تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
 

 

غزل نه ، بیا چار پاره ی دلم بشنو

غم ِ هنوز ، وَ همواره ی دلم بشنو

من از سرابِ سکوتم  گریختم ، بیا

امیدِ عشق از این خاره ی دلم بشنو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:49  توسط آرزو  | 

 

دیروز عصر، به وقتِ صیدِ قزل آلا در مدرسه، قبل از سوار شدن به اون تاکسی که ذکر خیرش رفت، به نشر اسمشو نبر سری زده بودم و کتابی خریدم که الان وقتِ معرفی اش نیست (پورسانت و اینها که یادتونه!). لیلا قرار بود از شرکت بیاد اونجا پیشم؛ اما بودن در چشمه به نفعم نبود، چون سریعاً موجب تخلیه ی جسمی و روحی و روانی ِ کیفِ پولم میشه (البت من کیفِ پول ندارم و جیبِ پول بگم بهتره). فلذا! با گول مالاندن به سر ِ دلم و خریدنِ تنها یک کتاب (که بعداً معرف حضورتون میشه) زدم بیرون.

 

جناب آقای کتاب قدیمی فروش! که جلوی نشر اسمشو نبر بساط می کنی، دمِت گرم! الحق که روزم رو با این کتاب ساختی. 1000 تومانِ ناقابل و این همه عشق و حال. جداً اونهایی که کتاب نمی خونن، چه کار می کنند؟ دو صفحه از نمایشنامه ی صید شده ام (الحق قزل آلای کم نظیریه) در ادامه هست و برای خوندنش باید ذخیره کنید عکسش رو. نه که حس ِ تایپش نباشه، بس که ماهه دلم نیومد از خودِ صفحه ی کتاب نخونیدش. جایی از کتابه که تا به دست گرفتم و بازش کردم، اونو دیدم. انگار از سال 49 تا الان که 38 سال میگذره، شرایط معلم ها چندان تغییری نکرده؛ چه عرض کنم! بفرمائید قزل آلای مدرسه ای:

 

 ادامه مطلب

 

 


پی نوشت:

آموزگاران

(نمایشنامه در چهار پرده)

محسن یلفانی

انتشارات رز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:30  توسط آرزو  | 

 

هشت و نیم شبه و خسته و کلافه از یک روز ِ خسته و کلافه کننده، سوار تاکسی میشم و برای این که مجبور به جابه جایی های متعدد نباشم، جلو می نشینم. در مسیر نسبتاً طولانی، کسی مسیرش با مسیر ما هماهنگ نیست و تنها اون جلو بدجور معذبم؛ مخصوصاً که راننده ی نسبتاً مسن ِ تاکسی هم دائم داره از شرایط بدِ جامعه و دختره و پسرها و آسمون و ریسمون حرف میزنه و من به لبخندها و سر تکون دادن های اجباری اکتفا می کنم. آخرهای مسیره و به راننده میگم: "اگر دور می زنید من اون طرف پیاده می شم." بی مقدمه میگه: "شما معلمی؟!" با بسی تعجب و برای اولین بار نگاهش میکنم. با خنده میگه:"قیافه ات داد می زنه!"

دلم چی؟ دلم هم داد می زنه؟ داد می زنه که من عاشق شاگردام و مدرسه ام و احتمال اینکه باز هم به عنوان دبیر فیزیکِ مدرسه منو بخوان، نزدیک به صفره؟ داد می زنه که دلم تنگه؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:14  توسط آرزو  | 

 

 صید قزل آلای پدر!جد بزرگ صید قزل آلا

در اقدامی کم نظیر و محیر العقول ، دست به اقدامی محیر العقول و کم نظیر زده ام! فقط امیدوارم تا فردا سر و کله ی دوست جانم لیلا این طرف ها پیدا نشه که به باد می دهم سرم را و از شادی هم خبری نیست.

 در شرایطی که به قول خواننده ی مرحومی که می خواند ("مرحومه ای" بهتره البت!) : حالِ من خیلی عجیبه... و نیز در شرایطی که باید تا فردا صبح، سوالات شهریور ماهِ اول دبیرستان را آماده کنم، و n صفحه ترجمه ی فارسی به اینگلیش! هم دارم که براش n+1 بار وقت اضافه ای گرفته ام که داور ِ بازی سوریه-ایران هم نگرفت!، و صبح ِ بسیار زود هم باید بپاشم و از منزل بدرود کنم و سوالات شهریور ماه را به مدرسه جان تحویل دهم؛ در همان اقدام ِ محیر العقول و کم نظیر، ادای دِین نموده ام به ریچاردِ عزیز. نه؟! نمی شناسیدش؟ ریچارد براتیگان؛ بابای قانونی ِصید قزل آلا هستند دیگه ایشون.

