تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
در ميانِ طوفان

هم پيمان با قايقرانها

گذشته از جان

بايد بگذشت از طوفانها

به نيمه شبها

دارم با يارم پيمانها

كه برفروزم آتشها در كوهستانها

شب سيه سفر كنم

ز تيره ره گذر كنم

......................

 

پ.ن۱: ممنون ميس ناهيد جان كه باعث شدي امشب دوباره در "طرحي از يك زندگي" نوشته دكتر پوران شريعت رضوي تورّقي داشته باشم.

پ.ن۲: بفرمائيد "قلعه حيوانات" از جورج اورول!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:1  توسط آرزو  | 

اينكه آقای قاسمي (تحصيلدار ِ شركت) امروز فاميلي ِ من و ليلا رو با هم تركيب كرد و صدام زد: "خانم ِ احمدي نژاد!" اونقدرا روي نِرو (nerve) نبود كه بعدش هزار و دويست و شونصد مرتبه ازم عذرخواهي كرد، انگار كه فُحش ي ناموسي داده بهم و بعدترش هم اين اشتباهِ حماسي خودش رو براي تموم ِ اعضاي شركت و دفتردارهاي بقيه ي نواحي تعريف كرد.

 

پي نوشتِ مهم تر از اصل: يعني 4تا آدم ِ عاقل پيدا نميشن كه اين سنگ رو از تهِ چاه در بيارن؟ بابا يعني جونِ مردم خيلي كمتر از در و ديوار و اموال عمومي ارزش داره؟ اون خبرنگار ِ نسبتاً محترمي كه بعد از اعلام ِ زخمي شدن چندين نفر توي حرمِ امام، خدا رو شكر ميكنه كه صحن آسيبي نديده و سالمه، واقعاً به چي فكر ميكنه؟ من حرفهاي آقاي خامنه اي رو حجت مي دونم. تا حالاش هم هيچ اظهار نظري نكردم اما وقتي به ولايتِ فقيه اعتماد دارم يعني حرفهاي ايشون برام حجته. گفتم كه فقط گفته باشم. هر كي خوشش مياد بياد، نمياد هم نياد! فقط تا مي تونيد نذاريد جون و خونِ اين مردم به خطر بيفته.

پی نوشت۲ (یک ساعت بعد): یه آقایی رو هی هی توی تلویزیون نشون میدن که نماینده مجلسه و میگه که به آقای رضائی هم رای داده و هی هی تر میگه که تقلّبي هم در كار نيست و تازه اشم با اين اوضاع و احوال همنين ۱۳ ميليون راي كه آقاي موسوي آورده هم شاهكار كرده. دلم ميخواد بهش بگم: شاهكار! اون ۱۳ ميليون نتيجه ي شاهكار ِ موسوي نيست. نتيجه ي گلكاريِ كس ِ ديگه ايه!

پي نوشت۳: هيچ راهي ندارم كه بهت خبر بدم بهم بزنگي. اي حسّ ششم ِ ايشون! بيدار شو پليز!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:33  توسط آرزو  | 

خداجون! شما كه اينهمه مهربوني! براي شما كه كاري نداره آخه. آرامش رو به زندگي و دنيامون برگردون.

 

پ.ن: موبایل قطعه. هر وقت تونستي بزنگ خونه مون. من بيدارم هاني.... و گوش به زنگت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:47  توسط آرزو  | 

        نگاه کن

        به دوردست

        آنجا که افق

        خطِ نگاهمان را یکی می کند

        من در آن نقطه

        فاتح ِ رویاهای خودم هستم

        و تو

        ناپلئون تر از بناپارت!

