تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

30 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودمُ حالا ریاضی و فیزیک و زبان انگلیسی و غیره! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از: كتاب، وبگردی، مدرسه، فیزیک، كوه، و فوتبال.

همه دیدند که از در وارد شد. رفتنش را اما کسی ندید. با این‌حال او رفته بود؛ شاید برای همیشه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:30  توسط آرزو سلوط 

کاش این روزها تموم نمی‌شدن...کاش هر روز نفسم با نفسِ کتاب‌ها گره می‌خورد و کتاب‌خوان‌ها رو می‌‌دیدم...کاش !دلم تنگ میشه برای همه این روزهای خوب. 

پ.ن1: حتی با وجود کمبود O2 توی نمایشگاه!

پ.ن2: آقای مولوی! بسی از حضور شما در غرفه سپیده باوران خوشحال و مشعوف شدم. موفق باشید


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:7  توسط آرزو سلوط  | 

دیروز روز ِ بسیار بسیار بدی رو آغاز کرده بودم و توی شرکت هم دعوام شده بود. بعد هم به سختی تونستم مرخصی بگیرم تا به نمایشگاه برسم. اما همین‌که وارد نمایشگاه کتاب شدم همّه چی! عوض شد. دنیا گلستان شد؛ حتی به تعبیری آتش بر من گلستان شد. ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که رسیدم. روز قبلش، یعنی جمعه، قرار بود رونمایی از کتابِ «هِی شعر ِ تر انگیزد» آقای بیابانکی و چاپ دوم «رجزمویه» از آقای مهدی‌نژاد رو داشته باشیم؛ که چون آقای بیابانکی شیراز بودن، نشد. بنابراین یه جورایی به شنبه موکول شده بود. ایشون تشریف آوردن و اسنادش هم موجوده!

این هم کتاب مذکور:

بعد با ابراهیم رفتیم پیش روهیا جونم و کتابش رو زورکی هدیه گرفتم و کلی هم ذوق نمودم. به زودی هم معرفی می‌کنم این کتاب رو. در ضمن روز دوشنبه ساعت 5 رونمایی و امضاء کتابشون هست.

بعد هم که بقیه دوستان هم‌نوردم رسیدن. آخر وقت هم آقای امیرخانی اومدن و «قیدار» رو برام امضاء کردن و من الان روی ابرهام... با ایشون کلی راجع به دماوند رفتن‌شون که توی جانستان کابلستان ازش گفته بودن صحبت کردیم. یکی اون‌جا ازم پرسید که قیدار رو خونده‌ام که این‌همه ازش حرف می‌زنم و به همه می‌گم برن نشر افق و این کتاب رو بخرن؟ گفتم که نخوندمش و وقتی دلیلش رو پرسید گفتم می‌ترسم از این‌که بخونمش و تموم بشه.

اگر چه هنوز هم بعد از این‌همه سال شعار ما چلچراغی ها «شنبه‌ی خوب شنبه‌ی چلچراغ» هستش، ولی شنبه‌ی نمایشگاه کتاب هم شنبه‌ی خیلی خوبی بود:)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:32  توسط آرزو سلوط  | 

اولش فکر کردم حیف نبود حالا که ما سرمون خیلی شلوغه و وقت نداریم عکس از غرفه بندازیم و چیدمان کتابهای توی غرفه و خودِ کتاب‌های انتشارات سپیده باوران به این قشنگی هستن، عکاسِ محترم تشریف بیارن و چنین صحنه‌ای رو صید کنن؟ بعد متوجه شدم که نعخیرم! نبود. حیف نبود. همون بهتر که معلوم باشه ناشران شهرستانی چه مرارت‌ها می‌کشند وقتی وسط روز و در اوج شلوغی، تازه کارتن‌های کتاب‌هاشون می‌رسه؛ مخصوصاً اگر مثلِ «عابس آقاشون اینا» کمر درد هم داشته باشن. بهله؛ اینطوریاست!