جلدِ کتابی رو که ملاحظه می فرمائید ( اخبار 21 ) در اصل طلائی رنگِ خوشرنگی هستش که بعد از اسکن، به این رنگ تبدیل شده (منظورم جلد کتابی است که توسط پیام یزدانجو ترجمه شده و توسط نشر چشمه منتشر شده). دو فصل از کتاب رو - که تنها فصل های محبوبم هستند از این کتاب - تایپ کرده و در ادامه نهاده ام و قولِ قول می دهم که دیگه تا پورسانت های قبلی ِ معرفی ِ کتابم رو نگرفته ام، کتابی از نشر چشمه معرفی نکنم.

 

در اینجا بر خود لازم می دانم که کماکان هویجوری! دیالوگ محبوبم از فیلم مردی در قطار را هم در اینجا نقل کنم تا لال از دنیا نروم؛ جایی که مانسکی، معلم ِ پیر، به مردِ تازه وارد میگه:

 

"توجه کنید، خیلی از مردم حرف های پرت و پلا می زنند؛ اما به محض اینکه به شکل کتاب در میان، می شن حقیقت مجسم!"

 

 و حالا حرکتِ قزل آلایی ام رو داشته باشید در ادامه مطلب عجالتاً :

 ادامه مطلب


 پ.ن:(چهارشنبه ۱۰ صبح)

 خواب موندم و مدرسه نرفتم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:51  توسط آرزو  | 

 

قهرمان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط آرزو 

 

 

اهداء عضو

 

 

در اینجا خودم را ثبت کرده ام اساسی (البت نامم را!) و پدر و مادر عزیز را هم بسی توجیه نموده ام که اگر قرار بر پروازم باشد، بگذارند سبکبال تر بروم. شما هم شاهد باشید دوستان plz!  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط آرزو 

 

دیشب یکی از همکارانم از من خواست که امروز به جای ایشون به مدرسه برم.

و من بسی شادم که امروز مدرسه رفته ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:28  توسط آرزو  | 

پیغامی برای خانم معلم

 

اسمش عجیب عشقولیه!

کتابی است در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، از انتشارات آستان قدس رضوی، به نشر، کتابهای پروانه

ازش در ادامه بخونید، لطفاً، اگر خواستید!

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط آرزو  | 

 

 

من خسته ام ز غربتِ این انتظار ِ سرد

زین چشم ِ خشکِ مانده به راهِ بهار ِ سرد

 

 

عمرم چُنان شبی است که یلداش ابتداست

می ترسم از هبوط در این سایه سار ِ سرد

 

تکرار می شوم به غم و اشک و آهِ گرم

یخ بسته خنده های دلِ بی قرار ِ سرد

 

دلتنگ و خسته ام که در این قحط نار و نور

خورشید هم نشسته به اوج مدار ِ سرد

 

آشفته ام ز هیزم ِ جانم که می شود

یک شعله ی مهیب و سپس یک غبار ِ سرد

 

بُستانِ آرزوی دلم را خزان ربود

جامانده ام کنون به دلِ شوره زار ِ سرد...

 

 


حالا شعر حمید خصلتی عزیز رو هم بخونید که از وبلاگش دزدیدم:

 

شعری برای خاطر ه ی ما سروده ای

از داغ  و درد  مثل دل ما سروده ای

هرچندخسته ای تو از این انتظار سرد

ای مهربان من چه  فریبا  سروده ای:

عمرم چنان شبی ست که یلداش ابتداست

از این هبوط سردچه ترسا سروده ای:

تکرار میشوم به غم و اشک وآه سرد

 حرف دل من است که زیبا سروده ای

دل تنگ وخسته ایم از این قحط نارو نور

اما چه خوب پنجره هارا سروده ای

تو روزنه ی امید منی آرزوی باغ

زین چشم خشک مانده چرا ؟ها؟سروده ای!؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:32  توسط آرزو  | 

 

به جان پویم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش!

یکی از آرزوهای تو باشم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:6  توسط آرزو 

 

امروز صبح که در حال آپلود سوالاتم بودم، بعد از گذاشتن ۲ صفحه، برق خانه مان پَر!

تا الان هم که نبودم.

و این شد که الان ۲باره گذاشتمشون.

سوالاتِ عزیز ِ فیزیک۲ را در ادامه مطلب ببینید، لطفاً، باید!

