|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
پر ِ طاووس عـزيـز اسـت به كـركـس ندهند
يه هفته است كتاب نخوندهام؛ يعني خوندهام ها، فقط شعر و شعر و شعر. اما هيچ دلم نميخواد كتابِ ديگهاي بخونم. هميشه همينطوره اَصَّن! هر وقت يه كتابِ نصفه خونده دارم دست و دلم به خوندنِ يكي ديگه نميره. حالا اينكه چرا روي صفحهي ۱۳۱ از كتابِ ۳۲۳ صفحهايه "اوليس از بغداد" گير كردهام رو نميدونم. كسي اصلاً ترجمهاي غير از اين كتاب از "پويان غفاري" خونده؟ ميگم خُب شايد به خاطر ترجمهاشه، ولي از "نشر افراز" هم تا الان كتابي نخوندهام كه نپسندم. شايدم تقصير خودِ "اريك امانوئل اشميت" هستش كه با اون نمايشنامههاي نيموجبيش عادتم داده به Fast Book هاش و حالا عينهونه همين اوليس خان در بغداد موندهام. حالا كه تا اينجا نوشتم بذاريد يه كم هم از خودِ كتاب بگم:
قصه قصهي يه پسر عراقي هستش به اسم ِ "سعد سعد" كه با خانوادهاش توي بغداد هستن و تنها پسر خانواده است و بعد از يه مدتي پدرش ميميره و روح پدرشه كه توي داستان سعد رو همراهي ميكنه تا از عراق فِلِنگ رو ببنده و دِ فرار! تا اينجاي كتاب رو هم كه خوندهام تازه سعد تونسته برسه به مصر و نكتهي اخلاقي هم كه تا حالا از قصه دستگيرم شده اينه كه ترياك عجب چيزيه! خيلي حال ميده و اينا![]()
بعد هم از اينكه اول داستان اسم ِ "سعد" رو كه در عربي به معني خوشبختي هستش اما نميدونم چرا توي كتاب اميد معناش كرده، با معناي لفظي اون در انگليسي، يعني sad، مقايسه كرده ميشه حدس زد كه اوليس خان سر از امريكا در مياره و اينا.
بالاخره اگر كسي كتاب رو خوند و حظّي برد و نكتهي اخلاقي ديگهاي ازش برداشت كرد و اينا، بياد اينجا تا دور ِ همي يه صلوات براي اموات آقاي اشميت ختم كنيم.
در ادامه از شما دعوت ميشه كه در اين روزهاي با هواي پاك و برفي، به كوهستانهاي اطرافِ محل زندگي خود سري زده و دلي از عزاي برف در آوريد. مُرديم بس كه برف نديديم. ما هم به اتفاق ِ متعلقات! قصدِ صعود به سلسله جبالِ تله كابين ِ توچال رو داريم؛ توچال يه نفر، نبود؟!؟!؟*![]()
![]()
*اين رو براي دوستانِ همنوردم نوشتم كه شاكي شدهان از اينكه پُستِ كوهي نميگذارم.
* عبدالرضا رضايي نيا:
غم ِ آن نيست كه در سفره كمي نان دارم
به صميميت دستانِ تو ايمان دارم
كفشها راويِ واماندهي بنبستِ مناَند
آه...زجري كه من از بُهت خيابان دارم
پ.ن: بي تو!!!
سه خواهر بودیم. یکی گفت:
«با اولین ستاره عشق خواهد آمد»
مرگ آمد و ما را بی او گذاشت.دو خواهر بودیم. به خود می گفتم:
«مرگ خواهد آمد و تو تنها خواهی ماند.»
اما عشق او را با خود برد.من به ناله می گفتم، به ناله می گویم:
«عشق می خواهم یا مرگ، عشق یا مرگ؟!»و هنوز منتظرم…
* رافائل آلبرتو آریتا
پ.ن: خيلي دردناكه...خيلي خيلي...از لحظه اي كه خبر رو شنيدم يك لحظه هم فكرم آزاد نميشه...خدايا به خانواده شون و به دو خواهر باقي مانده صبر بده...خدايا، خداجون، خيلي سخته....................
مرتبط: اين نوشته از آقاي نادعلي نسب
مـن ترجيح ميدادم كه اسم معشوقهام آلما باشد تا بهشت. چون بهشت انتزاعي بود اما ميتوانستم آلما را توي مُشت بگيرم، لمسش بكنم و لاي دندانهايم بگذارم و خرچي صدا بدهد و من لذت ببرم. صفحه ۹۵
ندامت من از روي دانايي است نه ناداني و ميشود آدم دانا را بخشيد، چون پشيمانياش عميق و انساني است. صفحه ۱۲۵
در آغوش خدا گريه ميكرد و ميگفت نمير!
