|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
حـالا خوبه بيام بنويسم كه «خيلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي سنگدلي» و داد و هوار جماعتي رو دربيارم كه "اييييييييييييييييخ از اينهمه پُستِ اختصاصي و يه چيزي بنويس كه ما هم بفهميم و ما منتظر عموميش هستيم، هيچجا نمیريم همينجا هستيم" و از اين قبيل موارد؟ نه، خدايي خوبه؟ خوشت مياد؟ يه سوتي، يه حركتي، بابا يه ژانگولري كن بالاخره بشه ازش يه پُست درآورد ديگه! دِهَه!!!
پ.ن۱: حالا خدايي سنگدل نيستي؟![]()
![]()
پ.ن۲: دعوت شما براي نوشتن به روي چشم دوست خان. فردا توي شركت ميفكرم و از خودم پُست ميپراكنم انشاالله![]()
پ.ن۳: حالا من به روي خودم نميارم، شما يه وقت زحمت نكشين شيريني تولدتون رو بديد ها!![]()
پ.ن۴: امروز بعد از مدتها دوستِ وبلاگي قديممان قدم رنجه فرمودن. دلم نيومد ذوقم رو كتمان كنم. نازنين زهراي بابا چطوره؟ ازشون چيزي نمي نويسين چرا؟
پ.ن۵: خيلي باحال شده ها! همينجوري ويرم گرفته براي هر كس يه پ.ن اختصاصي بگذارم بلكهام اين دلِ صاحاب زندهام باز بشه و غصههاش رو يادش بره و بتونه بنويسه.
پ.ن۶: باشه باشه، چرا ميزنين؟ قول ميدم ديگه پ.ن ننويسم و برم بخوابم....... شب خوش![]()
![]()
ببره از اينجا و اونور ِ ابرا بذاره
بي تو دنيا نميارزه تو با من باش و بذار
همهي دنيا منو هميشه تنها بذاره
پ.ن۱: اگه زندگي برام چشم ِ تماشا بذاره....
پ.ن۲: يه وقتايي دور شُدنَم قشنگه!
صـُبا توي راه شركت، ته اتوبوسهاي بليطي هفتِ تير "مثل آب براي شكلات" ميخونم. ظهر توي شركت هوس ميكنم پُستِ جديد بنويسم و "وودي آلن" ميخونم. عصر بعد از شركت سوار ترنهاي دم كردهي مترو ميشم و از "براهني" مي خونم. پيش ِ شاگردم كه هستم به برگشتنم فكر ميكنم و بعد از كلاس توي متروهاي خالي از آدم ِ هشت و نُهِ شبي "آتشِ بدون دود" ميخونم. ۱۳ساعت در شبانه روز كار ميكنم و شبا هم ميام سراغ ِ نت و بست ميشينم پاي گودر و ميخونم. هِي هِي ميخونم و ميخونم...تا شايد يادم بره يه جاي خالي توي زندگيم داره قلبم رو سوراخ سوراخ ميكنه؛ جاي خاليِ كتابخونهاي كه بعد از اسبابكشي به خونهي فسقليِ جديد، جايي براش نداشتم.
پينوشت: بعد حالا با دلگرفتگي ِ اينكه نميتونم برم و آقاي محمود دولت آبادي رو ببينم چهجور كنار بيام؟
۱.تـوي خونه موندهام و حوصلهام سر رفته كه صداي آقاي عامل رو ميشنوم. به هواي ديدنِ مسابقهي كُشتي ميام توي هال و بعد از چند ثانيه ميخكوب ميشم. ورزش باستاني يا زورخانهاي در حال پخش هستش و معركهاست (حتّي فجيعتر!) تيم استان فارس رو نشون ميده و حدود نيمي از زمان 30دقيقهايشون گذشته. من محو تماشا هستم كه باباييم شروع ميكنه به تعريف خاطره. خيلي خوبه...ديدن اين ورزش اصيل و سنتي، شنيدن خاطرههاي يه بزرگتر؛ خيلي خوبه!
۲. از بابام ميپرسم كه "اون آقاهه كه رنگِ پيرهن فرق داره و وسط هستش ليدرشونه؟" و ايشون جواب ميدن كه "بله، ميوندار هستش". خجالت ميكشم، چقدر از سنتهامون و واژههاي اصيلمون دور افتاديم.
۳. صحبتهاي كارشناسها بعضي جاها خوبه و بعضي جاها ميره روي نِروْ، نه ببخشيد، روي اعصاب!
۴. همهچي قشنگ و چشمنواز و گوشنواز و دلنواز هستش؛ از صداي مرشد بگير تا نهجالبلاغهخوانيهاي زمان استراحت، از لباسهاي زيباشون بگير تا صحنههاي ميل و كبّادهگيري و شيرينكاريها. فقط كاش اون تبليغاتِ چشمننواز رو اونجايي كه نبايد، نميگذاشتن.
۵. كلّاً بسي لذت بردم از ديدنِ اين مسابقات كه بسي ناجوانمردانه بقيهاش رو نشون ندادن و تيم كرمان رو كه اينهمه تعريف ميكردن از كارشون نديديم. به باباييم ميگم كاش ميشد بيشتر روي اين ورزش سرمايهگذاري كنن كه خيلي عاليه. باباييم ميگن: كاش!
۶. كاش......................

مـيگم: «ديشب داشتيم اين سريال جديده رو ميديديم. ييهو امير برگشته ميپرسه: اين رضا بابكه؟ ميگم: نعخير! بهروز بقايي هستن ايشون. ميگه: همون كه شوهرش پرويز پرستويي بود ديگه! ميگم: چــــــــــي؟!؟!؟!؟ ميگه: آهان! منظورم اينه كه پرويز پرستويي زنش بود. چپچپ كه نيگاش ميكنم شاكي ميشه كه: خُب اگه پرويز پرستويي زنش نبوده پس كي زنش بوده آخه؟ تقريباً داد ميزنم: پرستو گلستانــــــــــــــــــــي!»
