تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

تو زندگیتون چند تا ایرج می شناسین؟ یکی؟ دو تا؟ خیلی؟ تو زندگیتون چند تا ایرج می شناسین که بخواین براشون اين جوري پُست بنويسين؟ چه جوري؟ اين جوري،اين جوري! اينكه آنلاين و دو انگشتي تايپ كنيد: "تو زندگیتون چند تا ایرج می شناسین؟".... تو زندگيتون چند تا ايرج بودن كه زندگي كرده باشن و زنده و مُرده، براتون نوستالژي به جا گذاشته باشن؟*

خودِ من يه چند تايي ايرج مي شناسم. خُب مسلّمه اولين ايرجي كه شناختم پسرخاله ي بابام بود كه يه ايرجِ ديلاقِ آفتاب سوخته بود كه نمي دونم چرا هر بار "داستانِ عينكم" از رسول پرويزي رو مي خونم به يادِ ايشون مي افتم. البت الانه كه ديگه مثلِ قديم ديلاق و آفتاب سوخته نيست و به چشم ِ پسرخاله ي پدري دَك و پُزي به هم زده.

ايرجِ دوم مرحوم بسطامي بود كه طفلك اگر عمرش رو توي زلزله به من و شما نميداد، تا صد سال ديگه هم عمراً مي شناختمشون و اصلاً وجودِ چنين ايرجي برام توفيري نميكرد.

اما ايرجِ سوم خُب يه جورايي زيادي ايرجه. يعني مي دونيد...اين ايرج بودنش زيادي توي زندگيِ من تاثير داشته...چه جوري بگم؟! اصلاً ايرج بودنش يه جورايي برام مسجّله؛ بس كه بوده. اصلاً ي جورايي... اَه! با اين نوشتنم! بي خيال! فقط همين رو بگم كه "مرا به خانه ام ببر" كه مجموعه گفت و گو و گزينه ي ترانه ها و نقد و نظر هستش، مربوط ميشه به "ايرج جنتي عطايي" كه كتاب به كوشش يغما گلرويي جمع و جور شده. بدونِ احتسابِ عكسهاي انتهايي، كتاب ۳۷۰ صفحه داره و از نشر دارينوش هستش.

حوصله ي تايپ ترانه اي از ايشون رو ندارم. كتاب جلوي رومه اما كو حركت؟!؟!؟ 

 

*ساعت از يكِ شب گذشته؛ صبح بايد برم سر ِ كار؛ ميخوام بخوابم؛ بايد برم دوش بگيرم؛ بعدش هم بايد كوله ام رو براي يه سفر ِ دو روزه آماده كنم؛ ناراحتم؛ استرس دارم؛ بعد اون وقت اومدم نشسته ام اينجا و از ايرج مي نويسم....آخه اين تقاصِ كدوم قرص ِ با پوست خورده امه!!!

**حالا خدايي ايرج يعني چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:44  توسط آرزو  | 

خوبی ِ فلاش بك زدن توی وبلاگت اینه که یاد اتفاقای گذشته و سالگردها می افتی؛ و اگر حال و حوصله ي نوشتنت ابري بود...دعاي بارون مي خوني براي دشتِ تشنه ي چشمات. 

 

پي نوشت۱: بيلمَزيديم دونگه نَر وار، دونوم وار/ايتگينديك وار، آيريليق وار، اولوم وار

پی نوشت ۲: نمی دانستم برگشتن روزگار هم هست/ جدایی و فراق و مرگ هم هست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:51  توسط آرزو  | 

حـسادت مـی کنـي؟

به بستني ِ يخي ِ آلبالويي؟!