        هنوز هم به من می خندی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:14  توسط آرزو  | 

فردا ميخوام راي خودم رو به خوردِ صندوقي بدم كه پای کوه باشه. اي من بسي عقشولي به اين حس ِ وطن دوستي ِ خودم! شما هم بريد راي بديد پليز. براي دنيا و آخرتتون خوبه ها! از من گفتن! اگه رای ندید اون دنیا یقه تون رو میگیرن و میگن: "ای بیوتن!* چرا رای ندادی؟ تو مگه عرق ملی و اینا نداشتی؟ تو مگه خودت خواهر و مادر و همسر نداشتی؟ اینهمه عکس همسرانِ مختلفِ اين نامزدها به اَنحاءِ مختلف (اوهو!) نمايش داده شد تا شما به جوش بياييد و بريد راي خود را نثار دهانِ آمريكا و انگليس ِ "تفرقه بنداز حكومت كن" و اينا بكنيد؛ خُب چرا نكرديد؟ حالا كه عِرق و مِرق حاليت نبود بدو! بدو برو توي جهنم دوني تا مجازات بشي. هيچم خيال نكني جهنمش ايراني ِ و يه روز نفت هست و قير نيست، يه روز قير هست و قيف نيست، يه روزم ... هيچ از اين خبرا نيست. بدو برو اين تو كه ميخواهيم انگشت اشاره ي بي جاي مُهرت رو بسوزونيم كه توي زندگيت فقط بلد بوده به بيني ناموزونت وارد و خارج بشه و اينا"

ميگيد من از كجا مي دونم كه اين حرفا رو مي زنن؟ خُب شما از كجا مي دونين كه نمي زنن؟ بهونه الكي براي من نياريد كه من از اون ماموراي جهنم دوني جهنمي ترم. پاشو! پاشو برو اون شناسنامه ي خوشگل عسلت رو بردار و خاكش رو پاك كن و عكس كج و معوج ِ اول دبيرستانيت رو نيگا كن و قربون صدقه ي اون ته ريش ِ دستِ اول/ابروهاي پهنت برو و بعد هم شناسنامه رو بگذارش زير بالِشِت، تا صبح اول وقت بدوي و بري راي بدي. تازه اگه نيت كني، شب خوابِ رئيس جمهور آينده رو هم مي بيني؛ به جانِ خودم! 

 

* نام كتابي از رضا اميرخاني با همین شکل به همون معنای بی وطن

پ.ن: این مطلب رو از ۵شنبه گذاشته بودم اما نه بلاگم باز می شد و نه آپدیت. ای خداااااااااااااااااا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:14  توسط آرزو  | 

 

 این سر در ِ كافه رستوراني هستش كه هر روز صبح از پنجره ي اتوبوس سرك مي كشيدم تا ببينم توش چه خبره. بالاخره به كنجكاوي هاي دلم پاسخ داده شد و پا به اين محيط دلنشين گذاشتم و غذاي دلنشين تري خوردم و دلنشين ترين خاطره ي زندگيم اونجا رقم خورد. اگر دوست داريد به تهرانِ سالهاي بيست و سي سر بزنيد، اينجا رو از دست نديد پليز.

دلنشين شد سخنم تا تو قبولش كردي.........آري، آري سخن عشق نشاني دارد

مرتبط جات:

از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه

+ گل رضاییه

+ کافه رستوران گل رضائیه

 

 پی نوشت در تاریخ ۲۹/۳/۸۸: از دو شنبه یا سه شنبه پرده ها رو عوض کردن و شده زرد. دلم میخواد داد بزنم:

اي کافه رستورانِ گل رضائیه! با پرده های آبی از من بیشتر دل می بری.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:9  توسط آرزو  | 

كبابِ روي آتيش رو ديدي؟ ديدي چيليك چيليك آب ازش مي چكه؟ اون قطره ها...اون قطره ها كه از اين كباب مي چكه...ديدي؟ حالا اين قصه ي منه. قصه ي دلِ كبابِ منه. دلي كه روي آتيش داره جلز ولز مي زنه و اين قطره هاي اشك كه مي بيني از اثراتِ كباب شدگيشه. شايدم يه جورايي آبيه كه روي آتيش ِ دلم ريخته ميشه. شايدم... بي خيال! فقط ديگه بهم نگو... ديگه بهم نگو: "باز كه گريه مي كني! چه كنم چاره كنم..." به خدا اين قطره هاي اشك كه مي بيني از دلِ كبابم بر مياد. فيلم نيست. ادا نيست. اصلاً مگه اشك مي تونه دروغ باشه. ديگه بهم نگو، خُب؟ ديگه ازم نخواه توي اوج ِ جلز ولز زدن هاي دلم جلوي چشمه ي چشمام رو بگيرم. شايد اينا رو بخوني شايدم نه. اينا رو بهت نميگم و برات مي نويسم، چون مي دونم حرف زدنم از نوشتنم بدتره. اينجا برات مي نويسم، چون عزيزترين جاييه كه توش مي نويسم.اصلاً براي تو مي نويسم، چون اساساً نمي تونم برات ننويسم.

