كوتاهتر شايد. خانومه رو اما نميشناسم. هيچجاي ذهنم تصويري از همچين زني ندارم؛ و بچه ها... شايد جوگير ِ ديدنِ هانا و يه عالمه كوچولوي ماماني ِ ديگه توي جشن ِ پرشينبلاگم كه اصلاً به بچهها نيگا هم نمي كنم. اَصَّن همين كه آقاهه شبيهِ آقاجونمه كه دلتنگشم بسّه. ليلا بازم مرام ميذاره و هزاري رو كه به آقاي دكّه روزنامهاي ميده، ميگه باز صيد كردي ها! حوصله چونه زدن ندارم...حوصله ندارم توضيح بدم. اينروزا از همه چي و همه كي خستهام...اين روزا بي حوصلهام...اين روزا تلخم، تلخ ِ تلخ! قهوه؟ نه! زهرمار...آره زهرمار بهتره...
بگذريم، ميگفتم. «پيش تو جامونده دلم» با صداي عليرضا ناظم و اشكان شاملو و با آهنگسازي بنيامين بهادري و تنظيم علي منصوري هستش. شاعر هم فريد احمدي. هيچم به خاطر امروز كه 8/8/88 هستش نخريدمش، به خاطر بنيامين كه اَصَّن! فقط به خاطر آقاجونم بود كه بعد از اون انتخاباتِ كوفتي با يه بحثِ الكي از هم دلخور شديم و مونديم و حالا هوار ميليون تا براش دلم تنگ شده....
واست دردامُ آوردم... ببين محتاج درمونم
نگيرم تا جوابم رو...همين اطراف ميمونم
بيا اوضاع رو برگردون...از اينجا برنگردونم
اگه ردّم كني ميرم...ولي باز از تو ممنونم
شنيدم آدما اينجا، ميان با آرزوهاشون
تو هم با آرزوهاشون، توي قلبت ميدي جاشون
منم يه آرزو دارم، كه اونُ از تو ميخوامُ
مي دونم از تو مي گيرم، تموم آرزووهامُ
منُ ببين توي اين همه
ميونِ اينهمه همهمه
نميدونم بايد چي بگم
كه آخه بار اولمه
مرتبط: اين + اينيكي + اينيكي با عكسش
پ.ن۱: راستي عكس رو نوشته از آرشيو شخصي زهره صحت.
پ.ن۲: خُب! يك سالِ ديگه هم گذشت...يعني قيصر الان كجاست؟ يعني من يك سال ديگه كجام؟ اصَّن اونجا چه شكليه؟
اي صاحبِ زمانه! زمانِ بدي شدهاست
يا چشم ِ ما به دردِ پيامت نميخورد
يا اين كه باد نامه رسانِ بدي شدهاست
برگرد تا هواي زمين را عوض كني
حالا كه نيستي خفقانِ بدي شدهاست
حالا كه نيستي همه ساكت نشستهاند
حتي زبانِ شعر زبانِ بدي شدهاست
ساعت به سرعت و نگران پيش ميرود
اين تيك تاكها هيجانِ بدي شدهاست
دستِ مرا بگير كه يخ زد بدونِ تو
جانِ مرا بگير كه جانِ بدي شدهاست
«میلاد عرفانپور»
كاش خانم مدير بود، هارد كندي بود، جوانه بود....! كاش!!!
نوستالژيم زده بالا امشب![]()
بعد: دلي جونم كه بهم سر مي زنه و برام مي نويسه...تهِ نوستال بازيه! ممنون دلي![]()
و بادهاي جهان جمله تكيــهگاهِ مناند
پ.ن۱: بعد از زلزله اومد.
پ.ن۲: ارزش ِ ادامهدار شدن داره؟