تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
                  و باز آخر ِ ارديبهشتِ تنهايي

بهار با من ِ دلخسته هم اتاقي بود...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط آرزو 

توي اتوبوس كنار ِ خانمي نشسته ام كه احساس مي كنم سرش هي هي پايين تر ميره. به اندازه ي خوندنِ اسم ِ كتابم كه پايين مياد، كتاب رو ميدم دستش. مي پرسه: اسمش چيه؟ نمي تونم اسمش رو بخونم. ميگم: من ِ او. ميگه: من ِ چي؟ ميگم: من ِ او! ميگه: عشق و عاشقيه؟! زير لبي ميگم: مه تاب... و بعد ميگم: تا چجوريش رو دوست داشته باشيد؛ عشق و عاشقي هم داره.

 

پ.ن: بزودي (به اندازه ي ۳ روز اتوبوس سواري و اينا) معرفي ميشه ان شاالله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:15  توسط آرزو  | 

معشوق ِ شعرهاي كهن گرچه بي وفاست

گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است

اي خنده ات شكوفه ي زيتونِ رودبار!

خرماي چشمهاي تو در بم غنيمت است

شيرين ِ قصه را به كلاغان نمي دهند

يك چاي ِ تلخ با تو عزيزم غنيمت است.....

 

پ.ن: اسم شاعر رو شما بگيد پليز!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:27  توسط آرزو  | 

"هلن در مجامع نخست ابتذال آدمها را می دید، تنگ نظری هایشان، بی غیرتی شان، حسادتشان، عدم اطمینانشان، ترسشان را. شاید به دلیل این که این احساسات در وجود خودش بود خیلی زود آن ها را از نزد بقیه می یافت. در حالی که برای آنتوان آدم ها نیات والا و انگیزه های ارزشمند و آرمان گرا داشتند، انگار که هیچ وقت آنتوان در ی قابلمه ی هیچ مغزی را باز نکرده بود تا ببیند که چه گندی درش است و در آن چه معجونی می جوشد." صفحه ۱۳

" - تازه از اون گذشته از اون آدمهاییه که فقط ظاهرشون تمیزه. گول نخور! بعید می دونم آدم تمیزی باشه! انگشت هاش هم ورم کرده...

- دیگه داری واسه خودت داستان می بافی! حتی متوجه شدم که بوی ادوکلن میده.

- اتفاقاْ این علامت بسیار بدیه! معمولا! پسرهایی که خیلی تمیز نیستن ادوکلن رو روی خودشون خالی می کنن." صفحه ۱۹

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:50  توسط آرزو 

خانم پومره: زن ها فقط اون چه رو كه در مردها زنونه ست مي فهمن، و مردها فقط جنبه هاي مردونه ي زن ها رو درك مي كنن. يعني بايد گفت كه هيچ كدوم اون يكي رو نمي فهمه. اگر بخواي رفتارش رو تعبير كني حتماً به اشتباه مي افتي.
ديان: مرد و زن هميشه براي هم غريبه باقي مي مونن؟
خانم پومره: معلومه. براي همين با هم مي سازن.
ديان: معلومه. براي همينه كه با هم نمي سازن.*