حسن فرهنگي
نشر ثالث
قيمت ۳۰۰۰ تومان
پ.ن: درباره اين كتاب رويا جان هم نوشته و خواندني هم نوشته...بفرمائيد بخوانيد؛ تعارف نكنيد يه وقت ها!!!![]()
بـه جاي گندم از امروز سيب ميكِشمت
هزار مرتبه آدمفريب ميكِشمت
نه آنقدر كه به دوزخ كشانيام اينبار
به رغم وسوسههايت نجيب ميكِشمت
پُر از سكوت نيايش، پُر از شكوه دعا
وضو گرفته به اَمَّن يجيب ميكِشمت
براي اينكه بداني چه ميكشم، گاهي
ميان اينهمه آدم، غريب ميكِشمت
و مثل پنجرههايي كه رو به ديوارند
از آسمان و زمين بي نصيب ميكِشمت
بايست! دار مسيحم به پا شود حالا
شبي كه بال گشودي، صليب ميكِشمت
تو شاعرانهترين هفتسين عمر مني
ميان سفره فقط، هفتسيب ميكِشمت
مجموعه شعر "بادبادكهاي ديار مادري"
اصغر معاذي مهرباني
سوره مهر
بعد از تحریر:
دلتنگ خلسه های شبی شاعرانه ام
باید غزل شوم که تو شاید بخوانی ام![]()
ميخواستم پُستِ اون بعدازظهر ِ قشنگ رو بنويسم كه رفتيم خانه شاعران ايران و آقاههي مهربونِ اونجا ميخواست بره نماز بخونه و منتظرش شديم و وقتي برگشت با خوشروييِ تمام، يه عالم كتابِ قشنگ بهمون معرفي كرد و من كه از همه بيشتر دلم براي شعرهاي «عليرضا بديع» غنج ميرفت «پنجرههای بی پرنده»اش رو گرفتم و یه دونه کتاب هم از «غلامرضا طریقی» و به اسمش كه «جهان غزلی عاشقانهاست» عقشولی شدم و یه کتابِ شعر ديگه كه الان دادمش قرضي به حاجي تا بخوندش و اسمش يادم نيست اما ميدونم شعرهاي «اصغر مهرباني» بود و توي عنوانش كلمه بادبادك داشت و توي شعرهاش پر بود از عطر سيب و خاطرههاي زيبا. بعدش هم از كتابهاي شعر شاعران كاشاني پرسيدم و آقاي مهربونِ خانه شاعران ايران گمون كرد كه خودم هم كاشاني هستم و ازم خواست ناسيوناليستي شعر نخونم و ما دو تا با هم ريز ريز خنديديم و آقاهه هم با خوشرويي بهمون چاي و پرتقال تعارف كرد. اونوقت من كه پرسيدم "حالا از «رسول يونان» چي داري كه هم زبانش هستم؟" آقاهه گيج شده بود كه بالاخره تركم يا كاشاني. بعدتر هم كه كتابِ جديد «علي محمد مودب» رو داد دستم كه "اينم ببر كه ضرر نميكني" و گفتم "نه و دليلش هم اينه كه كتابِ نشر سپيده باوران رو بايد از خودِ مشهد بگيرم" و ايندفعه گيج تر شده بود آقاهه كه "پس نكنه مشهدي...؟" و جواب داده بودم كه "نه، اما از مشهد اول به امام رضا و بعد به كتاب آفتابش ارادت دارم بسي و بايد كتاب رو از خود آقاي قدسي بگيرم" كه با شنيدن اسم ايشون چهره اش شادتر شده بود و گفته بود "بله بله آقاي قدسي". تو هم همونوقت بود كه يه كتاب از جليل صفربيگي رو دستم دادي كه من با دهن باز و چشمهاي گشاد به اين فكر ميكردم كه تويي كه هيچْ شعر ِ شاعرانِ معاصر رو نمي خوني از كجا گشتي و اين رو برام پيدا كردي و اصلاًش از كجا اسم ايشون رو يادت بود. بعد هم آخرش موقع خداحافظي شد و ۹۱۰۰تومان رو ۹۰۰۰تومان داديم و زديم بيرون از اونجا بلكه يه چيزي براي ناهار ِ ساعت ۵بعدازظهري بخوريم و خورديم و گفتيم و خنديديم و ...
ميخواستم پُستِ همهي اينا رو بنويسم؛ اما يادم افتاد اينهمه جلوي اون كتابفروشي منتظر ِ آقاههي مهربونِ خانه شاعران مونديم اما هيچْ يادمون نبود ۴ تا عكس از اونجا بگيريم دستِكم تا بگذارم توي بلاگم. حالا هم مجبورم تا اون روزي كه دوباره وقتِ خاليِ قبل از ساعت ۵ گيرمون بياد، منتظر بشم و اينهمه حرف رو نگه دارم تا شايد اونموقع يادمون بمونه ۴ تا دونه عكس از اونجا بگيريم و من پُستِ اون بعدازظهر ِ قشنگ رو بنويسم كه ...