دوستجانم يه جور ِ عاقل اندر سفيهي نيگام ميكنه و با حسّ شرلوك هولمزيِ گُل كردهاش ميگه: حالا جدا از اينها، به نظرم يه رابطهي مخوفي هم بين اين رضا بابك و اون رضا جبّاري وجود داشته باشه ها!
پ.ن: مسابقه باسابقه....بزودي از همين كانال!
يـه آقاههي سروري، اون قديم نديما، يه آقاههي خدمتكارش رو مجبور ميكرده توي سرماي بي پير ِ زمستون، آفتابهي مسياش رو از آبِ گرم پُر كنه و بعد با آفتابه بايسته توي حياط تا آبش ولرم بشه. اونوقت اين آقاههي سرور مياومده و كارش رو انجام میداده و اينا.جونم براتون بگه كه يه روزي آقاههي خدمتكار ِ حكايتِ ما، كه حسابي به ستوه اومده بوده، چي كار مي كنه؟ به آقاههي سرورش میگه كه آفتابه آماده است و صاحب تشريف بشيد تا كارتون رو انجام بديد قربانِ ... ِ مباركتان بشوم! (اِ! من نمیگم كه، خدمتكاره میگه
) بعد آفتابهي مملو از آبِ داغ رو میده دستِ ايشون. خلاصه.... بعدش چنان صحنهاي بوجود میآد كه مسلمان نشود، كافر نبيند! آقاههي سرور میدويده دنبالِ خدمتكار ِ بينوا و حالا نزن كِي بزن. خانم ِ بیخبر از همهجاي اون آقاههي سرور، كه اين صحنه رو میبينه، شروع میكنه به جز زدن و ناله و نفرين كردن كه: "مرد! نزن! خدا رو خوش نمیآد آخه! ديوونه شدي مگه؟" كه آقاههي خدمتكار در همون حالِ بينابينِ فرار و كتك خوردن داد میزنه: "ولش كن خانم ِ سرور! من كه مي دونم ايشون كجاش مي سوزه...بذار بزنه!"![]()
يـك سال و نيم ِ گذشته رو با روياي ديدنِ كوير مرنجاب سر كرده بودم و هر بار براي رفتنم به اونجا معضلاتي بوجود مياومد كه نميشد برم. اما بالاخره ديروز تونستم اين كوير دوستداشتني و زيبا رو ببينم و باز هم مثل هر بار ديگه از ديدن اينهمه عظمت و بزرگي ِ آفريدههاي خدا به وجد بيام و شاكرش باشم.
رفتن از تهران به كوير، توي برنامهي يه روزه، كمي زمان بَر هستش و شايد نشه لذت كافي و وافي رو از كوير برد. به همين خاطر مسئولِ برگزاري برنامه تصميم ميگيرن كه شبِ قبل حركت كنيم تا صبح زود توي كوير باشيم. اين ميشه كه بچهها حدوداً ساعت ده شب راه ميافتن و من و ليلا تقريباً سه ربع بعدش بهشون ملحق ميشيم.يه اتوبوس آدم با دو اتوبوس سلائق مختلف و سه اتوبوس خرده فرمايشهاي گوناگون...خدا به سعيد صبر بده (كه الحق داده!)
اتوبوس هم به دليل خواستِ سرپرست و هم به دليل عدم كشش بيشتر از اين، با سرعت لاكپشت-متر در ساعت حركت ميكنه و حدوداي اذان صبح ميرسيم به نزديكيهاي كاروانسرا و اونجا برو بچ يه آتيش در حدّ تيم ملي راه مياندازن. بس كه سرده نميشه از كنار آتيش جُم خورد اما بايد نماز بخونيم خُب. از تنها خاطرهي عقشوليِ زمانِ دانشجوييم استفاده ميكنم و قبلهيابي به وسيلهي ستارگان! بعد هم بچهها از روي آتيش به اون بزرگي ميپرن كه نتيجهاش سوختن موهاي لخت و ابروها و مژههاي ابراهيم هستش... . به كاروانسرا كه ميرسيم هوا روشن شده و يه عالمه آدم اونجا هستن. اينجاست كه تازه مي فهمم چرا سعيد اصرار داشت حتماً از سرويس بهداشتيهاي سر راه استفاده كنيم. حدوداً سه چهار تا دستشويي بد بو بيشتر نداره و اگر هم كسي بخواد از دستشويي صحرايي استفاده كنه، تا كيلومترها در ديدرس هستش و بر عكس ِ كوهستان، هيچ پستي و بلندي پيدا نميشه.![]()
بعد از صبحانه تا يه مسيري با ماشين ميريم كه چون ماشين خراب ميشه بقيهاش رو پياده ميريم. به اينصورت كه كفشها غلاف و دمپاييها رو ميشن. وقتي به رَملها ميرسيم واقعاً حيرت ميكنم...خيلي زيبا هستن؛ انگاري دوبل برگر ِ يه ساحل رو جلوت گذاشتن...دوبل كه چه عرض كنم...
تا زانو توي ماسهها فرو ميريم و بالا رفتن از ماسههاي خيس (كه پاها رو سِرّ و دردناك ميكنه) واقعاً برام تازگي داره. با هر قدم انگاري دو قدم عقب ميري و همين باعث ميشه بالا رفتن برات سخت بشه.
