|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
بـعد از مدتها (مدتها ها!!!!) عزم ِ خود را جزم مينمايم (نه بابا!) كه بزنم به كوه. بعد ميفكرم كه چي شده حالا كه با اينهمه كار و زندگي و كلاس و خستگيهاي يك هفته دوندگي (دوندگي ها!) ميخوام با گروه برم؟ آهان! طرح اكرام و محسنين كميته امداد امام خميني (ره) كه نه! ولي طرح تقدير از سرپرست و آخرين برنامهي دوران سرپرستي ايشون هستش. ليلا هم قراره بياد كه آخر شب ميزنگه و به دليل آنپولانزا زدگي! اومدنش رو كنسل ميكنه.
سوار تاكسي ميشم و به صورت توفيق ِ كاملاً اجباري بايد تا دم ِ در ِ پارك جمشيديه گوش بدم به صداي يه بنده خدايي كه دلش قفل شده و كليدش هم گُم شده و هي هي ميگرده و پيداش نميكنه؛ يكي هم نيست بگه "آخه به ما چه؟!؟" بعد كه پياده ميشم سرپرست خون خانِ اسبق (چيه؟ خُب دوست دارم بگم اسبق؛ اوهوم!) رو در حال ارائه لكچر براي بچهها ميبينم. مراسم ِ سلام و معارفه با اعضاي جديد انجام ميشه و با كمي تاخير (فقط كمي ها!) حركت ميكنيم.
هميشه بالاي پارك جمشيديه رو علي رغم ِ اونهمه پلهي مزخرف* دوست داشتهام. بارها با ليلا به اين فكر افتاديم كه بريم سراغ ِ اون سفرهخانهي سنتي متروكه و خودمون مثلاً ادارهاش كنيم و كلي رويابافي كرديم و برنامه چيديم و آخرش هم موقع پايين اومدن از پلهها به غلط كردن افتاديم.
حالا در كنار همگروهيها و همنوردهاي قديم و جديد اين راه رو ميريم و خيلي كِيف ميده. سرقدمي ابراهيم هم حرف نداره. به درخت ازگيل و بعدش هم زرشك كه ميرسيم آه از نهادِ من و ابراهيم بلند ميشه كه نميتونيم ازشون نوش ِ جان بنماييم. بعدش هم كه ميرسيم به دكل؛ و از اونجايي كه تمامي نواحي حلق اينجانب پر از گرد و غبار شده و هر آن امكان ابطال (ريا نشه البت!) روزهام ميره، تصميم به بازگشت از مسير ايستگاه سه (و نه شن اسكي) ميگيريم كه آقاي ابراهيم هم (ريا بشه البت!) به خاطر روزه بودنشون قبول ميكنن و با خانم ستاره از جمع بچهها خداحافظي مينماييم.
پ.ن1: يخ كني...با خودمم!
پ.ن2: عنوان چه معني ميده؟ از سرپرست بپرسين.
پ.ن3: آقاي ابراهيم خانِ اصلِ كُلّ لُر! حالا بالاخره "جمچالُ جَم چُنيم ببريم يا جَم چُنيم جمچالِ ببريم"؟
*مزخرف=آراسته
آقاي غلامي با همون لبخندِ هميشگيش ميگه: "به خاطر ِ استقبالِ بچهها، يه گروهِ ديگه هم براي روز ِ يكشنبه قرار داديم."
راستش هر سال توي ماهِ مبارك، دانشگاه اردوي مناجات در كوهستان برگزار ميكنه و مسئولش هم آقاي غلامي هستش. يادتون باشه، اينجا اراكه؛ 1700 متر بالاتر از سطح ِ دريا، با يه عالمه كوه كه شهر رو محصور كردن. هر كس تو اين ماه دلش ميخواد يه جوري به خدا نزديك بشه. ما اما دلمون ميخواد خيلي خيلي به خدا نزديك بشيم. براي همين هم، يكي دو ساعت قبل از اذانِ مغرب راه ميافتيم و ميريم "كوه سُرخه". فرقي هم نميكنه كه اين ماهِ مبارك با پاييز ِ سردِ اراك همدم باشه.