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:35  توسط آرزو  | 

 

امروز(یعنی یکشنبه ۱۹ خرداد) بعد از مدتِ مدیدِ ۵ روز دوری از مدرسه، وصال میسر شد و به مدرسه رفتم. اشکهای نسرین از جلوی چشمهام نمی ره؛ آخه طفلک به جای امتحانِ زبان انگلیسی که داشتند، ادبیات فارسی خونده بود. البته نمی دونم مشکل ِ این دانش آموز به خاطر تعطیلی نابهنگام ۵ شنبه بوده یا هرچی؛ فقط می دونم خیلی دل سوزاننده بود. بنده هم اصولاً از اونجایی که از همان زمان هایی که خودم مدرسه می رفتم، عادت داشتم موقع امتحان زبان به بچه ها تقلب برسونم (خُب دلم براشون می سوخت، درحالیکه من ۵ دقیقه ی اول برگه ام رو تموم می کردم، اونها تا آخر هم که می نشستند نمره ی خوبی نمی گرفتند) و خلاصه که در جهت مبارزه با نفس امّاره، به عنوان مسئول مخزن بیرون نشستم و در هپروت سیر کردم!

سه شنبه آخرین روز مراقبت امتحاناتمه و دیگه رسماً تعطیل و بیکار میشم و تازه باید بگردم دنبال کار  (یکی هم نیست بهم بگه که "آخه عاقل! چرا به خاطر مدرسه کارت رو رها کردی که حالا به قول باقر: چون زنبور مانده در عسل خویش نباشی؟" تا از آن لکچرهای ۱۲۰ دقیقه ای برایش بدهم در جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی! که چطور می توان از ۹ ماه زندگی خود حظ کرد، حتی اگر عاقبتش یک عمر بیکاری و دربه دری و ... باشد).

امروز یک سوتی خفن هم دادم و اون اینکه وقتی برگه های تصحیح شده ام رو بردم برای دفترداری، یکی از برگه ها نبود و نزدیک بود بیچاره شوم. یک مهلت یک روزه دادند بهم که پیداش کنم و خدا رو شکر توی خونه جا گذاشته بودمش وگرنه معلوم نبود عاقبت این سوتی چی میشه!

سرگروهِ فیزیکِ منطقه هم برای بازدید اومده بودند که کلی به خاطر سوالاتم ازم تقدیر کردند. ما از خوشحالی به سانِ آن آهوی نجیبی! هستیم که بهش پفک داده باشن، به جانِ چی توز!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:39  توسط آرزو  | 

 

 

گفتی: مجنون شده ای؟

گفتم: کاش لیلی بودم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:33  توسط آرزو  | 

 

سلام بر گُل نامت که یاس جان هایی

  شمیم عطر دلاویز یاسمین هایی

مردم بدانید که من فاطمه ام و پدر من محمد است .

حرف اول و آخرم یکی است .

نه غلط در گفتارم جا دارد و نه خطا در کردارم راه ....

اگر بخواهید اورا بشناسید می بینید که پدر من بوده است نه پدر زنان شما و برادر پسر عموی (شوی )من بوده است نه برادر مردان شما .

پس او رسالت خود را به انجام رسانید ...آنقدر بت شکست و آن قدر پشت افکارشان را به خاک مالید که تا جمعشان از هم پاشید و شکست تنها گریز گاهشان شد ...

خارهای نفاق روفته گردید ...آنگاه زبان شما به گفتن « لا اله الا الله » باز شد .

 

با تشکر از دوست عزیز آقای مولوی قسمتهای دیگر متن را در ادامه بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:16  توسط آرزو  | 

 

نادر ابراهیمی هم پرواز کرد

در من شمعی روشن کنید! مرا به آسمان بفرستید! مادر! دست بچه ات را به من بده! آیا تو خواب رنگین دیده ای؟ خسته هستم. می خواهم بخوابم آقا! تو مرگ سبز می دانی چیست؟ هیچ قانونی از رنگِ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند..... من خیس شده ام، من خیلی خسته هستم اقا. خواب... تنها خواب... بخواب هلیا، دیر است. دود ْ دیدگانت ْ را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بُخار ِ پنجره ات را پاک نخواهد کرد.. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالی ست هلیا...

شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست...

 

این ها که خواندید از "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" از "نادر ابراهیمی" عزیز است که روز دوشنبه ۲۰ خرداد، پیکرش به قطعه ی هنرمندان تشییع می شود.

 

و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت.