عکس/ خسرو پرخیده

در ضمن کتابی که توی عکس بالا ملاحظه می‌فرمایید و داغِ داغ از تنور در اومده، کتاب «داشت عباسقلی خان پسری» هستش؛ شعرهای طنز از خانم «نسیم عرب امیری» که از خواندن‌شان پشیمان نمی‌شوید. از من گفتن بود. شبستان، انتهای راهرو 19، غرفه 43. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان، اِوا ببخشید، حضور سبزتان هستیم.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:56  توسط آرزو سلوط  | 

شاعر می‌گه: می‌شود، می‌شود! چگونه اما؟! به همین راحتی که از فردا راهروی 19 در غرفه سپیده باوران منتظر دوستانِ کتاب‌خوان می‌مانیم. بلی به همین سادگی روز معلمی دلِ من شاد می‌شود. من اون‌جا مهمون هستم اما شما بیاید و صاحب‌خانه باشید. بعد هم این‌که شاگردان محترمه! نگران نباشن یه وقتی ها! مطمئن باشن کلاس‌هاشون برگزار می‌شه. بعد هم این‌که مرخصی چی شد پس؟ ندارم. فقط به طرز خوف‌ناکی دارم می‌پیچونم. خدا عاقبتم رو بخیر بگذرونه.

راستی دیروز کمی تا قسمتی غرفه مرتب شد و انصافاً برادران قدسی حسابی زحمت کشیده بودن برای آماده شدنش. کارهای اصلی هم که از فردا شروع می‌شه.

انتشارات سپیده باوران : راهروی نوزده

مجموعه زیبایی از کتابهای دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:43  توسط آرزو سلوط  | 

این یک پُست اضطراری و بدون نیم فاصله هستش برای دوستانی که از شهرستان برای بازدید از نمایشگاه کتاب میان و در سفر یک روزه شون دوست دارن به نشرهای معروف سر بزنن؛ در حالی که اون نشرها توی نمایشگاه امسال حضور ندارن. عرضم به خدمتتون که یادمه پارسال در روزهای نمایشگاه، کتابفروشی نشر ثالث و نشر چشمه کتابهاشون رو با تخفیف نمایشگاه می فروختن. یعنی اگر دوست دارید کتابهایی از این ناشرها رو بخرید به راحتی می تونید برید سراغ کتابفروشی هاشون. مسیر دسترسی هم مترو تهران هستش که اگرچه شلوغه اما می ارزه. کافیه از ایستگاه مترو مصلی یا شهید بهشتی به سمت کهریزک سوار قطار بشید و ایستگاه هفت تیر (دو تا بعد از بهشتی یا سه تا بعد از مصلی) پیاده بشید. از اونجا هم از هر کس بپرسید پل کریمخان بهتون نشون میده. پیاده و از زیر پُل (سواره هم میشه رفت) در سمت شمالی خیابون کتابفروشی های ویستار و آبی و نشر آگه و چشمه و رود هستن. قسمت جنوبی خیابون هم ثالث. چند تا از کتابفروشی ها هم هستن که اسمشون رو فراموش کردم. انتشارات مدرسه هم هست راستی. اول خیابون ایرانشهر. خلاصه که گمون نکنید دسترسی به این کتابفروشی ها و کتابهاشون سخته. حتماً برید و سر بزنید و از کتابها لذت ببرید. روزهاتون پُر کتاب:)

+ این

و این

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:53  توسط آرزو سلوط  | 

حوصله‌ی هیچ‌جا و هیچ‌کس رو نداشتم که دوست جانم بهم پیشنهاد سینما داد. خُب حالا چه فیلمی ببینیم؟ هر چی شد! کجا؟ هر جا شد! این شد که رفتیم جلوی سینما و «نارنجی‌پوش» رو انتخاب کردیم. خُب اولش کمی شفاف‌سازی کنم: یک این‌که دیگه کارگران زحمت‌کش در امر نظافت و پاکیزه‌سازی شهر تهران لباس نارنجی نمی‌پوشن. لابد دیدین که الانه لباس‌هاشون سبز فسفری هستش. یعنی این رنگی:

این عکس رو در فیسبوک یافتم.

دوم این‌که اون قسمت از فیلم که توی جمشیدیه گرفتن توی ناحیه شرکت بهینه سبز هستش که توی فیلم با پوشیدن لباس یک شرکت دیگه، خلاف واقع رو نشون دادن. حالا چی می‌شد مثلاً اگه آقای مهرجویی می‌اومد لباس‌های شرکتِ ما رو می‌گرفت؟ بهش نمی‌دادیم یا از ایشون پول می‌گرفتیم؟  سوم این‌که کاش یه کم واقعی‌تر نشون می‌دادن زندگی این کارگران زحمت‌کش یا به قول فیلم «سوپور» ها رو. بعدش این هم بگم که توی عکسِ فیلم، گول لباس نارنجیِ لیلا حاتمی رو نخورید و منتظر نباشید ایشون رو با این لباس ببینید. شاید فقط خواسته باهاش عکس بندازه.