بالا كه ميرسيم انواع و اقسام ايدههاي عكاسي به ذهن ميرسه. جالبترينشون براي من اين بود كه با ماسه خاكم كردن و البت هيچكدوم از دوستانم حتي نم ِ اشكي برام نريختن!![]()
![]()
ماسهها سرد هستن اما يواش يواش شروع به داغ شدن ميكنن و پاهامون رو ميسوزونن. موقع برگشتن هم شناسكي كردن حسابي حال ميده و ابراهيم باز هم ژانگولر جديدي كشف ميكنه من اسمش رو ميگذارم "پرواز بر فراز ماسه". اينجوري كه دورخيز ميكنه و روي شيب ميپره كه براي خودش حس خوشايند پرواز رو داره و براي ما حس آمدنِ قلب در دهان!
به خوبي و خوشي و ميمنت ميآييم پايين و از خوراكيهاي خوشمزهاي كه تيم سرپرستي بهمون ميدن محظوظ ميشيم و راه ميافتيم به سمتِ تهران. توي آران هم ناهارمون رو مِيل ميكنيم و آخرش هم ساعت هشت شب هستش كه ميرسيم تهران و خداحافظي و اينا.
پينوشت: جاتون بخير!![]()
* تا ابد تشنگي داغ مرنجاب از من/ تا هميشه جريان خنك فين از تو (مهدي فرجي)
مرتبطجات: اين نوشتهي رويا جونم از كوير + اين نوشته از مريم بانو، دوست جانِ تازهام
گـر بر تو كردم بد گماني / بر من ببخشا، اي كه داني!
بـعد از مدتها (مدتها ها!!!!) عزم ِ خود را جزم مينمايم (نه بابا!) كه بزنم به كوه. بعد ميفكرم كه چي شده حالا كه با اينهمه كار و زندگي و كلاس و خستگيهاي يك هفته دوندگي (دوندگي ها!) ميخوام با گروه برم؟ آهان! طرح اكرام و محسنين كميته امداد امام خميني (ره) كه نه! ولي طرح تقدير از سرپرست و آخرين برنامهي دوران سرپرستي ايشون هستش. ليلا هم قراره بياد كه آخر شب ميزنگه و به دليل آنپولانزا زدگي! اومدنش رو كنسل ميكنه.
سوار تاكسي ميشم و به صورت توفيق ِ كاملاً اجباري بايد تا دم ِ در ِ پارك جمشيديه گوش بدم به صداي يه بنده خدايي كه دلش قفل شده و كليدش هم گُم شده و هي هي ميگرده و پيداش نميكنه؛ يكي هم نيست بگه "آخه به ما چه؟!؟" بعد كه پياده ميشم سرپرست خون خانِ اسبق (چيه؟ خُب دوست دارم بگم اسبق؛ اوهوم!) رو در حال ارائه لكچر براي بچهها ميبينم. مراسم ِ سلام و معارفه با اعضاي جديد انجام ميشه و با كمي تاخير (فقط كمي ها!) حركت ميكنيم.
هميشه بالاي پارك جمشيديه رو علي رغم ِ اونهمه پلهي مزخرف* دوست داشتهام. بارها با ليلا به اين فكر افتاديم كه بريم سراغ ِ اون سفرهخانهي سنتي متروكه و خودمون مثلاً ادارهاش كنيم و كلي رويابافي كرديم و برنامه چيديم و آخرش هم موقع پايين اومدن از پلهها به غلط كردن افتاديم.
حالا در كنار همگروهيها و همنوردهاي قديم و جديد اين راه رو ميريم و خيلي كِيف ميده. سرقدمي ابراهيم هم حرف نداره. به درخت ازگيل و بعدش هم زرشك كه ميرسيم آه از نهادِ من و ابراهيم بلند ميشه كه نميتونيم ازشون نوش ِ جان بنماييم. بعدش هم كه ميرسيم به دكل؛ و از اونجايي كه تمامي نواحي حلق اينجانب پر از گرد و غبار شده و هر آن امكان ابطال (ريا نشه البت!) روزهام ميره، تصميم به بازگشت از مسير ايستگاه سه (و نه شن اسكي) ميگيريم كه آقاي ابراهيم هم (ريا بشه البت!) به خاطر روزه بودنشون قبول ميكنن و با خانم ستاره از جمع بچهها خداحافظي مينماييم.
پ.ن1: يخ كني...با خودمم!
پ.ن2: عنوان چه معني ميده؟ از سرپرست بپرسين.
پ.ن3: آقاي ابراهيم خانِ اصلِ كُلّ لُر! حالا بالاخره "جمچالُ جَم چُنيم ببريم يا جَم چُنيم جمچالِ ببريم"؟
*مزخرف=آراسته
سـه ترمه كه زبان ميخونم. اَه! لعنتي! اونقدر بيخود و نچسبه كه نگو. نمرههاي فاينالِ سه ترم ِ گذشتهام صد هستش و هيچ معلوم نيست اين نمرههاي كامل مالِ كيه؛ مال من كه نيست آخه. منِ نُه سالهي از همهجا بيخبر چه مي فهمم اين كلماتِ عجيب و غريب چي هستن خُب. بعد ييهو اولين جلسهي ترم ِ چهارم ميشه. يه دختر خانمِ نازنين وارد كلاس ميشه و hello و how are you و what’s your name و اينا شروع ميشه. Arezoo رو كه ميشنوه چشماش برق ميزنه و با ذوق ميگه: Very good! My name is Arezoo too. با خودم ميفكرم كه اين too با اون two حتماً فرق داره وگرنه نميشه كه خانم معلم ِ زبان بشه آرزوي شماره 2. اگر هم قرار بر شمارهگذاري باشه اصلاً، ايشون بايد شماره يك باشن و ... از اين فكر و خيالاتِ عوالم ِ بچگي.