که چه سوکوارانه است تمام پایان ها...

 زندگی تان در سرای ابدی خوش، جناب نویسنده!

 


دوست عزیزم حمید خصلتی- در کوچه های شعر گناباد زحمت کشیده و وبلاگی رو ساخته برای اینکه به صورت گروهی برای خدانامه بنویسیم و برای دوست عزیز دیگه امون دعا کنیم. از همه ی دوستان می خوام که وارد این وبلاگ بشن و با نوشته هاشون یک پله از نردبان رسیدن صداهامون به عرش رو کامل کنند. از کسانی هم که رفته اند و نوشته اند سپاسگزارم. قلم ها و دستهاتون سبز!
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط آرزو  | 

 

توی این تعطیلات ِ بی در و پیکر که نه میشه مدرسه رفت، نه به جاهای دوست داشتنی، و نه حتی میشه به نشرها و کتابفروشی ها سر زد (بس که تعطیل اند!)، حقشه که آدم عقشولی بشه به آقای کتاب فروشی که بساطش رو جلوی در ِ ورودیِ مترو دروازه دولت پهن میکنه و تازه اشم کتابهایی داره که آدم دلش کباب میشه برای اون هایی که حالا یا از سر ناچاری و بی پولی یا به دلایل دیگه این کتاب ها رو فروخته اند. خود من هم یک بار برای یکی از دوستانم که شدیداً  مشکل مالی پیدا کرده بود (شایدم برای خودم بود، دقیق یادم نیست) می خواستم کتابخانه ام رو بفروشم (عمراً این کار رو می کردم ها، فقط در خیالاتم به این راه هم فکر کردم). خلاصه که از این آقای کتاب فروش ِ عقشولی "همسایه ها"ی احمد محمود رو یه روزی خریدم و فاز داد اساسی. این کتابی هم که الان اینجاست و هم اکنونآن را می بینید، شکار جدیدمان است(قبلاً ها می گفتم صید؛ اما این یکی واقعاً شکاره!). نویسنده ی کتاب "جواد مجابی" و طرح روی جلدش از "اردشیر محصص" است. چاپ اولش برای سال ۲۵۳۰ و چاپ دومش که دست منه سال۲۵۳۶  می باشد (بی زحمت یکی دوبله اش کنه، من سالِ شاهنشاهی بیلمیرم!). ناشرش رو هم نوشته انتشارات پیشگام که در خیابان شاهرضا واقع می باشد! (جالبه برام که اون موقع هم کتابها تجدید چاپ میشدن؛البته تیراژش نوشته نشده). موقع خوندن کتاب فقط می خندیدم؛ به نوشته های کتاب نه، به تغییراتی که در این فاصله ی زمانی توی نوشتن و واژه ها و رسم الخط و غیره و ذلک (بابا عربی!) بوجود اومده که حسابی آدم رو سرگرم میکنه.

حالا من در جهت تنویر افکار عمومی! و همچنین آشنایی بیشتر دوستانم با شیوه های معرفی کتاب در وبلاگ نشر چشمه، از روش ایشان گرته برداری کرده و قسمتی از کتاب را در ادامه می آورم، باشد تا مشت محکمی باشد بر دهان... (کسی رو پیدا نکردم، بی خیال! بخوانید و حظ ببرید و دلتان بسوزد اگر کتاب را ندارید و اگر هم گذرتان به ایستگاه مترو دروازه دولت افتاد، سلام مرا به آن فروشنده ی کتاب ِ عقشولی برسانید).

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 15:41  توسط آرزو  | 

 

من ابر شدم

گفته بودی که خورشیدی

یادت هست

تا زیباتر بتابی

چقدر گریستم؟!

                     رسول یونان

 

+ پ.ن۱: خوش به حال شمایی که تعطیلات خوشی دارید. دیروز درد معده و امروز سردرد، صید من شدند از تعطیلات! البت زیر باران بودنِ طولانی هم بی تاثیر نبود. (از زغال خوب و رفیق ناباب که حسابی هم پایه بود که دیگر نمی گویم!)

+ پ.ن۲: آقای محترمی که امروز ظهر، در ایستگاه متروی ۷تیر، وقتی داشتم آف ها و کامنت هایم را از تلفن ِ ایستگاه  چک می کردم، چنان نگاهم می کردید انگار که از مریخی، جایی آمده ام؛ تکنولوژی روز انحصاری نیست، به جان خودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط آرزو  | 

 

 

آموزگارم که می شدی

دوست داشتم کودن ترین شاگردت باشم!