...............................بي دليل؟!؟

 

پي نوشت: حسادت تعطيل شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:49  توسط آرزو  | 

حـسادت مـی کنـم

به نام ِ خودم

بر لبانت

 

 

پي نوشت: نَ-دا-رد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 5:6  توسط آرزو  | 

حـسادت مـی کنـم

بــه عکس ِ خــــــودم

در عمـق ِ چشمانـت

 

 

پي نوشت: ندارد!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:13  توسط آرزو  | 

رنگِ يادِ شما سبز است. شمايي كه زرد شده بوديد و پژمرده. بله با خودِ شما هستم آقا! با شما كه سبزي تان به چشم مي آيد بعد از اينهمه سال. مي دانيد آقا؟ من آن دختركِ روسري-صورتي-پوش ِ جلدِ كتابتان بودم هميشه، در روياهايم. روسريِ گُل گُلي را شايد بيشتر دوست مي داشتم، اما مي دانستم كه سبزه ام؛ و اين يعني بايد دختركِ روسري-صورتي-پوش مي شدم. پنج طفل ِ ديگر، دوستانِ نداشته ام بودند شايد؛ و پسركِ مرتبِ جلويي را -از شما چه پنهان- هميشه بيشتر ديد مي زدم در آن عوالم ِ كودكي. مي انديشيدم كه شايد از همه ي اين بچه هاي خوب، خوب تر است كه اين جور به چشمم مي آيد. بگذريم...مي گفتم. دختركِ روسري-صورتي-پوش ِ جلدِ كتابتان، از آن زمان به بعد هزار كتاب -با اغراق- خواند و خواند و خواند؛ اما هنوز براي هر آيدا و الهه و آتوسا و عاطفه و ... كه هم سن ِ روزهاي روسري صورتي پوشيدنش هستند به رسم ِ يادبودِ هديه ي تولدشان "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" انتخاب مي كند و كيفور برايشان تند تند مي خواند، از كتابي كه زماني نويسنده اش را آذر نامي مي دانست كه لابد بايد خانم باشد و با خود مي انديشيد بايد روزي مثل ِ اين خانم "آذر يزدي" بنويسم.

آقاي "مهدي آذر يزدي" رنگِ يادِ شما هميشه سبز است...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:52  توسط آرزو  | 

میگم: شنیدی گفتن اگه جباری مصدوم بشه هیچ حق و حقوقی بهش نمیدن؟
میگه: جباری کیه ديگه؟
میگم: اِ! مجتبي جباري ديگه! نمي شناسيش؟
ميگه: تو شركتتون كار ميكنه؟
ميگم: دوست جان!!! (با غيظ و ناراحتي و شوك و درد و زجر و دِپر ِشن ِ حاد بخونيد پليز)
ميگه: هان؟! يعني توي شركتتون كار نميكنه؟ خُب كي هست حالا؟
ميگم: هيشكي اصلاً! اسم ِ يه شهر ِ توي چين! (آدمكِ غيظ و ناراحتي و شوك و درد و زجر و دِپر ِشن ِ حاد)**

--------------------------------------------------------------------------------

"بيوتن" رو شروع كردم و دارم بسي حظ مي نمايم از خوندنش، حظ نمودني! فقط كاش آخراش مثل ِ "اِرميا" نشه. فردا انشاالله چند خط از كتاب رو براتون ميگذارم. در ضمن؛

جناب آقاي قدسي

با عرض شرمندگي فراوان، خدمتتون عرض ميشه كه حسب الامر جنابعالي به ايميل ِ مهجورم سر زدم و طرح جلد رو ديدم و جوابتون رو هم فرستادم و اينا. مي بخشيد كه ناگهان زود دير شد. ‌‌

 

* عنوان برگرفته از عبارتي در كتابِ "بيوتن":

! Tipping is not a city in China

انعام اسم ِ شهري در چين نيست!

** اون آدمكه شوخيه ها! وگرنه شما با فوتبال ندوني هم برام عزيزي همه رقمه! به جانِ خودِ خودِ خودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:20  توسط آرزو  | 

۱. با سپاس بسي ويجه! از آقاي ابراهيم ِ عزيز بابت مهربونيشون و اينكه هميشه با دوربينشون حاضرن

۲. با سپاس ويجه تر از زهره جون جان

۳. جهتِ تنوير افكار عمومي: كفش ِ پابند پابندِ بند بندِ بندِ كفش ِ شماست!