از اون روز دنياي زبان انگليسي برام عوض ميشه و از اون تاريكي محض خارج ميشه و بعد از اون هم هي هي تاپ استيودنت ميشم و فرت و فرت تخفيفِ شهريه و تقدير و آخرش هم كه كلاس سوم دبيرستان هستم كه تافل ميگيرم. با اينحال هيچ باري نيست كه اوّلِ ترم باشه و با اعتماد به نفس اسمم رو نگم و بعد هم يادِ اون خانم معلم ِ مهربون نيفتم.
چي شد حالا نوستالژيم گُل كرد؟ صبحي توي ايستگاه بود. خانم مهرپوياي نازنين اونجا ايستاده بود و منتظر اتوبوس بود و من با تاكسي از كنارش رد شدم. دلم ميخواست بپرم پايين، اسمم رو بهش بگم و به چشماش نيگا كنم تا ببنيم هنوز اون برق ِ شادي هست يا نه. تكيده شده بود اما؛ و فقط خاطرهاي از صورتِ گردِ ايرانيپسند و پوستِ لطيفش باقي مونده بود. از تاكسي پياده نشدم از ترس ِ بيگ باس، ولي توي دلم هزار بار براي سلامتي و شاديِ اين خانم معلم مهربون دعا كردم.
ده سال ديگه شاگردام منو چه جوري ميبينن يعني؟ چه طوري به خاطر ميارن منو؟ دوستم دارن هنوز آيا؟
مـینويسم، دوباره مینويسم. از هر چي كه دوست دارم مینويسم. از تو كه دوستت دارم مینويسم. از ساختمونهاي آجر بهمني ِ خيابون ويلا كه بهشون عاشقم مینويسم. از پاييز كه افسردگیهاش هم قشنگه مینويسم. از اينكه اميدوارم يه روز بيام و توي اين صفحهي عقشوليم بنويسم كه "ديگه از فردا شركت نمیرم" مینويسم. از كتابهايي كه وقت و بي وقت توي مترو و اتوبوس میخونم و هي هي هر روز زياد ميشن، مینويسم. دوست دارم كه بنويسم... و مینويسم!
پي نِو: به دَرَك! میخواي بنويسي خُب بنويس! اينهمه داد و هوار و قيل و قال لازم داشت؟!؟![]()
![]()
پينوشت: مخاطب خاص دارد، نقطه. ![]()
![]()
ار پرستويي مي ترسيدم* رو كه ميخونم، دلم تنگ ميشه براي نِي نِي چشمهات؛ كه توي اون سالنِ تاريك و شلوغ ِ سينما، با بغض ِ من تر شد. دستمالِ پارچهايِ جيبيات رو ميگيرم و صورتم رو باهاش ميپوشونم و هاي هاي گريه ميكنم. "اينجاي فيلم كه گريه نداشت" رو ميگي با لبخند، و غش ميرم براي لبخندهاي معصومانهات. بعد با خودم ميگم "يعني ما چقدر به كتاب خدا اعتقاد داريم؟ تسليم و اسلام ما كجا رفته؟ «گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد...» رو حافظ بيخود نگفته!" با حرفات آرومم ميكني مثلِ هميشه... و چه خوشبختم كه با تو ديدم اين كتابِ قانونِ دوستداشتني رو.
به راستي! آيا شما «مولانا محمد خواجه شمس الدّين حافظ شيرازي» رو ميشناسيد سرورم؟!
*نقل قول از «دارين حمسه» بازيگر لبناني- مسيحي فيلم «كتاب قانون» /هفته نامه چلچراغ/۹آبان ماه ۱۳۸۸
آقاهه شبيه آقاجونمه، كمي كوتاهتر شايد. خانومه رو اما نميشناسم. هيچجاي ذهنم تصويري از همچين زني ندارم؛ و بچه ها... شايد جوگير ِ ديدنِ هانا و يه عالمه كوچولوي ماماني ِ ديگه توي جشن ِ پرشينبلاگم كه اصلاً به بچهها نيگا هم نمي كنم. اَصَّن همين كه آقاهه شبيهِ آقاجونمه كه دلتنگشم بسّه. ليلا بازم مرام ميذاره و هزاري رو كه به آقاي دكّه روزنامهاي ميده، ميگه باز صيد كردي ها! حوصله چونه زدن ندارم...حوصله ندارم توضيح بدم. اينروزا از همه چي و همه كي خستهام...اين روزا بي حوصلهام...اين روزا تلخم، تلخ ِ تلخ! قهوه؟ نه! زهرمار...آره زهرمار بهتره...
بگذريم، ميگفتم. «پيش تو جامونده دلم» با صداي عليرضا ناظم و اشكان شاملو و با آهنگسازي بنيامين بهادري و تنظيم علي منصوري هستش. شاعر هم فريد احمدي. هيچم به خاطر امروز كه 8/8/88 هستش نخريدمش، به خاطر بنيامين كه اَصَّن! فقط به خاطر آقاجونم بود كه بعد از اون انتخاباتِ كوفتي با يه بحثِ الكي از هم دلخور شديم و مونديم و حالا هوار ميليون تا براش دلم تنگ شده....
واست دردامُ آوردم... ببين محتاج درمونم
نگيرم تا جوابم رو...همين اطراف ميمونم
بيا اوضاع رو برگردون...از اينجا برنگردونم
اگه ردّم كني ميرم...ولي باز از تو ممنونم
شنيدم آدما اينجا، ميان با آرزوهاشون
تو هم با آرزوهاشون، توي قلبت ميدي جاشون
منم يه آرزو دارم، كه اونُ از تو ميخوامُ
مي دونم از تو مي گيرم، تموم آرزووهامُ
منُ ببين توي اين همه
ميونِ اينهمه همهمه
نميدونم بايد چي بگم
كه آخه بار اولمه
مرتبط: اين + اينيكي + اينيكي با عكسش
پ.ن۱: راستي عكس رو نوشته از آرشيو شخصي زهره صحت.
