|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
برای اولین و آخرین بار توی بلاگم میخوام تبلیغات کنم (وبلاگِ خودمه خُب!) تازشم این هیچم شبیه تبلیغات های دیگه نیست، آخه تبلیغ برای فرزند خوانده ی خودمه. اگه بدونید چه بچه ی گُلیه، اگه بدوووووووووونید! دوست دارید بدونید؟ خُب بسم الله، بخونید:
ویژگی های کلی:
خلاصه که این سالنامه ی کوهنوردی که دوست جانِ وبلاگِ اینجانب براش از خواب و خوراک و کار و زندگیش زده، بسی سالنامه که چه عرض کنم، یه جورایی اطلس کوهنوردیِ کاملی هستش که من به دلیل اینکه مجبور نشم هی هی پولِ کافی نت بدم و اطلاعات رو تایپ کنم، شماره های کسبِ تماس بیشتر، اِوا ببخشید
، کسب اطلاعات بیشتر راجع به تعرفه تبلیغات در این سالنامه رو براتون میگذارم. تازشم سالنامه جون جانِ مون! یه سایت هم داره که خودِ آقای نظری ان شاالله میان و آدرس رو براتون میگذارن و اینا. خُب دیگه این هم از فرزند خونده ی من. تا پِستِ بعدی درود و دو صد بدرود!
ای وای! داشت یادم می رفت شماره بدم ها (اِوا چه بی ادب!
) شماره ها این ها هستن: ۲۲۵۱۴۱۷۹ و ۲۲۳۱۶۳۹۴. به قولِ چلچراغ جون جان، لطفاً برای دادن آگهی صف را رعایت کنید پلییییییییییییییییییز!![]()
پیش نوشت و اینا:
خُب دعوام نکنید دیگه! اینترنت ندارم و از صُب! تا شب هم شرکت هستم و تازشم بعدش شاگرد دارم و گمونم حدوداً ۸ و ۹ می رسم خونه و اون وقت هم که دارم میمیرم از خستگی و هِی هِی غُر می زنم و هِی هِی خستگیم در میره، که ییهو میشه ۱۲ شب و اونوقت هم که دیگه نمیشه بنشینم پای کامی جون و پُستِ فرزند خونده ام رو بنویسم و کپی کنم تا بعداً توی کافی نت پُستش کنم و این میشه که مجبورم بیام اینجا و بنویسم و کم هم بنویسم؛ اما بین خودمون باشه ها، به فرزند خوانده ام عقشولی ام اساسی، و بسی دایه ی مهربان تر از مادر هم هستم براش.
پس نوشت: نمیشه الانه آنلاین بنویسم
...قول میدم که امشب برم بنویسم و فردا انشاالله بگذارمش توی بلاگم. پس پُستِ فردا رو از دست ندید لطفاً، باید ها! راستی اینم برای اینکه علاقه مند تر تر بشید بگم که اسم فرزند خوانده ی من هستش سیمرغ. (سلیقه رو دارید؟!
)
حریم کعبه آید در طوافم........که سیمرغ ِ اَزل را کوهِ قافم
همه ي عمرم به اين فكر مي كردم كه اين خارجكيا، چه ذوقي دارن كه برا بچه هاشون مادر خونده و پدرخونده انتخاب مي كنن؛ و بدتر از اون اين كه اون خارجكيايي كه پدر خونده و مادر خونده ميشن، چه ذوقي دارن از اينكه اين عنوان رو كسب كردن. شما هم مثل من از اين سوالاي صد تا يه غاز داشتين توي عمرتون كه به جوابشون نرسيده باشين يا نه؟ يا نه؟! اي بابا! حالا خيليُم مهم ني! اما من اين روزا جوابِ سوالم رو گرفته ام، گرفتني! مادر خوانده اي شده ام كه براي بچه ي مردم اسم هم گذاشته. ميگين چه جوري؟ خُب اين جوري!!!
پ.ن1: اين "اين جوري" انشاالله باشه برا قسمتِ بعدي تا جذابيتش بيشتر بشه.