نفهمیدن را دوست داشتم

سایه ی اختصاصی اخمت روی سرم را دوست داشتم

صدایت را به وقت تکرار دوست داشتم

ایستادنت را بالای سرم دوست داشتم

سوال های بی جا را برای پاسخ های طولانی و عبوست دوست داشتم

کودن نبودم!

من پیش تر از بودن تو تمام این درس ها را پاس کرده بودم...

ماندن در کلاست را دوست داشتم

 

 از وبلاگ  سرباز زشت

 


 و اما قاف ، حرفِ آخرِ عشق است،آنجا که نام کوچکِ شما...
 
شهرداري تهران به منظور گراميداشت و بزرگداشت قيصر امين‌پور ميداني را به نام اين شاعر معاصر اختصاص داد.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، ميدان قيصر امين‌پور در منطقه دو شهرداري(سعادت آباد) واقع ‌شده است. نام اين ميدان پيش از اين ميدان شهرداري بود.

میدانی که نام شما بر آن نقش بسته، آقای قیصر امین پور!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط آرزو  | 

 

سلام مرد̗ مرادم، چه دیر برگشتی

به میزبانی̗ این قلب̗ پیر، برگشتی؟!

 

همیشه آهوی  نو  پای̗ کهنه فرار

برای بردن̗ این ماده شیر برگشتی؟

 

تما آینه ها  از  تو شعر می سازند 

که رادُ راسخُ روشن ضمیر برگشتی

 

پر از ستاره شده چشمهای تب دارت 

تو گویی از دل̗ شب، در کویر برگشتی

 

چه ساده می کنی انکار̗ سنگدلی هایت 

چه سادهُ معصومُ سر به زیر برگشتی

 

چقدر لحظه شمردم که لحظه ای گویم: 

سلام مرد مرادم، چه دیر برگشتی!

 


 

۱۳ ساعت پس از تحریر و در پاسخ به کثیر شبهات خصوصی و عمومی:

نه مردی هست، نه مرادی، نه رفتی و نه حتی برگشتی!

فقط و فقط خود شعر را عشق است

به جان خودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط آرزو  | 

 

از دیروز عصر به شدت مشغول تصحیح برگه های فیزیک1 مدرسه "س" بودم (به شدت ها!). همین الان تموم شدند و لیست هام رو هم نوشته ام . فکر می کنید الان اومده ام اینجا تا:

1.       بگم که حسابی خسته شده ام؟!

2.       غر بزنم از درس نخوندن های بچه ها؟!

3.       کتاب معرفی کنم؟!

4.       هیچکدام؟۱

 

آفرین!ِ؛ "هیچکدام" !چون اومدم که فقط دور هم خوش باشیم با قزل آلاهایی که صید کرده ام از برگه های بچه ها. خب دلم نیومد به تنهایی این دۥرر گرانبها را که از جوانان آینده ی این مرز پر گهر سر زده بخوانم و شما شریک نباشید؛ اصلا هم دلتون به حال من نسوزه که بعد از 9 ماه تلاش بی وقفه (غیر از وقفه ی عید) به این افاضات شاگردام رسیده ام ها. تازه اشم دستشون درد نکنه که دل ما رو شاد کردند. کپی رایت اشتباهات املائی و دستور زبانی هم از خود این عزیزان می باشد، به جان بچه ام!

البته ناگفته نماند که نمرات بیست و نوزده بسیاری هم داشته ام و این ها نمونه دۥر فشانی های عده ی معدودی از نوگلان باغ مدرسه می باشد.

 

تعریف اصلی پاشیدگی نور: "تجزیه نور سفید به رنگهای مختلف را پاشیدگی نور می گویند." پاسخ ها را داشته باشید:

(1)پاره شدن طیف نور را پاشیدگی نور می گویند.(فک کن!!!)(2)به درآوردن نور از نور سفید را پاشیدگی نور می گویند.(3)وقتی یک منشور از یک آفتاب عبور می کند،عبور از آن عبور می کند و نور از منشور می تابد پاشیدگی نور می گویند!( جان ̗من این معرکه نبود؟!)

 

سوال:چرا در زیر تانکرهای مخصوص حمل سوخت زنجیر آویزان می کنند؟ جواب صحیح:تا بار الکتریکی ایجاد شده بر اثر مالش لاستیکها با جاده توسط زنجیر که رساناست به زمین منتقل شده و از جرقه و ایجاد حریق جلوگیری شود.