پ.ن۲: خُب! يك سالِ ديگه هم گذشت...يعني قيصر الان كجاست؟ يعني من يك سال ديگه كجام؟ اصَّن اونجا چه شكليه؟
كاش خانم مدير بود، هارد كندي بود، جوانه بود....! كاش!!!
نوستالژيم زده بالا امشب![]()
بعد: دلي جونم كه بهم سر مي زنه و برام مي نويسه...تهِ نوستال بازيه! ممنون دلي![]()
و بادهاي جهان جمله تكيــهگاهِ مناند
پ.ن۱: بعد از زلزله اومد.
پ.ن۲: ارزش ِ ادامهدار شدن داره؟
بـعد از حدود ۴جلسه فاطمه ياد گرفته كه چه جور با جعبه لايتنرش و محتوياتش كنار بياد. يعني حالا ديگه ترجمه كلمات و تلفظشون رو با مداد و خيلي كمرنگ مي نويسيم پشت برگه ها كه يه وقت شيطون نره توي جلدش و نخواد يه وقتي با تقلب جواب بده. جالب اينه كه خانواده اش كاملاً نسبت به اين موضوع بي تفاوت هستن و حتي نپرسيدن كه آيا اين وسيله ي كمك آموزشي جزء خدمات پس از تدريس ِ!!! آموزشگاه هستش يا اين معلم طفلكي خودش هزينه ي خريد اين بسته رو داده، يا چي؟!؟ (البت بين خودمون بمونه كه اين رو براي خودم خريده بودم تا به كمكش واژه هاي زبان تخصصي رو براي ارشد بخونم) در ضمن تصميم گرفتم به جاي فيزيك به فاطمه رياضي تدريس كنم و فيزيكش مال يكي ديگه باشه. از شما چه پنهون سر ِ اين كه من مي تونم توي درس رياضي بيشتر كمكش كنم با خانم سنجرودي -مدير آموزشگاه- شرط بندي هم كرده ام.
حالا هم يه شاگرد جديد سوم تجربي دارم كه رياضي رو بهش درس ميدم و از لحظه اي كه شروع به درس دادن بهش ميكنم حواسم پي اين هستش كه واقعاً چرا؟ چي چرا؟! خُب معلومه! چرا بايد اين همه عكس ِ پوريا پورسرخ در حالتهاي مختلف به در و ديوار ِ اتاق باشه: پوريا پورسرخ سلطان قلبها؛ پوريا پورسرخ براي گلزار خط و نشان كشيد؛ پوريا پورسرخ: آدمي كه فكر مي كنيد من نيستم؛ پوريا پورسرخُ ...! فك كن! يعني اين آدم ِ طفلكي خودش خوشش مياد انواع و اقسام عكسهاش با قيافه هاي چپ اندر قيچي باعثِ ديوونه شدنِ يه معلم ِ طفلكي تر بشه؟ بعد هم كه خانواده ي محترم انتظار دارن رياضي۳ بچه شون بشه ۲۰، حالا نشد ۱۹.۵.
خسته شدم از نوشتن. فعلاً شب بخير![]()
پ.ن۱: وقتي كه من خشن ميشم.........
پ.ن۲: همين طور آنلاين نوشتم و اين بلاگفاي ... معني نيم فاصله رو نميفهمه انگاري!Eeeeeekh!
پ.ن3: سلام امير![]()
مـيدونم براي نوشتن خيلي دير شده، اما دير نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه؛ مگه نه؟
خُب قرار ميشه بعد از كلي "نه" و "آره" اومدن توي كارم، بالاخره با گروه برم مشهد و استخواني سبك كنم؛ اونم در حالي كه بليط قطار ندارم و شايدم اصلاً نتونم برم. بعد چي ميشه؟ ييهو از قطار جا ميمونم و مجبور ميشيم 15ساعتِ تمام توي اتوبوس بشينيم و استخوان سبك كنيم، اِ، نه! استخوان خُرد كنيم. با كي؟ آهان با دوست جان! تازشم مجبور ميشيم سالاد الويه نازنين رو به دليلِ نداشتنِ نان (كه پيشِ ليلاست و ايشون هم توي قطار) با چيپس ميل بفرماييم. نه رستوراندار ِ بين راه (گمونم سمنان بوديم) و نه بوفهدار، هيچكدوم حاضر نشدن بهمون يه كم نون بدن تا غذامون رو باهاش بخوريم. معلوم نبود اگر اصلاً غذا و پول نداشتيم چي ميشد! وقتي هم كه آقاي ابراهيم به كمكراننده گفت كه اگه ميتونه برامون از رستوراندار نون بگيره، جوابش اين بود كه اينجا تا كسي غذا نخوره بهش نون نميدن. نميدونم چرا حسّ ناسيوناليستيم بدجور گُل كرد و با عصبانيت گفتم: اگر اينجا يكي از رستورانهاي بينِ راهِ آذربايجان و اردبيل بود و رانندهاش هم تُرك بود، نون كه سهله، خودش ما رو ميبرد و برامون غذا ميخريد. ميدونم كه در واقع شايد اينطور نباشه، اما خُب ديگه...بدجور احساسِ غربت كردم. البت آقاي كمكراننده وقتي كه ديگه غذامون تموم شده بود برامون نون آوردن كه خُب ديگه نوشدارو بعد از...
بگذريم...ميخواستم از صيدِ كتاب بگم كه نميدونم چطور شد قصهي حسين كُرد از آب دراومد.
كتاب آفتاب كه معرّف حضور ِ انورتون هست؟ اذيت نكنيد ديگه، هست! مگه توي مشهد چند تا كتابفروشي ِ دنج و كُنج سراغ داريد كه تازه صاحبانش هم بسي فرهيخته و خوشرو و قدسي باشن؟! نه بگيد ديگه!