من ديوونه ي نوشته هاي اين جنابِ "اريك-امانوئل اشميت" هستم. عذابِ بيدار شدنِ صبح ها رو، اون هم در حالي كه هنوز خستمه و دلم ميخواد باز هم بخوابم، به اين اميد تحمل مي كنم كه بعد از بدو بدو كردن هاي سر صبحي براي اتو كردنِ مانتو و مقنعه و دويدن تا سر ِ كوچه و دردسرهاي زياد براي پيدا كردنِ تاكسي تا ميدون راه آهن، از اونجا مي تونم اون بالاي اتوبوس ِ هفت تير بشينم و كتابم رو آتيش كنم و مزه مزه كنان برسم به شركت و ... اينجوريه كه بقيه ي روز هم برام قابل تحمل ميشه.
از نوشته هاي "اريك-امانوئل اشميت" چند تا نمايشنامه اش رو خونده ام: "خرده جنايت هاي زناشوهري"، "نواي اسرار آميز"، "مهمانسراي دو دنيا"، و اين آخري كه از نمايشگاه خريدمش و چاپ اول هستش يعني "عشق لرزه". ترتيب خوندنِ نمايشنامه ها رو مي تونيد هر جور كه خواستيد براي خودتون قرار بديد، چون در هر حال توي هر نمايشنامه اونقدر مسائل مختلف براي شوكه كردن وجود داره كه محالِ ممكنه بتونيد همه شون رو حدس بزنيد و كتاب براتون كسل كننده بشه. اما پيشنهاد مي كنم قبل از همه ي اين نمايشنامه ها، كتاب ِ "يك روز قشنگ باراني" رو بخونيد كه جدّاً به اندازه ي اسمش دلپذيره. اين كتاب شامل 5 داستانِ كوتاه هستش. ترجمه ي همه ي كتاب ها رو خانم "شهلا حائري" انجام دادن كه الحق ترجمه هاي روان و خوبي هستن.
كتابها از نشر قطره هستن و قيمت هاشون هم عبارتند از:

خرده جنايت هاي زناشوهري 1200تومان
يك روز قشنگ باراني2000تومان
مهمانسراي دو دنيا1500تومان
نواي اسرار آميز 1500تومان
عشق لرزه 2200تومان

بسته ي پيشنهادي من از نمايشگاه كتاب رو از دست نديد پليز!

* از كتاب عشق لرزه صفحه ي ۱۴

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:50  توسط آرزو  | 

 

 

تا بپیوندد به دریا، كوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر ِ رفتنش را جا گذاشت

"هیچ وصلی بی جدایی نیست" این را گفت و رود

دیده گلگون كرد و سر بر دامن ِ صحرا گذاشت

هر كه ویران كرد، ویران شد در این آتش سرا

هیزم اوّل پایه ی سوزاندنِ خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر ِ خود پا گذاشت

موج راز ِ سر به مُهری را به دنیا گفت و رفت

با صدف هایی كه بین ساحل و دریا گذاشت

 

 

از كتابِ "آن ها" سروده ی آقای! "فاضل نظری" انتشارات "سوره مهر" چاپ اوّل

 

پي نِو: اسكنرم كار نميكنه!!! نمي تونم عكس كتاب رو بگذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:1  توسط آرزو  | 

تعجب مي كنيد؟ نمي كنيد؟ خُب تعجب كنيد ديگه! مگه ميشه؟ من و تنفّر از مدرسه؟!؟! استغفرالله! پس اين چيه؟ اين نوشته ي قرمز رنگِ خوشگليه كه انگار با گچ نوشته شده و پشتِ كتابِ لاغر ِ "35 كيلو اميدواري" ميشه ديد. خُب همين جمله بس نيست تا من به كتاب عقشولي بشم؟ ناشر ِ كتاب نشر افق هستش و از جمله رمان هاي نوجوان حساب ميشه (كه البت به گروهِ سني من كه نهايتاً ب هستش نمي خوره ولي من رو كه ميشناسين، هي هي كتابهاي بزرگتر از سنم مي خونم!*)

"گرگوري از مدرسه متنفر است. هر لحظه اي كه در مدرسه مي گذرد، برايش شكنجه اي واقعي است. تنها روزهاي خوب زندگي اش وقت هايي است كه به كارگاهِ پدربزرگ مي رود."

يادِ يكي از شاگرداي دو سال پيشم مي افتم: آرزو. هم اسم بودنش با من باعث شد بيشتر بهش نزديك بشم و هر چي بيشتر نزديك شدم، بيشتر فهميدم كه چقدر استعدادهاي اين بچه و كساني كه مشابه ايشون هستن، در مدرسه به بادِ فنا ميره. براي رسم تصوير در آينه هاي كروي بهترين طرح رو ارائه داد كه باعث شد همه ي بچه ها اين رسم ِ تصويرها رو خوب ياد بگيرن؛ اما اون سال به خاطر ِ كشوري بودنِ امتحان فيزيك1، از اين درس (و گمونم بقيه ي درسها) افتاد و بعد... .