۴. جهتِ تنوير تر ِ افكار عمومي عرض شود كه اين شيوه ي خلاقانه ي تبليغات مربوط به دهه چهل و پنجاه هستش گمونم. آخه اين مغازهه (كه نزديك مترو دروازه دولت هستش) از اون زير خاكي هاست كه من بهشون عقشولي ام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:23  توسط آرزو  | 

اوّل: تو رو خدا یکی منو راهنمایی کنه که عکسهام رو کجا آپلود کنم. هر چی عکس میگذارم بلاگفا خان میگه کد یا اسکریپت مورد نظر در دسترس... اِ ببخشید! مجاز نمی باشد.

دوم: داريم خفه مي شویم رسماْ! هوای خاك آلودهُ ، ۹۹تا عطسه پشت بندِ هم دیگه برام رمق نگذاشته. شرکت هم که تعطیل نیستُ ، اعتکاف هم نتونستم برم چون همکارم میخواست برهُ ، سر ِ مسائل خاله زنکی شرکت هم کم مونده منو با لیلا جون جانم دعوامون بندازنُ ، زمین هم كه کجهُ...

سوم: به صورت پيش نياز "اِرميا" رو خوندم تا بتونم بعد از يك سال كه از خريداري "بيوتن" گذشته بخونمش. اِرميا رو تا صفحه ۸۳ بيشتر نتونستم بخونم. هر كي خونده معرفيش كنه لطفاً، بايد!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:6  توسط آرزو  | 

"يا علی" که میگی يعني خداحافظي، و اين تهِ ديدارمون مي شه سرآغاز ِ هوارتا روياي ريز و درشتِ من.  "يا علي" كه ميگي، بايد غمگين باشم؛ اما شاد ميشم. شادي هديه ي اون "يا علي" گفتن ِ آخره كه بهم ميگه: "در پس ِ اين خداحافظي، سلامي هست و شروعي و ديداري دوباره." دلم ميخواد داد بزنم: "يا علي گفتيم و عشق آغاز شد" و تو بگي: "رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم/ تا به اقليم ِ و جود اينهمه راه آمده ايم"

عيدِ ميلادِ اميرالمومنين علي عليه السلام بر همه شما مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:55  توسط آرزو  | 

صد درصدم؛ و تو در دسترس نیستی...........

 

پی نوشت: هان؟ چیه؟ آخه کجا رو دارم غیر از اینجا که توش از دلتنگیام بنویسم؟!؟!؟!؟!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط آرزو 

شنوندگان عزيز! توجه فرمائيد...شنوندگان عزيز! توجه فرمائيد...

اس ام اس را خدا آزاد كرد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:16  توسط آرزو 

آرمان هام تغییر کردن. یه روزایی بود که هزار و یک فکر ِ خوب توی سرم بود. حالا اما خیلی هاشون رو فراموش کردم. روزمرگی و غم ِ نان و خودخواهی باعث این فراموشی هام شدن. دوری از مدرسه هم مزید بر علّت شده. بعد که این کتاب می رسه به دستم، بر می گردم به روزایِ فکرایِ خوب. روزایی که غم ِ نان بیشتر بود، اما غصه های دیگران برام ارجحیت داشت. تلاش می کردم تا بتونم راهی پیدا کنم و باری از دوش و خاطر کسی بردارم. برای ریا شدنش نمی گم، برا این می گم که خودم یاد اون روزای خوب بیفتم. کتاب چیه؟ "ماه عسل ِ مجــــــــردها" اسمش قشنگه، نه؟ نوشته هاش از اسمش قشنگ ترن حتی! قصه است؟ آره خُب؛ قصه ی چند تا جَوون که راه می افتن و میرن تهِ دنیا! تهِ دنیا کجاست؟ "بشاگرد" اسمش رو شنیدین؟ خُب راستش من تا قبل از اینکه "سر لوحه ها"ي آقای امیرخانی رو بخونم اسمش رو نشنیده بودم، اما امروز خانم حاجیلو، همکارم، گفت که توی تلویزیون نشونش داده این روستا رو که خیلی خیلی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محروم هستش. البت زبانِ روان و شیرین و طنز ِ کتاب (مگه کتاب زبان داره؟!) باعث میشه لاجرعه  114 صفحه ی کتاب رو سر بکشی و بعد هم آهی بلند بکشی و یادِ همه ی آرمان های بزرگ و کوچیکِ زندگیت بیفتی.