تو اهلِ آسمونايي، اون آسموناي بلند...............فرشته ي آرزوها! به گريه هاي من نخند.


اين يكي مطلب كه مي نويسم هيچ ربطي به مطلبِ بالايي نداره اما هيچ از دلم نيومد كه جزء پي نوشت ها بنويسمش.

امروز دو تا كتابِ خوب (خوب ها!) خريدم از نشر عقشوليم، نشر ِ چشمه. البته كتاب ِ "اين مردم نازنين" نوشته ي رضا كيانيان از نشر مشكي هستش و كتابِ "من گنجشك نيستم" از مصطفي مستور هم از نشر مركز ولي هر دو جزء پر فروشهاي نشر چشمه بودن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 23:17  توسط آرزو  | 

شعرهاي جليل صفربيگي رو خيلي دوست دارم. كتاب او نويسي رو هم.

 

این سنگ خدایان که تبر می شکنند

روزی که بیایی از کمر می شکنند

بردار تبر را و بزن ابراهیم!

بت های بزرگ زودتر می شکنند

 

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد

تو نام مرا چه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که

از دست تو در پیاله ی چای افتاد

 

پي نوشت: حالِ دلِ من خراب آبادي شده براي خودش! نسخه اي دم ِ دست نداريد؟!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:25  توسط آرزو  | 

ميگن وقتي داشتم سر كنكور، اينا رو مي نوشتم و گزينه ها رو ده، بيست، سي، چهل مي كردم، تصميم گرفتن مجازاتم كنن تا انتخاب رشته هم بكنم! از اين اتفاق خنده دار تر توي عمرم نبوده تا حالا؛ به جانِ خودش!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:46  توسط آرزو  | 

شبیخون خورده را می مانم و می دانم این را هم

كه می گیرد زمن جادوی تو، چون عقل، دین را هم

 

تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من به آسانی

دلم را، گر حصار خود كنم دیوار چین را هم

 

تو مثل سرنوشتی، غیر تو با من نخواهد بود

اگر پنهانی از تو بسپرم دور زمین را هم

 

خوشا با تو! خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو

كه من برچیده ام از جامه ی جان آستین را هم

 

تو دور آخری، هم مستی و هم راستی داری

بپرس از مِی شناسان قیمتِ این ته نشین را هم

 

من آن دُردم كه باقی مانده ام از باده ی پیشین

بگردان تا بگردم با تو دور ِ واپسین را هم

 

"محمدعلی بهمنی"

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:41  توسط آرزو 

"توي مملكتي زندگي مي كنيم كه عوض ِ كتاب خواندن، مردم را به كتاب نوشتن ترغيب مي كنيم. به فرهنگ سراهاي دور و بر منزلتان مراجعه كنيد. كلي كلاس داستان نويسي پيدا مي كنيد، اما آيا يك جا را پيدا مي كنيد كه شما را به داستان خواندن ترغيب كند؟ فلاسفه مي گويند: فاقدِ شئي معطي ِ شئي نخواهد شد. مگر مي توان بدون ِ كتاب خواند كتاب نوشت؟ كلاس هاي كيلويي داستان نويسي از دلايل ِ عمده ي وفور نويسنده هاي غير حرفه اي است." صفحه ي ۲۴۸ از كتابِ سر لوحه ها

سرلوحه ها
يادداشتهاي پراكنده سالهاي ۸۱-۸۴
رضا اميرخاني
انتشارات سپيده باوران
قيمت ۴۲۰۰تومان

(توي تهران گمونم نشر معارف كه سر چهارراه كالج هستش اين كتاب رو داشته باشه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 10:5  توسط آرزو  | 

         هلاكِ همّتِ مرغ ِ شكسته بالِ دلم

 كه از شكافِ قفس در كمینِ صیّاد است.....