يك روز عصر از پلههاي گنجينه كتاب دويدم پايين و زودي خودمُ رسوندم به كتاب آفتاب و تازه بچهمحلهامون هم (كه عبارت بودن از ابراهيم و احمد و احسان و عاطفه) صدا زدم كه بيان. اولش آقاي قدسي junior بودن و بعد كه ما رفتيم يه دوري بزنيم و برگرديم، آقاي قدسي senior تشريف آورده بودن و بسي مشعوف شديم از زيارتشون. حيف كه آقاي قدسي middle نبودن!
گرچه در سايهي لطفِ تو پريشان هستيم/ ما بر آن عهد كه بوديم كماكان هستيم
خلاصه كه همهي اينها رو تعريف كردم تا برسم به اينجا: خُب توي يك كتابفروشي توپ (توپ ها!) هستي، كلي هم كتاب انتخاب كردي (با اينكه اولش قصدِ خريد نداشتي) و بعد تازه چشمت ميافته به «رصد صبح» كه بهش عقشولي هستي و قيمتش هم 4300تومان ميباشه. چيكار ميكني؟ خُب ديگه از اينجا به بعد آموختنِ ترفندهاي صيدِ كتاب براتون خرج برميداره و لطفاً كمكهاي نقدي خود را به حسابِ... (لوس!!! با خودمم!)
«يادمه يه روزي توي نشر معارف يك ساعت ايستاده بودم و داشتم اين كتاب رو ميخوندم، آخه پول نداشتم بخرمش» اين جمله رو توي كتاب آفتاب ميگم و وقتي احمد «رصد صبح» رو ميگيره نزديكه كه خفه بشم از حسودي. اما از اونجايي كه من دختر خوبي هستم و اَصَّنَم! حسود نيستم، خيلي هم خوشحال ميشم كه خريدتش و مثلِ اين آدمكارتونيها دندونم برق ميزنه كه آخ جون! حالا يه كتابشعر ِ توپ داريم كه توي قطار ِ برگشت بخونيمش.
خُب احمد كلاً هميشه معادلاتِ آدم رو بههم ميريزه؛ يعني نات اونلي توي قطار ِ برگشت خبري از شعرخواني نيست، بات آلسو كتاب رو همونجا بهم هديه ميده و توش هم مينويسه: «كتابي كه ارزش اين رو داشته باشه يك ساعت وقت بذاري تو كتابفروشي بخونيش، شايد ارزش اين رو هم داشته باشه كه به عنوان هديه قبولش كني. 28/6/88- مشهد مقدس- كتاب آفتاب»
تازشم خود آقاي قدسي senior هم كتاب «سلوك باران»رو بهم هديه دادن كه از همين تريبون (نه بابا!) كلي سپاس و اينا خدمت ايشون دارم كه بندهنوازي فرمودن.
«رصد صبح» خوانش و نقد شعر جوان امروز هستش به قلم "محمد كاظم كاظمي" از انتشارات سوره مهر كه قيمتش رو هم قبلاً گفتم ديگه.
از اين كتاب چند تا از شعرها رو انتخاب كردهام و از ديشب تا حالا مشغول به تايپيدنشون بودم كه براتون ميگذارم. ان شاالله خوشتون بياد.
آهان راستي! ممنون آقاي احمد بابت اين هديه.
پ.ن۱: بين خودمون بمونه، جونم در اومد تا اين پُست رو بگذارم.![]()
پ.ن۲: شعرها رو از آخر به اول می تونین همین پایین مایینا بخونین![]()
دیروز اولین جلسه ی کلاس فاطمه رو رفتم. مامانش می گفت که معلمی که تابستون برای تجدیدی فاطمه رفته بوده، با دیدنِ دفتری که من توش می نوشتم و باهاش کار می کردم، کلّی به فاطمه سرکوفت زده که چرا از کلاسها استفاده نکرده و معلم به این خوبی داشته و اونوقت نمره اش این شده و از این حرفا. به مامان شاگردم گفتم که گذشته ها گذشته و باید از الان به فکر آینده باشیم و من هم روشهام رو بهبود میدم تا نتیجه بهتری هم بگیریم ان شاالله. با جعبه لایتنر شروع کردیم و به خاطر اینکه حافظه کوتاه مدت این دخترک بد نیست تونستیم خوب پیش بریم؛ اما متاسفانه حافظه بلند مدتش در مورد واژه های انگلیسی ضعیفه که خدا کنه این روش موثر واقع بشه.
پ.ن۱: من به پاییز عقشولی ام، و هی هی صدای شادمهر میاد که می خون: آی نمی دونی...
پ.ن۲: دارم "کتابخانه ی سحر آمیز بی بی بوکن" از "یوستین گاردر" رو می خونم. این کتاب که تموم بشه انشاالله از صیدهایی که توی "کتاب آفتاب" داشتم خواهم نوشت.![]()
فـاطمه رو يك ساله حدوداً كه ميشناسم. يك سالِ گذشته رو بهش زبان انگليسي درس ميدادم. اما امسال مردود شده و دوباره بايد كلاس ِِ اول دبيرستان رو بگذرونه. نه فقط به خاطر زبان، كه به خاطر ده تا درس ِ ديگهاش كه همه رو تجديد شده. يه دختر افسرده كه منُ يادِ كازيمودو ميندازه. گاهي فكر ميكنم خيلي از ماها كه نه گوژ پُشتيم -مثلِ فاطمه- و نه چهرهي غير جذابي داريم –باز هم مثلِ اين دخترك- با كوچكترين ناملايمتي توي زندگيمون دِپرس ميشيم و قيدِ زندگي رو ميزنيم. فاطمه اما زندگي رو دوست داره، از درس خوندن بدش نمياد. حالا درسته كه به خاطر بيماريهاش بدنِ ضعيفي داره و خيلي وقتا هم تنبلي ميكنه، اما نديدهام تا حالا دچار give up* بشه. امسال خانم سنجرودي –مدير آموزشگاه- تصميم گرفته فيزيكش رو هم بده به من. ميگه كه من تاثير خوبي رو اين دخترك داشتهام و روحيهاش خيلي بهتر شده و نمره زبانش از همهي درسهاش بهتر بوده و از اين دست هندوانهها. ميخوام از همين اولِ سال براش يه جعبه لايتنر بگيرم و لغتهاي زبان رو اينطوري بخونيم. براي فيزيكش هم برنامههاي خوبي دارم كه انشاالله بتونم اجرا كنم و زودي هم بيام اينجا بنويسم.