اما اين كتاب رو دوست دارم كه نويسنده اش –آنا گاوالدا- كه خودش يه روزي معلم بوده، انگيزه ي نوشتنش رو اينطوري بيان كرده: "اين داستان را براي قدرداني از دانش آموزاني نوشتم كه در مدرسه نمره هاي خوبي نمي گرفتند اما استعدادي شگفت انگيز داشتند."

به جونِ خودم اگر هنوز هم معلم بودم، اين كتابِ 1000توماني رو براي تك تك شاگردام مي خريدم و بهشون هديه مي كردم؛ بس كه داستانش اميدواري ِ الكي نميده و در عين حال ايجادِ انگيزه مي كنه و ترجمه ي خوبِ "آتوسا صالحي" هم مزيدِ بر علت هستش.

كتاب رو وقتی مشهد بودمَ به توصيه ي صاحبِ جاکتابی خريدم و مي تونيد معرفي جاتِ ايشون رو هم در اينجا بخونيد، لطفاً، بي يد!

 

 

* آدمي كه در سن 12 سالگي سينوهه و كنيز مخصوص فرعون و مرغانِ شاخسار ِ طرب و از اين دست كتابها رو بخونه، بايدم توي 27 سالگي رمان نوجوان بخونه! (شاعر ميگه: نه بابا!)

**"تو گمونم از لحظه ي به دنيا اومدن به مدرسه عقشولي بودم" اينو من نميگم؛ مامان جون جان هميشه بهم ميگن.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط آرزو  | 

مي رسم ميدون رسالت...پاهام مي لرزن و ناي حركت ندارم. بي خيالِ اِفه و پرنسيپ، كنار ِ جوي آب، روي جدولِ كنار خيابون ميشينم. كسي نيگام نميكنه...هيشكي نيست بپرسه چت شده يكدفعه...كسي براش مهم نيست كه يكي توانِ از جا بلند شدن رو نداشته باشه...كسي نيست! زُل مي زنم به جوي آبِ روبروم و مي بينم كه آب توش راه افتاده و هي هي هم بيشتر ميشه. يادِ بچگيام مي افتم كه از جوي آبِ پُر ِ جلوي خونه مون خوشم مي اومد، اما وقتي همسايه مون گوسفند قربوني مي كرد و خونش توي آب راه مي افتاد، هزار و يك هول و هراس بَرَم ميداشت و كلي داستانِ جنائي براي خودم مي بافتم. جوي آبِ اينجا -ميدون رسالت- اما خوني توش نداره. زباله ها هستن كه انگار به رقص دراومدن و دارن هي هي مي چرخن و مي رن و مي رن و مي رن... سرم رو بلند ميكنم و وااااااااااي! اينهمه بارون! پس چرا من نفهميدم؟ همه بدو بدو ميخوان خودشون رو به يه سرپناه برسونن و از بارون فرار مي كنن. پاهاي من اما هنوز ناي حركت نداره. با خودم ميگم تموم ميشه، تموم ميشه، تموم ميشه.... و هنوز كسي نيست. به خيالم ميشه به چيزاي خوب فكر كرد؛ به كتابفروشي اون طرفِ خيابون كه يه مغازه دزدگير و اسپرت ماشين كنارشه و انگار دارن به هم دهن كجي مي كنن. به وقتي كه بارون تموم بشه و رنگين كمون...اَه! از اين رمانتيك بازي ها حالم بهم ميخوره. نشسته ام كه فقط پاهام جون بگيرن. فقط براي اينكه بتونم روي اين دو تا پاي لعنتي بايستم و حركت كنم. حالا به جهنّم كه توي اين شهر درندشت كسي نمي بينتم، كسي نيست بگه خرت به چند من، كسي نمياد بپرسه خانم شما چه مرگته كه زير اين شُر شُر ِ بارون اينجا نشستي. مهم نيست...دلم يه ليوان چاي نباتِ داغ ميخواد، اون قدر داغ كه خونم رو به جريان بندازه. به چاي نباتِ داغم فكر ميكنم كه شايد فكرش گرمم كنه، اما وقتي خيسي از چادر و مانتو و بلوز هم بگذره... حسّ طنزم گُل ميكنه. با خودم ميگم همين جماعت كه مرده و زنده ي يه آدم براشون فرق نداره، شايد اگه دستم رو دراز كنم و چادرم رو روي صورتم بكشم، كلي از پولِ خُردهاي ته ِ جيبشون رو سبك كنن! حالا ديگه بارون بند اومده اما رعد و برق هنوز هست. خوبه كه چادرم حريره و زودي داره خشك ميشه. بهتر از اون اينه كه دستاي تو اينبار برعكس ِ هميشه گرمه و دلِ دستام داره براي اين گرما غنج ميره. نمي دونم شايد اگر نبودي، من هنوز همون گوشه ي ميدون رسالت نشسته بودم و ناي حركت نداشتم؛ شايد اگر نبودي من هنوز همونجا بودم و يه خروار تگرگِ ريز و درشت روي سرم ريخته بود و دفنم كرده بود؛ شايد اگر نبودي....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:1  توسط آرزو 