 

                                                  "كلیم"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:12  توسط آرزو 

شب-داخلي-ايستگاه متروي بهارستان
روی صندلي هاي ايستگاه نشسته ام عينهو بچه ها عر مي زنم.چه ام شده؟ هيچي! اونقدرها هم هيچي ِ هيچي نه ها! به قولِ كريم گفتني: قرم قات شده ام.

روز-داخلي- خانه
صفحه ي 272 هستم، جخ سر ِ همون جا كه كريم صغرا و كبرا آورد و قاضي رو از خنده روده بُر. توي دلم ميگم: حكماً (عينِ "او" مي نويسم، مي بيني؟) مي گفتم< به خودم ميگم "من ِ او" كه تموم بشه "بيوتن" رو داري؛ غصه ات برا چيه؟تازه هنوز 150 صفحه اش حدودي مونده. دلم اما رضا نيست به تموم شدنِ كتاب. مي دونم تهِ كتاب كه بشه، يه جوري پشتم مي لرزه كه حالا حالا ها....

روز-خارجي-اتوبوس
"خانم! خانم! ايستگاهِ آخره. جا نمونين يه وخت!"به خودم ميام. ديگه كار از اشاعه ي فرهنگ و اينا هم گذشته دكتر! حالم هم همچين بگي نگي بده و سر گيجه و تهوع و ... ولي مگه ميشه نخوندش. جادوت ميكنه اين اسم ها: علي و مع و درويش مصطفي. يعني واقعاً چي ميشه كه بعد از ده سال از چاپِ اولِ كتاب، توفيق ِ خوندنش به من مي رسه؛ اون هم اين موقع! (حواست هست؟ ميگم توفيق ها!)


شب-داخلي-قطار ِ مترو
مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شهيدا
............................................
زنگ كه مي زني فين فين كردن هامو قايم مي كنم. دلت ميگيره خُب اگه بفهمي. بعداً كه برات از سر تا تهِ كتاب رو يه بند و بي وقفه -همون جوري كه دوست داري- تعريف كردم، مي دونم كه در حالِ زار زدن بهت ميگم كه چقدر امشب زار زدم بي تو......

شب-داخلي-رو به مانيتور
"من ِ او" تموم شد؛ نه! يعني هست! تموم نميشه. اما دلم ميخواد از "تو" بنويسم. از "توي تو" كه اينجا نشسته و اين امشبي براش عجيب ترين شبِ زندگيشه.


من ِ او
رضا اميرخاني
مركز آفرينش هاي ادبي سوره مهر
چاپ بيست و سوم
قيمت: نوشته 5500تومان

(اما به جانِ خودم صد برابرش مي ارزه. اصلاً خدايي حاضرم اگه به قيمتِ كتاب اعتراض دارين خودم كتابم رو با پيك براتون بفرستم كه بخونيد و بعد براي نفر بعدي بفرستيمش. به جونِ خودم راست ميگم! خودِ "من" هم توي فصلِ "دهِ من" نوشته: حكماً خواهي گفت كه...كتاب خريده ايم به پولِ خونِ پدرمان،... اوّلاً يعني پولِ خونِ پدرت بالكل، به قيمتِ پشت جلدِ اين كتاب است؟! اين قدر ارزان؟ اگر اين جوري است كه يكي دو تا استكان لب پر هم براي ما بريز! خودت هم بزن، روشن مي شوي! اصلاً پول خون پدر يعني چه؟ شده اي كأنه برادران كارامازوف كه ابوي اش را نفله كرد! دستت درست!...)

 
پي نوشت: انتظار نداريد كه اسكنرم درست شده باشه كه؟ درست هم ميشد، طرح جلدش رو كه ننوشته از كي هستش و هيچم جذاب نيست، دوست نداشتم و نمي گذاشتم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:57  توسط آرزو  |