توي سر بالاييها –حالا هر چقدر هم كه نفس گير باشن- يادت ميره تشنهاي؛ يا شايد هم گرسنه. ميافتي، اما زود بلند ميشي. تازه دستِ بقيه رو هم ميگيري كه نيفتن. اصلاً ميآيي كه درسِ ايثار بگيري. از كساني مثلِ همين آقاي غلاميِ خودمون؛ كه وقتي كفش ِ يكي از دخترا پاره شد، كفشهاش رو داد به اون و خودش پاي برهنه راه افتاد توي كوه. اينجا برات افطار كردن و غذا خوردن مهم نيست؛ فقط ميآيي تا خدا با دستِ نسيم ِ كوهستان صورتت رو نوازش بده و بگه: "روزهات قبول!" ميآيي تا با تمام ِ وجود خدا رو حس كني. يه جايي –خيلي نزديكِ ابرها- سر ميگذاري روي سنگهاي كوه و زير ِ نم نم ِ بارون نماز ِ عشق ميخوني؛ بعدش هم دعاي توسل رو با گروه زمزمه ميكني.
موقع برگشت از پناهگاه حس ميكني فرشتههاي بارون گناهانت رو شستن و بردن، شايد هم دلت رو اينجا جا گذاشتي؛ هر چي هست الان سبكتري. حالا ديگه توي سرازيريِ پر از سنگريزهي كوه، نرم و رها سُر مي خوري و غش غش با دوستانت مي خندي. خدا هم خندههات رو دوست داره و كاري ميكنه كه كوه صداي خندههات رو دو برابر كنه. حالا ديگه سرما و تاريكيِ شب، تنها چيزايي هستن كه برات معنا ندارن. آخه داري با نور ِ نگاهت پايين ميري و گرماي عشق توي وجودته.
ميرسيم پايين و آقاي غلامي ميگه: "دختراي گُلم! خسته نباشيد." هنوز هم لبخندِ هميشگيش روي لبهاشه و انگار نه انگار كه خودش از همه خسته تره. اما نه! كدوم خستگي؟ توي چشمهاي بچهها فقط شور و نشاط و انرژي موج ميزنه؛ مخصوصاً حالا كه ميفهممن يعني چي كه "خدا جانشين ِ همهي نداشتنهاست."
پينوشت۱: خوبيه اسباب كشي كردن اينه كه يه وقتايي يه چيزايي از گذشته صيد ميكني كه دلت رو با خودش ميبره اون دور دورا...مثلاً آبانِ 83، مثلاً روي جانپناهِ كوه سُرخه، مثلاً 22سالگي!
اين دستنوشته رو كه اون موقع توي نشريه دانشگاه چاپ شد، لابلای کاغذای خاطره نویسیِ اون دورانم پیدا کردم و دوستش دارم؛ چون يادم ميندازه كه قبلاًها هم به كوه عقشولي بودم و ميرفتم. نمي دونم الان چقدر شيوهي نوشتنم تغيير كرده، ولي شيوهي نوشتنِ اون موقع خودم رو هم دوست دارم (به قولِ جواد شيردل خودشيفته فراهاني شدهام!) تازهاشم چون مرتبط با ماهِ مبارك بود، دلم نيومد اينجا نگذارمش خُب!
پينوشت۲: بعد از این چند شب احیا دیگه کی خوابش میبره؟!؟!
صـفر: دوست جان ميگن: هيچ راهي نداره، بايد بنويسي كه منتظرم. ميگم: خُب آخه نميتونم! ميگن: بنويس! شده روي كاغذ بنويس و بعد تايپش كن؛ ولي بنويس. ميگم: اطاعت ميشه قربان! (آخ كه چقده ماه و گُل و حرفگوشكن هستم من!!!)
يك: هزار و يك دليل طي مدت دو هفته براي خودم ميتراشم كه نرم عَلَم كوه. اونقدر مصمم ميشم كه ديگه خيالم راحته كه نميرم. بعدش ليلا ميزنگه بهم كه: چي شد؟ بالاخره ميريم عَلَم كوه يا نه؟ ميگم: نميريم، ميري. ميگه: اگه بريم با هم ميريم. اگه نميآيي، خُب نميريم. منم كه حسّاس! تصميم ميگيرم كه بريم.
پ.ن۱: اگه حوصله داشتيد انشاي من از صعود به عَلَم كوه رو در ادامه مطلب مي تونيد خونيد.