(1)تا آن تانکر از ماشین جدا نشود.(2) تا در زمستان روی جاده ۥسر نخورد.(3)لاستیک ها گرم می شوند، زنجیر آمیزان می کنند تا خنک شود و آتش سوزی نشود.(4)چون مواد سوختی دارد که اگر جابه جا شود منفجر می شود و باید آن را محکم به ماشین ببندند!(5)تا مولکولهای الکتریکی در آن محفوض! بمانند.(6)تا لاستیک ها ساییده نشوند و بارهای تانک! به زمین نریزد.

(ای خدا! این بچه ها چقدر تفکر خلاقه دارند!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:8  توسط آرزو  | 

 

این هم فاکتور مذکور!

خب نمیشه که همه اش من کتاب معرفی کنم؛ این که نشد دموکراسی! خودتون برید به یک کتابفروشی خوب و کتابهای خوبی که به نظرتون می رسه بخرید. کتابفروشی خوب کجا بود؟ یکی اش رو من معرفی می کنم و در راستای همان دموکراسی جانمان که آرزوست! برید و سر بزنید و حظ کنید (درست نوشتم این حظ را؟!) و کتاب بخرید. می گفتم... در خیابان ولیعصر (که خیلی ها برای خرید همه چیز غیر از کتاب به آنجا می روند)، دوراهی یوسف آباد، یک کتابفروشی هست که البته نام انتشارات بر سر درش نقش بسته به نام انتشارات بهجت. جلوی درش که بایستید، یک بفرمای خوشگل می شنوید و وقتی هم وارد شدید یک عالمه کتاب برای انتخاب روبروی خودتون می بینید از همه ی ناشرها. خب راستش تا اینجای کار مثل بقیه ی جاهاست اما  آنی که باعث میشه اینجا جزء جاهای دوست داشتنی من بشه، صاحب/فروشنده ی خوش ذوقی است که داره. دیروز عصر که با دوستم آنجا بودیم، من کتاب مورد نظرم را برداشتم و منتظر زینب شدم تا بیاید و با هم حساب کنیم که همان جناب صاحب/فروشنده تا فهمیدند منتظر هستم، کتابی رو از قفسه ها در آوردند و قسمتی رو دادند تا بخوانم که جالب بود کارشان در راستای اشاعه ی فرهنگ کتابخوانی! وقتی هم که فاکتور رو به من می دادند گفتند: "رایانه ما برای هر کس پیغامی می فرسته. پیغامتان را بخوانید." خب به گمونم رایانه ی با احساسی دارند یا لااقل برای من احساسات تمام به خرج داده بود:

"فقط عشق پاسخ هر گونه سوالیست"

پ.ن۱:اگر رفتید و سر زدید و کتاب خریدید، پیغامتان را برای من هم بنویسید.

پ.ن۲:من به هر شهری که رفته ام یک کتابفروشی دنج و کنج و دوست داشتنی پیدا کرده ام. این هم برای دوستان شهرستانی که کتاب فروشی های شهرشان را تا من معرفی نکرده ام معرفی کنند، لطفاً ، باید!

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:20  توسط آرزو  | 

ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ ق.م) معتقد بود که هر چه جسمی سنگین تر باشد، سریع تر می افتد. آیا درست می گفت؟

آنچه احتیاج دارید:

1.      یک کاغذ مچاله شده به شکل توپ

2.      یک لنگه کفش (با دمپایی هم کارمون راه می افته)

3.      یک صندلی محکم (محکم ها!)

آنچه باید انجام دهید:

روی صندلی بایستید. کاغذ مچاله شده را در یک دست و کفش را در یک دست دیگر بگیرید. آن ها را در جلوی خود تا اندازه ای که امکان دارد بالا نگه دارید و در یک زمان هر دو را رها کنید.

آنچه اتفاق می افتد:

جسم سنگین یعنی کفش و جسم سبک یعنی توپ کاغذی، هر دو با هم و در یک زمان به زمین می رسند.

چرا؟؟؟

ارسطو اشتباه می کرد (خب خیلی هم عجیب نیست؛ ایشان یک فیلسوف بودند نه یک معلم فیزیک!). جرم یک جسم، در سرعت سقوط آن تاثیری ندارد؛

 زیرا با توجه به پایستگی انرژی داریم :mgh = 1/2 mv2

كه از دو طرف رابطه جرم حذف می شود و بنابراین تاثیری بر سرعت ندارد.