پ.ن2: "مادرخوانده" خيلي هم عنوانِ قشنگيه! خيلي هم دلم بخواد! حالا باز جاي شكرش باقيه كه پدر خوانده نشده ام!
زُل می رنم به عکس ِ توی شناسنامه ام
شاید بشود تو را
در نگاهِ خودم پیدا کنم،
روزی که عکس می گرفتم را به خاطر داری؟!
تو رو به روی من نشسته بودی.
خبر فوری به وقتِ صیدِ قزل آلا:
۱. اداره ی مخابرات به من عاشق شده! از کجا فهمیدم؟ بس که هی هی داره سر به سرم میگذاره. آخه این انصافه که درست زمانی که با اون دردسر تلفن رو وصل کرده ام، شروع به کابل برگردان کنن و من رو داغدار (اِوا چه خوب! چند وقت بود حذف به قرینه ی لفظی نداشتم ها!)
۲. الانه خبر دوم رو که بخونید غش غش به ریش نداشته ام می خندید...من دوباره برگشتونده شدم به شرکت! البت اینبار حسنش به اینه که تنگِ دلِ اتاقِ بیگ باس هستم و مسابقه ها رو از دست نمیدم و تازه اشم...هیچی دیگه! فعلاً مجبورم دیگه، می فهمید؟ مجبووووووووووووووووووور!
به يكي نامهي خودم درياب
به دو انگشتِ كاغذم درياب
به فراقي كه سوزدم كُشتي
به پيامي كه سازدم درياب
دردِ من بر طبيب عرضه مكن
تو مسيح ِ مني، خودم درياب
سلام آقاي عيسي مسيح
رویا – مي شناسيدش كه؟!- ازم خواسته براتون نامه بنويسم؛ بس كه مي دونه كه هوارتا بهش عقشوليام (هزار باره ميگم و هزار باره شادم كه ميگم) و عمراً بتونم دعوتهاش رو رد كنم؛ حالا حتي شده اين دعوت، دعوت به نوشتنِ نامهاي باشه براي شما كه كم مي شناسمتون. خوبيد آقاي مسيح؟ الانه كجاي اين كُرهي خاكي هستيد؟ آخه به اعتقادِ ما مسلمونا شما زندهايد و هستيد. انشاالله كه هر جا هستيد دلتون خوش باشه. بگذريم... من هم خوبم. راستش خواستم چند تا از نامههاي اينجا رو كه برا شما نوشته شده بخونم، اما به چند تا نرسيده فَهمِستم كه من بلد نيستم نامههاي بزرگونه (از اونا كه آدما توشون حرفاي خوب ميزنن و خوب هم حرف مي زنن) بنويسم. تصميم گرفتم قدّ ِ دلِ كوچيكِ خودم برا شما بنويسم.
مي دونيد آقاي مسيح! من خيلي وقته كه دعا نمي كنم (خيلي وقت ها!) برا خودم البت؛ برا ديگران چرا...خيلي هم زياد! اما براي خودم هيچ دلم نميره كه دعا كنم. بعد يه شب (يه شبِ حدوداً يكي دو ماهِ پيش شايد) خواب ديدم كه دم ِ در ِ يه كليسا هستم و با دوست جان اومده ام كه دعا كنم. آقاي كليسا دار به چادرم نيگا كرد و بعد به دوست جان و بعد پرسيد: "شما كه مسلمون هستيد؛ نكنه اومديد اينجا كه مسيحي بشيد؟" گفتم: "نَهخيرم! اومديم كه دعا كنيم تا حضرتِ مريم –مادر ِ شما ها!- حاجتمون رو بده." آقاهه بُل گرفت كه: "آهان! پس شما اعتقاد داريد كه مريم خداست؟!" گفتم: "هيچم اين طور نيست. فقط چون مي دونيم كه مقام ِ ايشون خيلي بالاتر از جايگاهِ ماست، اومديم كه ايشون واسطه بشن تا خدا حاجتِ ما رو بده." از بقيهي كَل كَلهاي خوابم چيزي يادم نيست، اما تا خوابم رو براي دوست جانم تعريف كردم، تصميم گرفتيم زودي بريم كليسا. رفتيم هم...خُب راستش اونجا هم دلم نرفت كه برا خودم دعا كنم. برا دوست جان چرا، يه كم دعا كردم؛ اما برا خودم هيچ! تازهاشم خيلي اونجا برام تو خالي به نظر اومد؛ دلم نخواست زياد اونجا بمونم. بعداًش فهيدم دوست جان هم همينطور بوده. از اون روز به بعد اتفاقاً چند بار با هم جلوي كليسا بوديم و هر بارش من رو به كليسا بودم؛ و به اين فكر مي كردم كه يعني چي؟ اون خواب و اين بيداري...اون بيداري و اين خواب!