پ.ن۲: اگه حوصله نداشتيد هم نداشتيد ها! همين جا دور ِ همي خوشيم!![]()
دلم ميخواد بنويسم اما راستش دست و دلم به نوشتن نميره و هوارتا فكرمشغولي و يه دلمشغولي و نود و نُه تا جيبمشغولي دارم كه هيچ وقت و حال و حوصلهاي براي نوشتن نميذارن. تصميم گرفتم كه گزارشات دوستانم رو بگذارم. دلتون خواست بخونيدشون:
بر فراز علم کوه... از احسان
+ رفتيم علم كوه.... از رضا
و صعود به علم کوه از شاهين (که بزودی به جمع آشخورها میپیونده!)
پ.ن: هر چی بیشتر فکر می کنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که خدا خیلی بهم لطف داشت که تونستم برم.....خیلی ها!
پـارسال اين موقع ها نوشتم: تا اطلاع ثانوی... و هيچ اميد نداشتم به قلّه برسم. امسال اما دلم پر از اميده...پر از آرزوهاي قشنگ قشنگ...و ذهنم پُره از خاطراتِ بسي بسيار دوست داشتني...و پُرم از يادِ عزيزاني كه اون موقع نمي شناختموش و حالا دوستانِ خوبم هستن...ليلا كه همه ي اين يك سال همراهم بوده و هيچ وقت تنهام نگذاشته...ابراهيم كه هنوز كه هنوزه مثل ِ همون موقع مهربونه و ليدر در سايه، احسان كه وقتي هست كلي بهمون روحيه ميده و شادمون ميكنه، شاهين با اون انواع و اقسام ِ چاقوهاش، مرجان كه حالا غصه ام گرفته كه نمي تونه باهامون بياد عَلَم كوه... آقاي قدسي و بقيه كه اين روزا كمتر مي بينمشون...
حالا هم فعلاً با اجازه مرخص ميشم جهت رسيدن به قلّه ي عَلَم كوه...برام دعا كنيد.
پي نوشت:
مي آيي آيا تو با من
من مي روم، مي روم كوه
جامانده يك كوله پشتي
بر شانه هاي عَلَم كوه
"عرفان نظر آهاري"
» یکی پیشنهاد میده، یکی دیگه قبول میکنه؛ و نفعش نصیبِ من و دوست جانم، لیلا، میشه. پس سبلان جان! توت منی!!!
» 4شنبه مطمئن میشیم که برنامه قطعیه؛ و این در حالیه که همون 4شنبه رئیس مزرعه، اِوا ببخشید، رئیس ِ واحدِ اداری میگن: " اگه می تونید 5شنبه و جمعه رو هم بیایید سر ِ کار ، بی لطفاً، و باید!" تازشم 5شنبه شب دعوتیم به یه عروسیِ خانوادگی که بابایی گفتن که حتماً باید من هم باشم و اگه نرم واویلااااااااااا! اون وقت من چی کار می کنم؟ هیچی! کوله ام رو می بندم و به بابایی ام که چپ چپ نیگام می کنن بوس و بای پرتاب می کنم و میگم: "دلت میاد وطنِ پدری ام رو بعد از 27سال نبینم بابایی؟!" ایشون هم که تحمّلِ قیافه ی گربه ی شِرِکی ِ من رو ندارن (الهی قربونش برم!) با همون اخمشون میگن: "فتیر محلی یادت نره ها!" بعدش هم به رئیـس می زنگم و میگم: "catch me if you can*"
» چهارشنبه عصر من و لیلا و سمانه و رضا و ابراهیم و شاهین سوار اتوبوس می شویم و تا رسیدن به اردبیل، جان می دهیم؛ بس که هی هی می خواهیم بخوابیم و نمی توانیم. اما صبح که به گردنه ی حیران می ر ِسَویم، حیران می شویم آنگاه خستگی و بی خوابی را فراموش نموده ، و سپس با شوق و شعفِ فراوان در اردبیل از اتوبوس پیاده می شویم همی!!!
» از چاله به چاه می افتیم و از این ترمینال (اتوبوس رانی) به اون ترمینال (مینی بوس رانی) میریم. سوار مینی بوسی میشیم که نگوووووو! وقتی به قُطور سویی می رسیم All of us are LEH, SHADiiiiiiiiiDAN! ؛اما خُب مهم نیست. چیزای جالبی دیدیم. اول اینکه برای سوار شدن به مینی بوس توی اردبیل باید اسم نویسی کنی و تا به اندازه ی ظرفیت یک ماشین اسم نویسی نشه کسی حق ِ سوار شدن نداره و بعدش هم تازه از روی لیست اسم می خونن و سوار میشی. این جوری خوبیش اینه که حق ِ هیشکی ضایع نمیشه. بعدش هم یاد میگیری که عبارتِ "تو راه بودیم خوش بودیم/سوارِ لاک پشت بودیم" یعنی چه! خُب البته توی راه می تونی کلی هم حساب و کتاب کنی که فرقِ کرایه ی 10200 تومانی ِ مینی بوس برای 6نفر، با 40000 تومانِ تاکسی چقدره.