اينجانب خودم را برگشتن اعلام ميدارم و ديگر هيچ.

 

پي نِو۱: اونقده كتاب سوغاتي آوردم كه نگووووووووووووووووو! فقط دعا بفرمائيد وقت و اسكنر مدد فرمايند و به معرفي شون بپردازم ان شاالله.

پي نِو۲: از تبريكات جاتِ دوست جان ها هم بسي بسيار زياد سپاس و اينا.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:45  توسط آرزو  | 

شاگردم كودن نيست...گيرايي ش ضعيفه. بعد از اينهمه مدت هنوز بهم ميگه: "خانم زبان" و نتونسته اسمم رو ياد بگيره. بهش ميگم: A comb has teeth جزء true هستش يا false؟ ميگه: false. ميگم: چطور؟ ميگه: "خُب آخه نميشه با شونه دندونا رو مسواك كرد كه!"

بعد از اينهمه مدت پيشرفتِ بدي به نظر نمي رسه!

 

پ.ن1: وصالِ آن لبِ شيرين به خسروان دادند........تو را نصيب همان بس كه كوهكن باشي!

پ.ن2: امسال روز ِ معلم با شاگرداي پارسالم ميرم مشهد ان شالله...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 6:21  توسط آرزو  | 

پیش نِو: بس كه تبريكات و شادباش به سوي اين باكس (يا حالا اون باكس؛ چه فرقي ميكنه؟!) سرازير شده، گمان بردم تولدم را از اسفند ماه به ارديبهشت ماه انتقال دهم؛ بَلكَم عقده اي نشدم! حالا خدايي مگه من امير قلعه نوعي هستم كه اينهمه تبريكات ويجه! برام رسيده؟!

 

رجوع شود به: اينجا (حالا نخواستيد بريد هم نخواستيد ها!)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط آرزو  | 

کوله پشتی ات کجاست؟
کفش کوه و کیسه خواب
بادگیر و قمقمه
یک کمی غذا و آب


راه ، خاک ، خستگی
دره، تنگه ، چشمه، رود
قله، آرزو، امید
سنگ و صخره و صعود 


بچه ها! در این سفر
کوله را سبک کنید
توشه مهم ماست
مهربانی و امید


بچه ها! خدا خودش
سر گروه ما شده
می رویم و راهمان
از زمین جدا شده


آخرین پناهگاه
روی قله خداست
راستی فرشته ها!
قله خدا کجاست؟


خیمه می زنیم ما
رو به قله های نور
از زمین ولی چقدر
دور دور دور دور


مانده روی کهکشان
رد پای بچه ها
رفته رفته ، رفته اند
تا سپیده ، تا خدا 

از: عرفان نظر آهاري 

پي نِو۱: شعر ِ بسيار بسيار بسيار زيبايي ست (با لهجه ي زي زي گو لو بخوانيد پليز)

پي نِو۲: مرسي رويا جونم. تفال به اينجا بسي چسبيد؛ چسبيدني!