با این وجود چرا اگر کاغذ را مچاله نکنیم، همزمان با کفش به پایین نمی رسد؟

اگر کاغذ را مچاله نمی کردیم، هوایی که با سطح زیرین کاغذ برخورد می کرد، باعث کاهش سرعت سقوط کاغذ می شد و کفش زودتر به زمین می رسید. در مورد اجسام دیگر (مثل پر) هم مقاومت هوا همین تاثیر را دارد. حالا لطفا یک صفحه کاغذ بردارید و خودتان آزمایش کنید.

" شگفتی های فیزیک" آزمایشهای ساده فیزیک با وسایل ساده

نویسنده: جودی برکندریج؛مترجم: طاهره رستگار؛ انتشارات مدرسه


+ پ.ن:خودم هم با وجود دانستن این موضوع همین الان آن را امتحان کردم؛ نتیجه می دهد، به جان خودم! و اینک شهود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:10  توسط آرزو  | 

 

از مقابل شیشه های عینکم
بسیار چیزها می گذرند
اما چشم آن را می بیند که می خواهد
آن را می گرید که می خواهد.
 
در سرم
بسیار اندیشه راه می گشاید
اما ذهن
آن را می جوید که می خواهد
آن را می پذیرد که می خواهد.
 
دستها بر بسیار چیزها می خورند
اما دل
بر آن می میرد که می خواهد
بر آن می بندد که می خواهد.
 
واژه ها چه فراوان
نوشته و خوانده
اما از میانشان آن می شکفد که می خواهد.
 
و در مهتابی نیلی رنگ
از درونت، آن سر می زند که می خواهد.
 
 

 
"آخر اما دل یکی است" گزینه شعر جهان
ترجمه احمد پوری
نشر باغ نو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:40  توسط آرزو  | 

باید از جولانگه طوفان گذشت

 آرزو  در ساحل  آرام  نیست           

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:28  توسط آرزو  | 

 

"من دیوانه ام. یعنی گاهی که به سرم می زند؛ کارهای بی منطقی می کنم. فقط به این خاطر که، از دلش تصویرهای قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها. و بیشتر وقت ها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ؛ واقعا می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و آزارش بدهم؟ اما باز هم پیش می آید که بزند به سرم و کاری بکنم که باز هم آخرش مجبور بشوم این را از خودم بپرسم. برای این است که می گویم من دیوانه ام و اگر کسی نتواند باهام زندگی کند؛ باید بهش حق داد."

 

صفحه 172 از "کافه پیانو" از "فرهاد جعفری" از "نشر چشمه" از ...(واژه آرایی "از" رو داشتید؟! )

 

دیروز برای خریدنش رفتم چشمه. خب یه نمه! گرونه، اما از پول یه پیتزا توی همون حوالی، که البته صرف پرورش اندام معده میشه! ارزون تره؛ به جان خودم! حالا خیلی هم فرق نمی کنه که جایی که من دوست دارم ویرگول(،) بذارم، نویسنده دلش از اینا(؛) می خواد. کتاب عینهونه خود زندگی سر راست و ممتنع! و پر از اسم ها و واژه های شیک و پیکه؛ "گل گیسو" دلیل اصلی نوشتن این کتابه و خدا حفظش کنه این دلیل آمده بر آفتاب رو. کتاب رو که باز کنی از صفحه ی اولش عقشولی اش می شی اساسی، بعد هم اول برای من و بعد برای جناب نویسنده اش هی هی عشقولانه در می کنی. تازه اشم اگر خود فرهاد مجیدی، ای وای ببخشید، فرهاد جعفری هم اگه بود، لابد امضاش میکرد برام که خب نبود؛ اما بودند خانم "میترا الیاتی" که کتاب ایشون هم کافه داره اما "کافه پری دریایی" که بهار 87 چاپ شده و این هفته جزء پرفروش های چشمه بود و برام امضاش کردند و آخ جون!

بدو که چشمه، کافه بارونه ؛ بدوووووووووووووووو!

 

پ.ن: کتاب "کافه پیانو" همه ی آن چیزهایی را دارد، که انتظار دارید وقتی کتابی به هولدن تقدیم می شود، داشته باشد.

پ.ن۲: "زیر باران" از "کافه ی پری دریایی" را از دست ندهید!

