|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
گريه نميكنم نه اينكه سنگم
گريه غرورمُ بهم ميزنه
مرد براي رفع ِ دلتنگياش
گريه نميكنه، قدم ميزنه!
پي نوشت۱: از ديشب اين ترانه ي حامد عسگري كه احسان خواجه اميري تازه خوندش! افتاده سر زبونم.......
پي نوشت۲: حالا گريه هم كردي، كردي ها! همچين بَدُم ني!
پ.ن: اين جمله رو جايي گذاشته بودن كه از بچه ها به صورت رايگان عكس ميگرفتن و با فوتوشاپ و اينا تبديلشون ميكردن به اونا!!!![]()

و كوچه كوچه برايم بهار مي كاري
طلوع مي كند آيا دو چشم ِ زيبايت؟
در اين دريچه ي دلتنگِ چارديواري
هنوز جاي تو خالي ست بين دستانم
هنوز عطر تو جاري ست در هوا، جاري
به رقص مي كشي ام مثل ِ شعله در آتش
به باد مي دهي ام چون غبار انگاري
خيالِ بودنِ با تو به خواب مي ماند
كه بي نظيرتريني، به خواب و بيداري
سكوتِ كوچه پر از انتظار ِ ديدار است
تو مي رسي، به خدا مي رسي به من، آري!
علي بابا/۱۳۶۰/اصفهان
پ.ن۱: يه توضيح راجع به كتاب "دفتر شعر جوان" اينكه چندين جلد داره كه من جلد ۹ و ۱۰ ش رو دارم.
پ.ن۲: منتظرم بلاگت رو بسازي ها دكتر!![]()
ديروز رفتم خانه شاعران و دلي از غذاي كتابِ شعر درآوردم و اون آقاهه كه احمد ميگه خانمش خوش اخلاق تره! كلي كتابِ خوب بهمون معرفي كرد و ذوق مرگ شدم. بقيه شون رو بعداً معرفي مي كنم اما اين "دفتر شعر جوان" از اون شعر دوني هاي ناب و خالصه!
يه نمونه اش رو ميگذارم و بقيه اش رو به دليل ِ تقاضاي امير جون جان بعد از فيفا ۲۰۰۷ (اگر بيدار بودم!)
اينجا فوران زندگي... آنجا مرگ...
مانده ست در انتظار انسانها، مرگ
يك روز به ديدار ِ شما مي آيم
اين نامه براي زنده ها... امضاء: مرگ
سرتاسر ِ خانه را پُر از عود كنيد
اين ثانيه ها را غزل آلود كنيد
چشمان ِ حسود كور ، عاشق شده ام!
اسفند براي دلِ من دود كنيد
متولد ۱۳۶۸، شيراز
پ.ن۱: خدايي حظ نكرديد؟!
پ.ن۲: از بابت آدرس ممنون دوست جان![]()
حميّتِ محبّ است بر تركِ محبّت معشوق بر غير، و محبّتِ غير بر معشوق.
پ.ن: اين عبارت رو از زمانِ پيش دانشگاهي حفظم. آخر ِ كتابِ ادبياتِ فارسي نوشته شده بود، در تعريفِ واژه ي غيرت. اون روزا فكر مي كردم اين عبارت يعني چه؟ و هويجوري حفظش كردم. امشب اما اين عبارت يه معني ِ ديگه مي داد كه بهم فهموند يا تا حالا نمي دونستم حميّت به چه معناست، يا نمي دونستم معشوق به كي ميگن، و يا چي؟!
" دوست داري همين الان يه زلزله ي با حال بياد، هر دومون همين زير دفن شيم؟"
"با تو هر جا مي آم."
"مثل اون وقت ها؟"
"مثل اون وقت ها."
چشم هايت كه هنوز خنده توي شان دل دل مي كند مي گويند كه راست مي گويي. آن وقت ها هم هميشه مي آمدي.