کتاب رو انتشارات پریروز (چه اسم ِ با حالي!!!) چاپ کرده که نوبت سوم چاپش رو آقای آمپول زنِ چشم پاکِ توی کتاب بهم هدیه داده. قیمتش 950 تومان هست و نمیدونم کجا می فروشنش غیر از خودِ دانشگاه امام صادق علیه السلام. نویسندگانش هم آقایان سید بشیر حسینی، سید حسین سرکشیکیان، و محسن لبخندق هستن.

"یکی از سخت ترین کارهای اردو شده بود بیدار کردن بچه ها. بعد از نماز صبح بچه ها می خوابیدند تا صبحانه؛ این جا بود که بیدار کردنشان می شد مکافات. بشیر داد و بیداد می کرد که: "بلند شین تنبلای با سواد، عمله های فوق لیسانس." خرس قطبی هم بود بیدار می شد اما عمله ها نه! جالب بود که با همه ی این اوضاع و احوال، کمتر پیش می آمد به خاطر بی نظمی بچه ها دیرتر از ساعت مقرر سر کار حاضر شویم." صفحه 37

"هر کس اسمش برای عملگی در حوزه ی خواهران در می آمد، می شد قبله ی حاجات! التماس دعاها و متلک ها را باهم دَشت می کرد. بچه ها می گفتند: بیل زدنِ اون جا حاجت میده. کافیه یه ذره حضور قلب و خلوص نیت داشته باشی تا دفعه ی بعد ماه عسل ِ متاهلی بری!" صفحه 44

"یک آمپول زن چشم پاک، شده بود پزشک مجموعه. واقعاً غیرتمند بود. حزبی تشکیل داده بود به نام O.R.S و اعضای آن هم مبتلایان به بیماری اسهال. کلیه ی اعضاء برای درمان از داروی استفاده کنند. آن هم روزی چهار مرتبه. دستور داد اعضاء حزب فقط ماست بخورند. بی خیالِ غذای خودش شد. یک ظرف ماست برداشت؛ آمد کنار اسهالی ها و شروع کرد به ماست خوردن." صفحه ی 52

پي نوشت: البت این آقای آمپول زنِ یک چشم!* اغلب عادت به نخوردنِ غذا داره ها. اگر اون جا غذا نخورده همچین هم شاهکار نکرده. تازشم زیرش ننوشتن ریا نشه! حالا هر کی تونست بگه این آمپول زنِ امام صادقی کیه؟

* بر وزنِ شمشير زنِ يك دست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:8  توسط آرزو  | 

» يك عدد عمو هادي نازنين كه اتفاقاً هيچ هم عموي من نيست و شوهر عمه جون جان مي باشه، ما رو از n ماه پيش هي هي دعوت مي كنه به كلبه ي جنگليش و بالاخره اين هفته به صورت ضربتي دعوتش رو مي پذيرم. به آقاي سرپرست خبر ميدم و ايشون هم به صورت ضربتي تر به بچه ها خبر ميدن.

» 5شنبه صبح ِ زود با بابايي جون جان به ميني بوس مي رسيم و بچه ها بابا، بابا بچه ها! معرفي كه تموم ميشه ليلا مي رسه و راه مي افتيم.

» بقيه ها هم در مسير بهمون مي رسن و سر جمع 16 نفر هستيم و دِ برو كه رفتيم.