پ.ن۳:دو فصل اول این کتاب را در اینجا بخوانید تا من تیرباران نشده ام:

 

http://labecheshmeh.blogfa.com/page/cafe-piano-bekharid.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:50  توسط آرزو  | 

 

سوم که بودم، فیزیک ۴ داشتیم که اساسا مکانیک بود. دمشون گرم! امتحانی گرفتند کارستان! سر جلسه امتحان به این فکر میکردم که چطور به بقیه مخصوصا مامان و بابام بگم که بعد از ۱۱ سال معدلهای بالای ۱۹ داشتن امسال با افتادن فیزیک قراره قصر امل (=آرزو) شون فرو بریزه و من از فیزیک می افتم. اما از قضای روزگار امتحان ۲باره برگزار شد و نمره ام هم خوب شد. پارسال هم یه جورایی مثل سال سوم من شد با تفاوت اینکه نمره چند تا از سوالها رو پخش کرده بودند. اما امسال...

سومی های خودم بعد از امتحان هجوم! آورده بودند از حوزه امتحان به سمت مدرسه که دنبال من می گشتند با گریه و زاری! مدیر ازم پرسید مگه سخت بوده و گفتم که امتحان مقبولی بوده. امروز که مدرسه بودم اومدند و دلیل گریه هاشون رو پرسیدم، می گفتن حساب کردن ۰.۲۵ الی ۱ نمره غلط دارن. اینم از منتها الیه غصه های دانش آموزان من! البته چندتاشون هم بیست میشن با حساب خودشون. از افتاده ها هم که خداوند آگاه است. در هر حال به نظر می رسه با وجود تازه کار بودنم و اینکه سال اولی بود که فیزیک۳ درس می دادم، اوضاع خوب باشه. امیدوارم درصد قبولی ها هم همین رو نشون بده.

ای تابستان آهسته بیا، دلم غمین است...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط آرزو  | 

 

دیروز روز پر باری داشته ام به جان خودم!

حالا همه اش به کنار، تئاتر " کانال کمیل " را مجانی رفتم و حال داد اساسی!!

آقای بلیط فروش با چلچراغ خوانی و حواس پرتی من از دوستانم، همدردی کرد و کفمان برید!!!

تا حد نزدیک به دق! استرس دارم چون همین الان امتحان فیزیک ۳ نهایی شروع شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:0  توسط آرزو  | 

وبلاگم دوماهه می شود

و من دو ماه است که دوستان خوبی دارم

و خدا را شکر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:28  توسط آرزو 

انسانم آرزوست

این نوشته کاری است از آقای روح الله خلیلی بروجنی که اگر به صفحات اول کتابهای فیزیک دقت کنید اسمشون رو در لیست مولفان کتاب فیزیک می بینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط آرزو  | 

   

 

آقای عموزاده عزیز، سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد و چون حال پر ملال من! شاید خیلی برایتان مهم نباشد، فقط از شادی هایم می نویسم. شادی های من ـ خب چه می توان کرد؟ ـ مثل خودم کوچکند. با اینحال آقای عموزاده ی عزیز! خوب جوری دلم را حال می آورند. مثل همان روز عجیب بهاری که اولین بار و نوبرانه گوجه سبز دیدم و آب در دهانم جمع شد و تا بناگوشم تیر کشید و یاد شما افتادم و در خیابان به گوجه سبز فروش دوره گرد خندیدم ـ و خب طفلک کلی ذوق هم کرد! ـ مثل شادی آن عکس شب چله که شما اتفاقی در پس زمینه ی آن بودید و اما خدا بگذرد از گناه این ویروس نویس ها که به بادش دادند عکس نازنینم را و شادند! مثل شادی دیروز عصر که با حالی نزار ـ درست نوشته ام این نزار زار را! ـ از جلوی کتابفروشی های خیابان انقلاب گذشتم و حس کتابم نبود بس که کلافه بودم، اما یک آن جلوی یکی از این حراجی ها میخکوب شدم که به غایت لطیف بود کتابی که دیدم و نام شما را داشت و عکس روزگاران نه چندان دورتان را و تازه قیمتش ۲۰۰تومان بود و خندیدم بهشان که کتابی به این عزیزی را ۲۰۰ تومان می فروشند و بقیه ی سری این کتابها را هم خریدم و جالب تر بود برایم که آقای شهرام شفیعی چقدر نوشته هایی دارد شبیه ابراهیم رها و این هفته هم که در ۴۰چراغ به او تسلیت غمی را گفته بودید و بابا رندوم! اما از بد حادثه کتاب قیصر در بین آنها نبود و دلم گرفت و گفتند شاید در انبار گشتیم و برایت پیدا کردیم ـ که بعید است! ـ حالا با کشف کتاب روزگاران نه چندان دور شما که من خوشحالی بزرگی دارم، هر چند خودم آدم کوچکی باشم در خیل کسانی که هر شنبه ی خوبی را که شروع میکنند به شما درود می فرستند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:0  توسط آرزو