دو دولت است که یکبار آرزو دارم:

تو در کنار من و شرم از میان رفته

"صائب تبريزي"

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:51  توسط آرزو 

ميگه: من اين نوشته هاتو دوس ندارم. تلخَ ن؛ من طنز ميخوام.

ميگم: سوژه ندارم، وقت ندارم، حوصله ندارم! اصلاً كاري نداري؟ ميخوام برم...

ميگه: كجا؟

ميگم: چه ميدونم. شايد رفتم منيريه.

ميگه: پس اگه رفتي برا من از اون فلاسكا بگير كه آب رو سرد نيگه! ميداره.

ميگم: فلاسك اگه فلاسك باشه كه براش فرقي نداره. آب رو با هر دمايي بريزي توش، دماش رو ثابت نيگه ميداره!

ميگه: يعني چي؟

ميگم: خُب به خاطر اينكه اطرافش خلا هستش، تبادل گرمايي با محيط نداره؛ نه گرما ميگيره و نه گرما از دست ميده، يعني تقريباً اينطوره.

ميگه: آهاااان! پس مسئله فيزيكيه! ولي خُب چرا كُلمن فقط آب رو سرد نيگه ميداره؟

ميگم: هيچي هيچي! اصلاً قطع كن ميخوام برم مطلبِ طنز بنويسم!

 

پي نِو۱: اي خدا اين زينب جون جانِ من رو از من و خوانندگان بلاگم نگير! بلند بگو: آميييييييين!

پي نِو۲: از صبح گمان برده بودم كه هك شده ام، بس كه بلاگم باز نميشد. تعدادِ وافر ِ بازديدكنندگانِ امروز ِ اينجا شاهدي بر اين ماجراست.شاعر ميگه: با قلبِ من بازي نكن، اي بلاگفا جون! اي بلاگفا جون!

پي نِو۳: چيه خُب؟ بس كه نوشته ام "پي نوشت"، پسر خاله شديم رفت! حالا با اسم ِ كوچيك صداش مي زنم؛ مشكليه؟!؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:37  توسط آرزو  | 

پيش بيا! پيش بيا! پيش تر!

تا كه بگويم غم ِ دل بيشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

اي تو به من از خودِ من خويش تر

دوست تر از آنكه بگويم چقدر

بيشتر از بيشتر از بيشتر

داغ ِ تو را از همه داراترم

دردِ تو را از همه درويش تر

هيچ نريزد بجز از نام ِ تو

بر رگِ من گر بزني نيشتر

فوت و فن ِ عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافيه انديش تر

پ.ن: جنابِ شاعر! تولدتون مبارك! اون دنيا خوش ميگذره؟!؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:27  توسط آرزو  | 

مي خواهم از تو دور باشم فكر خوبي ست

يك دختر ِ مغرور باشم فكر خوبي ست

اصلاً فراموشت كنم، برگردم از تو

با زخمهايم جور باشم فكر خوبي ست

...يا نه بمانم با خيال ِ نيش هايت

مثلِ خودت زنبور باشم فكر خوبي ست

چشمانِ بازم كار دستم داد، اين بار

تصميم دارم كور باشم فكر خوبي ست

بايد كه تنها باشم و مثل ِ سكوتي

لبريز از هاشور باشم فكر خوبي ست.

 

الهه شادرام/متولد1365/لنگرود

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:11  توسط آرزو