» بچه ها صبحانه رو توي ماشين مي خورن و بعد توي جاده قزوين به يه جايي مي رسيم كه عمو هادي اسمش رو گذاشتن "هندونه خوران". آي مي چسبه! آي مي چسبه! هندونه خورديم و لرزيديم و دوباره ميني بوسيديم، اِ چيزه، يعني سوار ِ ميني بوس شديم!

» به منجيل كه مي رسيم عمو هادي پيشنهاد ميدن كه از نيروگاه انرژي هاي نو هم ديدن بفرماييم. توربينهاي بادي بزرگِ اونجا ابهتِ خاصي دارن. يه آقايي هم از دم ِ در همراهي مون مي كنن و برامون توضيحاتي در مورد نحوه ي حركتِ توربين ها و سرعتشون و اينا ميدن كه بسي جالبه.

» نمي دونم چطور ميشه كه ييهو قلّه ي دُرفك نمايان ميشه و با دامنه ي سرسبزش بيشتر دل مي بره.

» قزل آلا صيد مي كنيم....سندش هم موجوده! البت اصلش اينه كه بچه ها صيد مي كنن و من تماشا (حذف به قرينه ي غصه!) هر كس براي ناهار خودش ماهي صيد مي كنه و وقتي اين خرس زير پوستي  با دست ماهي ميگيره، بقيه هم به دنبالش. هي هي هم به من ميگن تو چه جور صياد قزل آلايي هستي كه حالت از صيدّ ماهي بد ميشه؟ نمي دونن وقتي يادِ اس ام اس ِ دوست جانم مي افتم كه نوشته بود: "اي صياد جان! كجايي كه ماهي ات را نامردانِ روزگار گرفتند...و جانش را بر لب رساندند" دلم به درد مياد و نمي تونم جون دادنِ اون طفلكي ها رو تماشا كنم.

» به كلبه ي عمو هادي مي رسيم و شاهين دوستانِ زير پوستيش، تگي و جكي رو ملاقات ميكنه. سگهاي خوشگلي هستن كه بهزاد رو گاز ميگيرن و به همه پارس مي كنن، اما زودي با شاهين دوست ميشن.

» بچه ها با عمو هادي راهي ِ جمع كردنِ هيزم ميشن و احمد و بهزاد ماهي ها رو تميز مي كنن و من و ليلا از باغچه سبزي مي كنيم و ... خلاصه هر كس يه كاري انجام ميده تا اينكه عمو هادي مياد و ماهي ها رو كباب مي كنه. بر عكس ِ صيدش كه خيلي غم انگيزه، خوردنش خيلي دل انگيزه؛ به جانِ خودم!

» بعد از ناهار كمي استراحت مي كنيم و بعدش هم راهي رودخانه ميشيم. در راه كلي ميوه خوشمزه همراه با مهموناشون از درخت مي چينيم و مي خوريم. به رودخونه كه مي رسيم همه اول به به و چه چه و كمي تعارف و دو سه قطره آب پاشي مي كنن كه ييهو تبديل ميشه به نبردي وصف نشدني كه همه و همه خيس ميشن و چند تايي توي آب مي افتن و ابعادِ فاجعه تا بابايي هم مي رسه و بچه ها ايشون رو هم خيس مي كنن. اين وسط فقط ابراهيم در ميره كه بابايي هي هي داد مي زنه يكي بياد اينو خيس كنه! بعد از خيس كيت بازي ها، آقاي قدسي و خانمشون به جمع مي پيوندند. بعد از مدتي هم بتي و طاهر. حالا ديگه يه جمع بيست نفره ي رديف داريم و حالي به حولي.

» شام هم جاي شما خالي ميرزا قاسمي با بادمجانِ كباب شده در آتش ِ هيزمي به دست پختِ خانم ستايش مي خوريم و بارون هم مياد و هوا بس جوانمردانه دل انگيز هستش و پشه ها بس ناجوانمردانه نا دل انگيز.