راستي اصلاً دوست دارين از شاگردام بدونين؟ حوصله دارين ازشون بنويسم؟ دوست دارين خاطراتِ يه معلم ِ خودشيفته فراهاني رو بخونيد؟ پس با ما همراه باشيد. اين روزها همه خاطراتِ آرزويِ نيمچه معلم را ميخوانند، شما چطور؟!
البت مسئوليتهام توي شركت زياد شده و سخت! خدا كنه بعد از ساعت چهار و نيم كه تازه ميخوام برم و از حسابان و فيزيك و رياضي و زبان بگم، قاط نزنم.
تازشم يكي از بچههاي شركت تصميم گرفته مدرك ديپلمش رو ارتقاء بده. تصميم داشت پيام نور بخونه كه نميدونم چرا منصرف شد. حالا ميخواد كنكور انساني بده. به سلامتي توي شركت هم به ايشون رياضي و زبان و آمار درس ميدم. خلاصه كه بعد از جمعآوري زبالهها راس ساعت 21، تا قبل از خواب هم وقت دارم؛ اگه خواستيد ميتونم زاويه حدّ آبِ حوضتون، تانژانت جوي آبِ سر كوچهتون، و چگونگي تلفظ صحيح I am a blackboard رو براتون تدريس كنم.
*تسليم
پ.ن۱: آقاي بلاگفا! جونِ مادرت بي خيال!
پ.ن ۲: گـَجـِت يعني چه؟!
حـكم حكومتي
مقام معظم رهبري:
بسمه تعالي
جناب آقاي كروبي، رياست محترم مجلس شوراي اسلامي
و حضرات نمايندگان محترم؛ با سلام و تحيت
مطبوعات كشور، سازنده افكار عمومي و جهت دهنده به همت و اراده مردمند.
اگر دشمنان اسلام و انقلاب و نظام اسلامي، مطبوعات را در دست بگيرند
يا در آن نفوذ كنند، خطر بزرگي، امنيت و و حدت و ايمان مردم را ت
هديد خواهد كرد و اينجانب سكوت خود و ديگر دست اندركاران را
در اين امر حياتي جايز نمي دانم.
قانون كنوني تا حدودي توانسته است مانع از بروز اين آفت شود
و تغيير آن به امثال آنچه در كميسيون مجلس پيش بيني شده،
مشروع و به مصلحت نظام و كشور نيست. والسلام عليكم
سيد علي خامنه اي، ۱۵مرداد ۱۳۷۹
پايان داستان غم انگيز - چاپ دوم
نگاهي به زمينه هاي صدور حكم حكومتي
مقام معظم رهبري درباره قانون مطبوعات
حميد رسايي
انتشارات كيهان
پائيز ۱۳۸۰
آقاي غلامي با همون لبخندِ هميشگيش ميگه: "به خاطر ِ استقبالِ بچهها، يه گروهِ ديگه هم براي روز ِ يكشنبه قرار داديم."
راستش هر سال توي ماهِ مبارك، دانشگاه اردوي مناجات در كوهستان برگزار ميكنه و مسئولش هم آقاي غلامي هستش. يادتون باشه، اينجا اراكه؛ 1700 متر بالاتر از سطح ِ دريا، با يه عالمه كوه كه شهر رو محصور كردن. هر كس تو اين ماه دلش ميخواد يه جوري به خدا نزديك بشه. ما اما دلمون ميخواد خيلي خيلي به خدا نزديك بشيم. براي همين هم، يكي دو ساعت قبل از اذانِ مغرب راه ميافتيم و ميريم "كوه سُرخه". فرقي هم نميكنه كه اين ماهِ مبارك با پاييز ِ سردِ اراك همدم باشه.
توي سر بالاييها –حالا هر چقدر هم كه نفس گير باشن- يادت ميره تشنهاي؛ يا شايد هم گرسنه. ميافتي، اما زود بلند ميشي. تازه دستِ بقيه رو هم ميگيري كه نيفتن. اصلاً ميآيي كه درسِ ايثار بگيري. از كساني مثلِ همين آقاي غلاميِ خودمون؛ كه وقتي كفش ِ يكي از دخترا پاره شد، كفشهاش رو داد به اون و خودش پاي برهنه راه افتاد توي كوه. اينجا برات افطار كردن و غذا خوردن مهم نيست؛ فقط ميآيي تا خدا با دستِ نسيم ِ كوهستان صورتت رو نوازش بده و بگه: "روزهات قبول!" ميآيي تا با تمام ِ وجود خدا رو حس كني. يه جايي –خيلي نزديكِ ابرها- سر ميگذاري روي سنگهاي كوه و زير ِ نم نم ِ بارون نماز ِ عشق ميخوني؛ بعدش هم دعاي توسل رو با گروه زمزمه ميكني.