اما در کل با کمی اغماض فیلم بدی نبود. بالاخره ماها کِی قراره یاد بگیریم که برای دور کردن زباله از خودمون نباید اون‌ها رو توی کوچه و خیابون بریزیم. باید یاد بگیریم که ارزش این طلای کثیف رو بدونیم. این هم صحنه‌ای بود که بعد از خروج از سینما باهاش مواجه شدیم و جز آه کشیدن و عکس انداختن کاری از دستمون بر نیومد.

خُب بعد از فیلم هم دیگه حوصله‌مون سر ِ جاش اومده بود و فهمیدیم که به‌به! این‌جا که خیابون انقلاب هستش و کلی کتاب داره و این حرفا. این شد که دوست جانم این کتاب رو هم به قیمت دو هزار تومان برای بنده خریداری فرمودن و تشکر و اینا. دوست دارم بخونمش و زودی ازش بنویسم. قیمت پشت جلدش فکر کنم 3600تومان بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:21  توسط آرزو سلوط  | 

+

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:1  توسط آرزو سلوط  | 

از این روزا اگر بخوام بگم باید از اخلاقم بگم که هیـــــــــــــچ تعریفی نداره! بداخلاقِ بداخلاقم. توی شرکت بداخلاق، سر ِ کلاس بداخلاق، با دوستام بداخلاق، با خانواده بداخلاق... چی شد که این‌طوری شدم نمی‌دونم. پشیمون هم هستم ها؛ ولی خُب چه کار می‌شه کرد؟ به رئیسم گفتم ده روز مرخصی می‌خوام، بدون حقوق حتی. جوابم رو نداد و به اندازه‌ی دویست روز ازم کار خواست. انصافه؟ نه، واقعاً انصافه؟ من می‌خوام برم نمایشگاه کتاب. من می‌خوام از صبحِ اول وقت تا آخرِ شب اون‌جا باشم. می‌خوام نفسم با عطر کتاب‌ها همراه بشه؛ حالا هِی بقیه بیان گیر بدن که هوای مصلی خفه است و آدم دلش می‌گیره و این حرفا. من که به گوشم نمی‌ره. از این روزام اگر بخوام بگم باید از نشر چشمه بگم که اندازه‌ی دو قدم با هم فاصله داریم این روزا و دلم نمیاد که طرفش برم. برم که چی بشه؟ برم و غمم بیشتر بشه؟ زینب جون یادته پارسال با هم رفتیم غرفه‌ی نشر چشمه؟ چقدر خوش گذشت. ام‌سال چی؟ هیچی! نیست دیگه. متخلفه. وقتی می‌گن متخلف آدم یادِ متقلب می‌افته؛ همین‌جوری‌ ها! الکی! از این روزام اگه بخوام بگم باید از اردی‌بهشت بگم که واقعاً بهشت رو برای آدم به تصویر کشیده ام‌سال و آدم رو شیداتر از همیشه می‌کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:42  توسط آرزو سلوط  | 

"Proyecto Bibliomulas"  این اسم یک ابتکار ونزوئلایی هستش که هدفش بهبود سواد در نقاط دورافتاده و روستاییه؛ به این صورت که قاطرها به کتاب‌خانه سیار تبدیل شده‌ان. واقعاً؟ چقدر جالب!

کسانی که بانیِ این کار هستن اینطور تعریف می‌کنن که: هر کسی که برای کار در مزرعه بیرون نبود – مزارع کرفس که محصول اصلی این منطقه هستش- در انتظار ما بود. 23 دانش‌آموز در مدرسه کوچیک‌شون بسیار هیجان‌زده بودند.

اون‌ها با باز شدن تسمه‌های دور کیسه‌های کتاب، فریادِ "Bibilomu-u-u-u-las" سر داده بودند. عناوین کتاب‌ها توسط کریستینا و جونا، دو نفر از رهبران گروه، خونده می‌شد و اون‌ها مشتاقانه برای صید بهترین کتاب شیرجه می‌زدند.

از اینجا

+ اینجا

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:33  توسط آرزو سلوط  |