تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
گیلاس ها، فاخته، ماه، برف....

- چه زود سر آمد سال!*

 

 

بهارتون شاد دوست جان ها

 

پی نوشت۱: دیشب در حالی که همه تند و تند داشتن خرید کیف و کفش و لباس و لوازم خونه میکردن، به نشر عقشولیم، نشر چشمه، رفتم و عینهو کتاب ندیده ها کلی کتاب خریدم تا توی تعطیلات همه شون رو نوووووووووووووووش جان کنم. جای همه تون خالی. البت سعیم رو می کنم تا در اولین فرصت معرفیشون کنم ان شا الله!

پی نوشت۲:

بالاخره سال ِ عروسکِ گاوی ِ من شد!!!

 

*یک هایکو از کتاب "آوای جهیدن غوک" به ترجمه "زویا پیرزاد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:44  توسط آرزو  | 


عكاس: آقاي ابراهيم رادپور


پ.ن: عكساي زيباي ايشون توي سالنامه كوهنوردي سيمرغ هم هست. اي من بسي سپاس از آقاي عكاس كه افتخار دادن كه عكسشون رو اينجا بگذارم



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:29  توسط آرزو  | 

به جاده که سلام می کنی

پر از انتظار می شوم؛

همیشه غایبِ من!

برایم کاسه ی صبری بیاور،

بزرگِ بزرگ

بزرگ تر از جای خالی ِ تو

برزگ تر از وسعتِ تنهایی من.....

"سحر انتظار"

 

پی نوشت ۱: جای من در هیج جای این کره ی خاکی و برای هیچ کس، خالی نیست؛ اینجا که وبلاگی بیش نیست و مجازستانی بی در و پیکر!

پی نوشت ۲: وبلاگِ خوب، وبلاگِ صاحَب مُرده است. نقطه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:18  توسط آرزو 

خود را به من نشان بده آئینه وار ِ من!

پیشانی تو منظره ی بی غبار ِ من

 فاتح ندیده دفتر اسطوره ام هنوز

پرچم به نام خویش بزن- قلّه دار ِ من!

 جز تو که واژه واژه ی منظومه ام شدی

یک یک گریختند همه از مدار ِ من

 من جویبار زمزمه هرگز نبوده ام

در سنگ مانده هلهله ی آبشار ِ من

 کِی؟ در کدام اوج به من بال می دهی؟

هان ای کلید دار ِ عزیز ِ حصار ِ من!

 از قلّه قلّه شوق ِ تو را نعره می زنم

تا درّه درّه کَر بشود روزگار ِ من

من با وضویی از تو به میدان دویده ام

تا هر چه با شکوه بشود- سنگسار ِ من

 

                                          "مهدی فرجی"            

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:34  توسط آرزو  | 

از کلاسم اومدم بیرون که زودی با یه شعر خوشگل آپ کنم و دوست جان هام رو سورپرایز...اما از شانس بدم دفترچه ی شعر نوشته هام رو نیاورده بودم. حالا برای خالی نبودنِ عریضه و نشان دادنِ حُسنِ نیتم به کتابفروشی های بافرهنگِ این مرز و بوم، مراتبِ ارادتِ ویژه ی خودم رو به کتابفروشی ِ دهکده ی اراک اعلام می کنم؛ بس که فهیم هستن و می دونن این سیمرغ جون جانِ ما از اون سالنامه الکی ها نیست و تازشم عکس و اسم من هم توشه!

 

پی نوشت:ای من بسی دلتنگ برای کوه سرخه ی اراک و اون جانپناهِ خوشگلش! یادِ مناجات در کوهستانهای دانشگاه بخیر...نمی دونید افطار کردن روی قلّه و نماز خوندن رو اون بلندی چه کِیفی میده.... (آدمکِ شدیداً رویایی)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:41  توسط آرزو  | 

توی خیابون کریمخان دارم راه میرم که ییهو میشم یه دخترکِ هفت هشت ساله. یک سال و دو سالش فرقی نمیکنه، مهم اینه که دستم توی دستِ بابابزرگم، یعنی آقاجونمه. با هم خیابون ها رو می گردیم و هی هی غُر می زنم که: "بسه دیگه آقاجون! خسته شدم از بس شما رو میشناسن و باهاتون سلام و علیک می کنن. اصلاً بریم پارک." دستِ بزرگ و مردونه اش دستم رو فشار میده که یعنی "باشه" و پا میگذاریم توی پارک پیرمردا. اونجا دیگه برام فرقی نمیکنه که کی میشناسدش و کی نه. من پی ِ بازی هستم و صدام که می کنه تا بریم، با خودم میگم: "آخ جون! هُبی!" همیشه ی خدا تهِ باهم بودن هامون دست می کردم جیبش و هُبی ِ خوشمزه ی اون روزم رو صید می کردم. بعد هم تمامِ راه تا خونه رو هی هی با هم شرط بندی می کردیم؛ سر ِ هزار و یک واقعیتِ دنیا که من نمی دونستمشون، اما با تُخسی و قُلدریِ تمام سر ِ حرفم می موندم و آقاجون عاقل اندر سفیه بهم می خندید و باهام کَل کَل می کرد. می رسیدیم خونه  که تازه اولِ آرایشگاه بازیِ من بود و موهای یک سانتیِ آقاجون رو گُلِ سر می زدم و می بافتم و آی که چقدر دردش می اومد و هیچی نمی گفت. و باز دادِ همه در می اومد که:"چطوره که آقاجون به هیشکی محل نمیده، اما این فسقلی رو می بره بیرون و اینقدر هم لی لی به لالاش میذاره؟" که مامانی می گفت: "این نیم وجبی دلِ سنگ رو هم آب می کنه؛ چه برسه به آقاتون!" آقاجونم هم می گفت: "والله!" و من دلم غنج می رفت برای اون روزی که یه آدم با یه دلِ سنگی بهم عقشولی میشه و حرف آقاجونم راست درمیاد......

حالا دیگه رسیدم به هفت تیر و دارم دنبال اولین کافی نت می گردم تا بنویسم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:7  توسط آرزو  | 

بده می گر ننوشم بر سرم ریز ............................. وگر نیکو نگفتم ماجرا کن
مرا چون نی درآوردی به ناله ...........................چو چنگم خوش بساز و بانوا کن
همیزاید ز دف و کف یک آواز ........................ اگر یک نیست از همشان جدا کن

حریف آن لبی ای نی شب و روز .......................... یکی بوسه پی ما اقتضا کن
خموش از ذکر نی می باش یکتا ...................... که نی گوید که یکتا را دو تا کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:12  توسط آرزو  | 

سالگرد ازدواج مامان و بابا

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:46  توسط آرزو  |