من پيشنهاد كارهاي اجق وجق مي دادم و تو مي آمدي. آويزان شدن از طنابِ چاه تهِ باغ...بيرون رفتن از ديوار شكسته ي باغ و كشف جاهاي عجيب... هميشه هم من كتك مي خوردم. هم به جاي خودم هم به خاطر ِ تو. تو كه از وسطِ كار اشك هايت سرازير مي شد و من بايد تنهايي راهي پيدا مي كردم، تا بالاخره لطيف يا گلين خانم پيداي مان كنند و من كتكِ مفصلي از مامان بخورم و تو ميان دست هاي گرم و بزرگِ پدربزرگت آرام بگيري و به من نگاه كني كه مامان با لگد از خانه تان تا خانه مان مي بردم و فردا بپرسي: "درد داشت؟"
خدا بگم چكار نكنه اين فرهاد جعفري رو كه از بعد از خوندنِ كافه پيانو سليقه ي كوفتي م تا حدّ مرگ آوري وسواسي شده؛ مخصوصاً اگه پاي تصوير روي جلد در ميان باشه. نمي دونم چرا هيچ نمي تونم اين تصويرسازي هاي اردشير رستمي رو به دلم بچسبونم. از طرح روي جلد كه بگذريم، از اسم "مهسا محب علي" نميشه گذشت. خُب من هم نگذشتم و "نگران نباش" رو خريدم. راجع به موضوعش چي حدس مي زنين؟ من كه حدسي نزدم اما درست از لحظه اي كه شروع به خوندنِ كتاب كردم نگران شدَََََََََََََََََََََََ......م تا همين الان كه كتاب رو نصفه رها كردم و متن بالا رو از صفحه ي ۱۰۰ كتاب نوشتم. قيمتِ كتاب ۲۵۰۰ تومان هستش و ناشرش هم نشر چشمه ي عقشوليِ من. چاپِ اوّلش با تيراژ ِ ۳۰۰۰جلد هستش. عكس كتاب رو هم به دو دليل نميگذارم كه دليل دومش اينه كه اسكنرم قاط زده.
پ.ن۱: كتاب بخونيد....پلييييييييييييييييييز!
پ.ن۲: خيلي دلم ميخواد كه هوارتا دوستِ كتاب خوان داشته باشم. خُب پس كتاب بخونيد....پلييييييييييييييييييز!
پ.ن۳: دِ مگه نميگم: "كتاب بخونيد....پلييييييييييييييييييز!" پس چرا بلند نميشيد و دست از اين وب گردي بر نميداريد؟ پاشيد ديگه؛ يا الله!
تبصره: كتاب عيدي مي دهيييييييييييييم. اولين كتاب هديه گيرنده هم سپيد مثلِ برف...هر كتابي كه دوست داشته باشه. به بقيه هم پس از برگزاري مسابقه ي شبه خرمالويي كه برگزار خواهم كرد انشاالله.
نميگم: بذار بنويسم كه حداقل چطور ميشه با ننوشتن عاقل شد.
ميگم: دلم لك زده برا شبايي كه با چشاي نيمه باز مي نوشتم و با چشاي در شُرُفِ بسته شدن از خستگي نوشته هام رو ويرايش مي كردم.
نميگم: چه بي خيال ميشينم پاي اين پي سيِ مادر مُرده و هي هي با كيبورد ور مي رم و وبگردي مي كنم و وقت مي گذرونم تا خوابم بگيره و از ترس ِ صُب خواب موندن بهانه پيدا كنم برا ننوشتن.
ميگم: مي نويسم حالا! وقت دارم كه.
نميگم: اگه ننويسم دير ميشه و دير ميشه و دير ميشه.
ميگم....نميگم! فقط مي نويسم. فقط مي نويسم!
پ.ن۱: نه، اون قدرها هم كه فكر مي كنم حالم بد نيست؛ نه، اون قدر ها هم كه فكر مي كني حالم خوب نيست.
پ.ن۲: ولي اگه بنويسم بهتر تر ميشم.