موقع برگشت از پناهگاه حس ميكني فرشتههاي بارون گناهانت رو شستن و بردن، شايد هم دلت رو اينجا جا گذاشتي؛ هر چي هست الان سبكتري. حالا ديگه توي سرازيريِ پر از سنگريزهي كوه، نرم و رها سُر مي خوري و غش غش با دوستانت مي خندي. خدا هم خندههات رو دوست داره و كاري ميكنه كه كوه صداي خندههات رو دو برابر كنه. حالا ديگه سرما و تاريكيِ شب، تنها چيزايي هستن كه برات معنا ندارن. آخه داري با نور ِ نگاهت پايين ميري و گرماي عشق توي وجودته.
ميرسيم پايين و آقاي غلامي ميگه: "دختراي گُلم! خسته نباشيد." هنوز هم لبخندِ هميشگيش روي لبهاشه و انگار نه انگار كه خودش از همه خسته تره. اما نه! كدوم خستگي؟ توي چشمهاي بچهها فقط شور و نشاط و انرژي موج ميزنه؛ مخصوصاً حالا كه ميفهممن يعني چي كه "خدا جانشين ِ همهي نداشتنهاست."
پينوشت۱: خوبيه اسباب كشي كردن اينه كه يه وقتايي يه چيزايي از گذشته صيد ميكني كه دلت رو با خودش ميبره اون دور دورا...مثلاً آبانِ 83، مثلاً روي جانپناهِ كوه سُرخه، مثلاً 22سالگي!
اين دستنوشته رو كه اون موقع توي نشريه دانشگاه چاپ شد، لابلای کاغذای خاطره نویسیِ اون دورانم پیدا کردم و دوستش دارم؛ چون يادم ميندازه كه قبلاًها هم به كوه عقشولي بودم و ميرفتم. نمي دونم الان چقدر شيوهي نوشتنم تغيير كرده، ولي شيوهي نوشتنِ اون موقع خودم رو هم دوست دارم (به قولِ جواد شيردل خودشيفته فراهاني شدهام!) تازهاشم چون مرتبط با ماهِ مبارك بود، دلم نيومد اينجا نگذارمش خُب!
پينوشت۲: بعد از این چند شب احیا دیگه کی خوابش میبره؟!؟!
خـدا جون.......مرا مگذار و مگذر؛ لطفاً!
خُـب آخه بارون مياد...مگه ميشه اينجوري غصّه خورد؟!؟!؟


پينوشت: این بالاییها رو به دوست جان نشون میدم و از صیدِ خود بسي ذوق مينمايم، كه دوست جان بر ميگرده و ميگه: "حقّا كه صيّادِ قلّابي هستي!" من كه شديداً دِپزدهام و قيافهام شبيهِ گربهي شِرك شده ميپرسم: "آخه چراااااا؟" ميگه: "يعني از اين صيّاد اَلَكيها نيستي كه با تور كار ميكنن و هر آت و آشغالي كه دم ِ دست باشه صيدشون ميشه. تو از اونايي كه با قلّاب صيد ميكنن و ..."
بقيهاش رو چون تعريف از خود ميشه ديگه نمينويسم،اما خُب شما كه ميدونين همچون جاندار ِ سُمداري كه بهش تي تاپ داده باشن كيفور شده بودم، بسي!![]()
اپيزود 1:
منّت خداي را عزّوَجلّ، كه سفرهي سحرش موجبِ غربت است و ميهماني به وقتِ افطار اندرش! مزيدِ حسرت. بيت:
از دست و زبانِ كه برآيد كاز خجالتِ سفره درآيد
اپيزود2:
مامي جون جان: بيدار نميشي؟ من: نه، گفتن نُه بياييد. (ساعت7:30am )
دَدي جـون جـان: دخترم، مرخصي داري؟ من: نه، گفتن نُه بياييد. (ساعت8:00am )
اميـر جون جان: مگه نميخواي بري؟ من: نه، گفتن نُه بياييد. اميـر جون جان: يعني چـي؟ يعني گفتن نُه از خونهتون بياييد بـيـرون؟!؟ من: نه، نُه شركت باشيِِِِــــم. امير جون جان: خُب شنگـــــول! الان كه 5دقيـقـه به نُهِ! من: ويــــــــــــــــــــــــــژژژژژژژژژژژ! اي وااااااااااي! ديرم شد. بيت:
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل باز دارد آرزو را ز ...(۱)
اپيزود3:
يادم باشد حال كه انگشتِ شستِ محترم رو قاچ كردهام، پُستي اندر مزاياي اين يار ِ پيشاني بلندِ رو سپيدِ بي ادعا بنويسم. ارسالِ پيامك، استفاده از گوش پاككن و خوشخط نويسي تا اطلاع ِ ثانوي تعطيل مي باشد. بيت:
شستِ خونین به طبیبان بنمودم گفتند دردِ عشق است و جگر سوز بخایایی(۲) دارد
* توضيح لازم ندارد كه يعني وقتِ سحر نوشته شده و نه توسطِ سحر نامي![]()
(۱) این سه نقطه جای نام شرکت می باشد که سکرت هم می باشد؛ اوهوم!
(۲) جمع بخیه؛ یعنی که من هم به اهلِ بخیه پیوستم![]()
آمـد آن مـه سیـنـه را از داغهـا رنگین کنـیــد
پـادشـاه حُـسـن آمـد، شـهـر را آئـیـن کنـیــد
درد عاشق را دوائی بهتر از معشوق نیست
شـربـت بـیـمـاریِ فـرهـاد را شـيـريـن كنـيــد
"عصري تبريزي"
حلول ماه مبارك رمضان بر دوستان مبارك![]()
بگذرد دوران هجران نیز هم.......
پی نوشت: من دلم سخت گرفته است............................................................................