چند روز پيشها باز با دوست جان بيرون بوديم كه از دم ِ در ِ يه مسجد رد شديم و وقتِ نماز ظهر هم بود و رفتيم برا نماز. چند دقيقهي نماز، توي اون مسجدي كه اولين بار بود توش بودم، اونقدر دلم رو صفا داد كه نگوووووووو! يادم نيست اما برا دوست جان هم همينطور بوده يا نه. يادم باشه كه حتماً ازش بپرسم.*
خُب ديگه ، همين آقاي مسيح! اين بود خواب و بيداريِ من. هيچ نتيجهاي هم نميخوام ازشون بگيرم. فقط يادتون باشه از طرفِ من به خانم والده سلام ِ مخصوص برسونيد و بگيد كه شديداً و خفناً نسبت بهشون ارادت دارم و داريم.
دوست جانهاي دعوتيم هم "بسم الله" برا نوشتن:
اميد...دلي...احمدرضا توسلي...فروغ...ناهيد...آقاي صالحي...خانم ملك محمد...آقاي مولوي...مهدي يوسفي...و سارا
*همین الانِ الان، دوست جانم گفتن كه: "اول اینكه خيلي سبكم كرد و خيالم رو راحت كرد و اینکه در كل بهم چسبيد، از وضو گرفتنش تا..."يعني ايشون هم بله!![]()

سرها رسيد از پي ِ هم، مثل سيبِ سرخ
اوّل سري كه رفت به كوفه، حبيب بود
مولا نوشته بود، بيا اي حبيبِ ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود، بيا دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان ولي دريغ
خطّش تمام كوفي و مُهرش فريب بود
امّا حبيب، رنگِ خدا داشت نامهاش
امّا حبيب، جوهرش "اَمّن يُجيب" بود
يك دشت سيبِ سرخ به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش به رسيدن رسيده بود

ترکیب بند عاشورایی با کاروان نیزه
علیرضا قزوه
انتشارات سوره مهر
قيمت: ۷۰۰تومان
"...يكي از كارهاي ارزشمند قزوه، تركيببنديست كه در آن قطعاً نظر به تركيببند محتشم كاشاني و شاعراني كه قبل و بعد از او تركيببند و ترجيعبند آييني گفتهاند، داشته است. ولي تركيببند او از جهت ساخت و پرداخت، با همهي كساني كه بعد از محتشم تركيببند گفتهاند و نيز خودِ محتشم، متفاوت است. زبانش زبانِ روزگار ماست. خالي از عيب و ايرادهاي جزئي نيست، ولي حُسن و زيبايي و كمالش، به مراتب بر دقايقي كه شايد از نوعي ضعف محسوب بشود، ترجيح دارد."