» شب يه عده توي كلبه مي خوابن، يه عده توي چادر، و يه عده هم تا صبح كنار آتيش بيدار مي مون. برنامه فردا صبح هم جنگل پيمايي در كوه يا كوه پيمايي در جنگل هستش كه محلي ها ميگن نيم ساعته ميشه رسيد به سر چشمه. احمد براي ما مي زنه سه ساعت و ساعت حركت رو 8 صبح اعلام مي كنه.

» از جنگل و كوه و زيبايي هاي اونجا هر چي بگم كم گفتم. اميدورام در اولين فرصت بتونم عكسهاش رو از آقاي ابراهيم و آقاي بهزاد بگيرم و چند تاييشون رو بگذارم. مناظر فوق العاده و بكري هستن.

» ظهر كه مي رسيم به سرچشمه ناهار سيب زميني كبابي و تخم مرغ آب پز داريم كه يادمون مي افته نون نياورديم و چه با حال!

» بر مي گرديم...و وقتي به ميني بوس مي رسيم حمله مي كنيم به دو بطري نوشابه ي داخلِ ميني بوس. بين ِ خودمون باشه، هيچ وقت به عمرم اينقدر به نوشابه عقشولي نبودم؛ بس كه تشنه ام بود.

» حركت مي كنيم به سمت تهران و بچه هايي كه روز اول دير رسين يا توي برنامه تخلفي داشتن به عنوان جريمه برامون بستني مي خرن و آقاي سرپرست هم آبميوه. خلاصه ساعت يازده شب هستش كه مي رسيم تهران و اين بود سفرنامه ي من.

پ.ن1: دوست داشتم بيشتر و بهتر از اين بنويسم از سفري كه خيلي خاطره انگيز بود، اما از صبح كه با شنيدن خبر تصادف عمه و شوهر عمه و بچه هاشون بيدار شدم حسابي حالم گرفته است. الحمدلله حالشون خوبه و جاي نگراني نيست. فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين.

پ.ن2: "آي برگِ سبز ِ بيشه! دود از كُنده پا ميشه" يكي از ترانه هايي بود كه عمو هادي برامون مي خوند و انصافاً در موردِ خودشون مصداق داشت. طفلكي كلي برامون زحمت كشيد و پا به پاي ما كوه رو اومد و صبحي كه براي عيادتِ خواهر خانم و باجناقش اومده بود ذره اي خستگي در وجودش نبود. اين در حالي هستش كه امروز -يعني هفتم تير- تولد 59 سالگيشون رو جشن ميگيرن. لا حول و لا قوة الا بالله.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:58  توسط آرزو  | 

المُلكُ يَبقي مَع الكُفر

ولا يَبقي مَع الظُّلم

 

›› آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ! طنين صداي فرهاد..............

›› چند سال پيش يه جايي خوندم كه يه طنزپرداز آمريكايي مي گفت: ما آمريكايي ها از دو چيز نفرت داريم؛ تبعيض نژادي، و سياهپوست. يه جاي ديگه هم خوندم كه گفته بود: ما آمريكايي ها اعتقاد داريم همه ي مردم در برابر قانون با هم برابرند و البته اعتقاد داريم بعضي ها برابر ترند. حالا چرا يادِ اينا افتادم؟ دارم يه چيزايي توي مايه هاي اينا رو توي قلعه حيوانات مي خونم خُب.

›› من:   پرده هاي اينجا رو عوض كردن دوست جان. شده زرد

ايشون: حالا زردش چه جوري هست؟

من:      يعني چي كه چه جوري؟

ايشون: خُب يعني زردش چه جوريه؟ مثلاً زردِ اناريه؟

من:       (بخونيد صداي سوسك!)

›› بعد از ديدن يك فيلم و يك كارتون و بعدش هم سه ساعت خوابيدن، الانه حسابي بي خوابي به زده سرم كه ييهويي كشفم مياد كه چرا ديروز از ديدنِ اون ميمونِ پلاستيكي توي تخم مرغ شانسي م اونقدر بُهت زده بودم. به خاطر ِ اين

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:55  توسط آرزو  |