پ.ن۳: كي چي ميگه؟
تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من ِ بيچاره همان عاشق ِ خونين جگرم
خونِ دل مي خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جواني هوسي
هوس ِ عشق و جواني ست به پيرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت
پدر ِ عشق بسوزد كه در آمد پدرم
عشق و آزادگي و حُسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم
هنرم كاش گرهبندِ زر و سيمم بود
كه به بازار ِ تو كاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز ز شهر
من همان سيزدهم كز همه عالم بدرم
تا به ديوار و درش تازه كنم عهدِ قديم
گاهي از كوچه ي معشوقه ي خود مي گذرم
تو از آنِ دگري، رو كه مرا يادِ تو بس
خود تو داني كه من از كانِ جهاني دگرم
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خونِ دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا! چه كنم؟ لعلم و والا گُهرم
پ.ن1: اين شعر شهريار رو كه مي خونم دلم مي خواد براش جيگرم سوراخ سوراخ بشه؛ بس كه عقشولانه است، همه رقمه!
پ.ن2: كسي كه به من قلم هديه ميده، منو از خوشحالي روي ابرا مي بره....با تاخير، بسي سپاس!
پ.ن3: نوشتن يادم رفته انگاري![]()
بهانه هاي دلم را چه خوب ميداني!
به پايِ چشمه ي چشمم حضور تو جاريست
كنار خاطره ي دل هميشه مي ماني
تو اوج ِ آينه ها را چه خوب مي فهمي
ز آيه هاي نگاهم ببين چه مي خواني
حضور روشن چشمانِ تو چه رويايي !
براي آرزويِ دل ، تو فصل پاياني.
پ.ن : سعدي تمام حس تو را در غزل نگفت ... حالا شده است نوبت ما تازه كارها
پ.ن2: اين همون شعر كذايي ست!ديدار يار غايب داني چه ذوق دارد؟
ابري كه در بيابان بر تشنه اي ببارد
اي بوي آشنايي! دانستم از كجايي
پيغام وصلِ جانان، پيوند روح دارد
سوداي عشق پختن، عقلم نمي پسندد
فرمانِ عقل بردن، عشقم نمي گذارد
باشد كه خود به رحمت ياد آورند ما را
ورنه كدام قاصد پيغام ما گذارد؟
هم عارفانِ عاشق، دانند حالِ مسكين
گر عارفي بنالد يا عاشقي بزارد
زهرم چو نوشدارو از دستِ يار خوشتر
بر دل خوشست نوشم، بي او نمي گوارد
پايي كه بر نيارد روزي به سنگ عشقي
گوييم جان ندارد يا دل نمي سپارد
مشغولِ عشق ِ جانان، گر عاشقيست صادق
در روز ِ تير باران، بايد كه سر نخارد
بي حاصلست يارا! اوقاتِ زندگاني
الّا دمي كه ياري با همدمي گذارد
داني چرا نشين سعدي به كنج ِ خلوت؟
كز دستِ خوبرويان بيرون شدي نمايد.
پي نوشت: اي آقاي سعدي! اي كه من بسي طبع ِ شعر شما را عقشولي! شبِ ما را ساختي بس كه جانا سخن از زبان مي گويي و اينا!
پیش نوشت: امشب یکی از بدترین شبهای زندگیم رو گذروندم.
خیلی بد! به افتضاحیه تیم ملی! و طبعاْ شعری که سروده ام هیچ ربطی به حال و هوای امشب هم نداره و حتی گمونم مال چند روز پیش باشه.
و دیگه اینکه وقتی این ساعتِ شب دارم آپ می کنم یعنی اینکه بالاخره مخابرات کوتاه اومد![]()
.
.
.
بعداْ: نتونستم اینجا بنویسمش....شاید یه وقتی که حالم بهتر بود تونستم. بی خیال! این شعرها به دردِ شنیدن نمی خورد!*
* عنوان کتابی از "بهمنی"
از من خل و چل که اولین شب سال نو در حال پست نوشتنم بگیر تا عاقل هایی که شهره ی خاص و عامن. ولی من این عالم دیوانگی را به عالم ندهم کورشم اگه دروغ بگم
.
از این به بعد هر شب آپ می کنم(ان شاء الله)
سال نو مبارک!
سبز باشید...
این اولین پُستِ بلاگم بود... و وبلاگم یک ساله شد!