از مقدمهي كتاب؛ سخنراني استاد علي معلم دامغاني- اسفندماه 1383
تکمله:
با سپاسی بسی فراوان از دوست جانی که این کتاب رو دو سه ماه پیش به من هدیه دادن![]()
میام اینجا...توی این کافی نت های یخ بسته...پشت سیستم های زهوار در رفته...تنها...میشینم...شاید بتونم ۴تا کلمه بنویسم...و دلتنگیام بره...اما نمیره...خدایا!...خُب قبول کن خیلی سخته دیگه...حالا همه ی غم و غصه هام رو بی خیال...خداجونم...میشه پلیز...یه آدم ِ بیکار...برام بفرستی...تا این۱۶۰هزار چوق...پول ِ بی زبون رو...که مونده ته ِ کیفم...و هِی هِی داره خاک میخوره...ببره مخابرات و...این خط تلفنم رو وصل کنه...من دارم از بی اینترنتی...و بی وب گردی...و بی نوشتن...و بی دوستی...میمیرم...راست میگم خداجون...جونِ آرزو...تا آخر این هفته...بیشتر دَووم نمی آرم ها...گفته باشم...که نگی نگفتی...
فرداش نوشت:
ای ول خداجونم! خیلی با حالی، به جانِ خودم! آدم ِ بیکار که برام نفرستادی، اما این وقتِ اضافه ای که بهم دادی خیلی کار ساز بود. دوست جان هام! زین پس آماده باشید که بازگشتِ اژدها، اِوا ببخشید، بازگشت صید قزل آلا به عرصه ی نت را هر چه طوفانی تر برگزار کنیم؛ برگزار کردنی!!!
پ.ن: هِه هِه! خیال کردین حواسم نبوده و نوشته ام "دوست جان"؟ نه خِیرَم! بنا بر رای خودِ خودِ خودِ خ خ خ ام! زین پس تا ابد الدهر هر کی بیاد بلاگم میشه دوست جانم، به جانِ خودم!

حسودي نميكنم/ نقطه
نه، من هرگزحسودي نميكنم/ نقطه
به پيراهنات / نقطه
يا روسريات/ نقطه
يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه
من تنها
ـ تا سرحد مرگ ـ
حسودي مي كنم به آن كفشهاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی
که رازهای پیچیده ی راه رفتن را
در شب مکاشفه
به تو آموخت
نه، اين جا ديگر نقطه نميخواهد
"مصطفی مستور"
دل داد مرا كه دلستان را بزدم ...... آنرا كه نواختم همان را بزدم
جاني كه بدو زنده ام و خندانم ..... ديوانه شدم چنانكه جان را بزدم
دلی جونم! میشه برگردی پلیز؟!
ساعت نُه و نیم شبه و دارم از خستگی می میرم. سوار قطار مترو میشم که جای نشستن نداره. با خودم میگم: "بی خیالِ اِفه و پرنسیپ! برم روی زمین بشینم" که ییهو یه خانم ِ جوانِ متشخص، برام بلند میشه و میگه: "خانم بفرمائید اینجا!" با خودم میفکرم که یعنی اینقده پیر شده ام که دلش برام به رحم اومده؟!
یا قیافه ام اینقده نزار هستش که ترحم بر انگیز شده ام؟!
اما به هر حال از دعوتِ وسوسه کننده اش نمی تونم بگذرم. همین که اجلالِ جلوس می کنم میپرسه: "خانم شما دو سال پیش توی مدرسه حکمت فیزیک درس میدادید؟" قلبم سوت میکشه! (تلفیقی از قلبم تیر می کشه و سرم سوت میکشه
) خدایا! یعنی اونقده پیر شده ام که حافظه ام رو از دست داده ام و شاگردام رو هم به یاد نمیارم؟! جواب میدم که: "درسته، اما شما رو یادم نیستا!" توضیح میده که اون سال از بچه های پیش دانشگاهی بوده و الان داره مکانیک می خونه و اینا. بعد که قیافه ی اینجوری
منو می بینه و میگم که من اصلاً پیش درس نداده ام؛ میگه: "خانم! بس که بچه ها شما رو دوست داشتن و از شما تعریف می کردن، ما هر روز می اومدیم دم در کلاستون تا از پشت در صداتون رو بشنویم و بعدشم شما رو ببینیم." خُب در همه ی سلول های دلم که قند در حالِ آب شدن هست.... اما قیافه ام هنوزم اینجوریه
.
پ.ن: شاید اونقدرا که برای خودم جالب بود، براتون جالب نبوده باشه ها؛ اما باور کنید خیلی سخته که از ترس صید شدن توسط شاگردا، نتونی کفِ قطار مترو ولو بشی؛ به جانِ خودم!
دعوتی...
به جشن ِ تولّدی بی هیاهو
در بطن ِ یک غزل
غزلی که قافیه اش
برق ِ اشکهای توست
و ردیفش
خیسی ِ چشمانت
با مطلع ِ:
"خیالت راحت! عشقی در کار نیست"
باباش داره میره مسافرت و یه دنیا دلش گرفته. دختر خاله ام، آیدا، از اون دختر بابایی هاست که... که... که چه می دونم! از اونا که من یکی از بدترین هاشم. می برمش تا باهاش بازی کنم و حواسش رو پرت کنم. اولین گزینه اش "دکتر بازی" هستش و منم که آنفولانزای گاوی گرفته ام (حالا از کی؟!؟!؟!) رفته ام که خانم دکتر معالجه ام کنه. بعدش که این نسخه رو برام می نویسه، بغلش می کنم و هی هی ماچش می کنم و قربون صدقه اش میرم، که با جدیتِ تمام میگه: "خانم برو اون طرف! شما الان بیماری. ویروستون رو به من هم منتقل می کنید ها."
آخه نیم وجبی ِ فسقلی! الهی که خاله آرزوت(۱) قربونت بره! تو که هنوز حرف "ص" رو هم یاد نگرفتی، چه می دونی آنپول! و ویروس و بتامتازون چیه؟!

(۱) بس که خاله نمیشم و عقده دارم، این بچه خاله ها بهم میگن خاله![]()
(۲) این هم خودِ شیطون بلاشه:

قلبم داره از حركت مي ايسته. دستِ خودم كه نيست! اگه دست خودم بود، تا حالا ايستاده بود. حالا كه نيست، فقط داره اداش رو در مياره اين قلبِ بي غيرت! من ظرفيتش رو ندارم. ديدن اون گولّه گولّهها... آخ كه چه كردي با اين دلِ سوراخ سوراخ ِ من! اصلاً ديگه قلبي نمونده؛ جايي به اندازهي يك مُشت توي قفسهي سينهام خاليه انگار. نگو چرا اينجا مي نويسم! اينجا مالِ منه؛ مالِ خودِ خودِ خودم! دلم ميخواد بنويسم و مي نويسم. حتي اگه نخوني؛ حتي اگه نخواهي...
اشكهايت التيام دردها
مي گريزند از زمام ِ دردها
اشكهايت آبشار زندگي
چشمهي جوشانِ جام دردها
اشكهايت را نخواهم خواند "اشك"
بلكه يك دام است، دام ِ دردها
اشكهايت دام درد است و بدان:
اشكهايت التيام دردها
پي نوشت1: شعر بالا رو من برات نگفتم ها! يه دختر بچهي 8ساله، يا فوقِ فوقش 1۲ ساله گفته كه ديروز توي خيابون راه مي رفت و عين ِ ابر پاييز گريه مي كرد؛ هيچم حواسش نبود كه ممكنه چقدر اذيتت كنه و اشكت رو در بياره.
پي نوشت2: اينا رو ديشب نوشتم؛ الانه خوبم خدا رو شكر!
یوسف شو و به کبر زلیخایی ام بریز
من تشنه ام، هزار بیابان سوال را
پاسخ به استکان معمایی ام بریز
از خنده های نذریِ سهم غریبه ها
در ظرفِ من، منی که همین جایی ام بریز
در سوز ِ شب تمام تنم شعله می کشد
هذیان عشق! در تبِ یلدایی ام بریز
بنشین، غزل بخوان و بسوزان سکوت را
یک صندلی اسید به تنهایی ام بریز!
پی نوشت: با تشکر از احمد رضا توسلی، شاعر این شعر "مهدی فرجی" هستش.