» اون قدر جدی جدی تُرکی صحبت می کنم که خودم هم یادم میره چقدر همیشه با امیر به تُرکی حرف زدنهای دست و پا شکسته ام می خندیدیم. اینکه خیلی اوقات وسطِ صحبتهام به جای کلمات آذری، انگیلیسی هاشون به ذهنم می اومد و خلاصه اسبابِ تفریح بود این حرف زدن هام. امیر جون جان پشتِ گوشی داد می زنه: "چرا به من نگفتی تا منم بیام" و منم به یه آقایی بلند بلند میگم: "آقا بیزیم لندروو ِریمیز نئجه اولدی؟**" و امیر جون جان پشتِ گوشی غش غش می خنده.حالا اما همین دست و پا شکسته صحبت کردنم کلی باعث save money هستش (نه! مثل اینکه هنوز هم تُرکی و فارسی و انگلیسی رو قاطی می کنم ها. آ! شما تو فارسی بهش چی میگید؟)
» به حسینیه می رسیم و از چرخ ِ گوشتی به نام ِ لند روو ِر پیاده میشیم. خدا کمک میکنه و به جای پناهگاهِ عمومی یه اتاق ِ خصوصی گیرمون میاد. اتاقهای خصوصی و پناهگاه عمومی همه قسمتی از حسینیه هستن.
» بعد از ناهار تصمیم میگیریم برای صعودِ احتمالی یا هم هوایی بریم بالا؛ اما بعد از یک ساعت می فهمیم هنوز حالمون برای صعود مناسب نیست. راههای عجیب و غریبی رو کشف می کنیم و شن اسکی ها رو برای برگشت به حافظه ام می سپریم و عکس میندازیم و برمیگردیم پایین.
» از اینجا تا فردا صبح عجالتاً سر درد، سر درد، سر درد...با پیام بازرگانی ِ تب و لرز. دلواپسم...نکنه فردا نتونم خوب برم؟نکنه حالم همین طور بد بمونه؟ نکنه؟ نکنه؟ نکنه؟
» صبح خوبم. همه خوبن. و با امید به خدا توی راهی به حرکت در میاییم که به اندازه ی کهکشانِ راهِ شیری توش نور ِ هد لایت دیده میشه (صنعتِ اغراق!)
» تحمل ِ سختی ِ راه و فشار ِ کم ِ هوا و بادِ شدید، با امید به رسیدن به قله، دلپذیرترین نوع ِ تحمل هاست.
» سنگِ بزرگِ محراب، دریاچه ی یخ زده، برف، هیجان، شادی، عکس عکس عکس! دریاچه ی فیروزه ایِ یخ زده در مرداد ماه واقعاً همه و همه دیدن داره. تصمیم میگیریم به جایی که کسی نمیره، خودِ قله ی 4811 متریِ سبلان، هم بریم و میریم. ابراهیم از یکی می پرسه: "آقا! قلّه کدوم یکی از این ارتفاعاته؟" و آقاهه جواب میده: "گُولّه؟ گولّه همین جاست دیگه! دریاچه گولّه است دیگه!" و ما همگی صدای سوسک در میاریم. میریم به همونجایی که میله ی پرچم رو بادِ شدید انداخته و عکس میندازیم و تکلیفمون رو ادا می کنیم و بر می گردیم.
» تا حالا روی قلّه خوابیدین؟ من برای بار دوم امتحان کردم این خوابیدن روی قلّه رو و آی می چسبه! فقط تب و لرز ِ بعدش...![]()
» به خوبی و خوشی و شادی و عقشولانگی ِ تمام بر می گردیم پایین و... شنبه صبح هم می رسیم تهران و همه میرن برای استراحت و من و شاهین بدو بدو میریم سر ِ کار.
» به جانِ خودم تا همین امروز هی هی میخواستم بنویسم اما اونقدر کار داشتم که نگووووووو! تازه الانم مجبور شدم mp3 بنویسم گزارشم رو. گزارش ِ فنی و ساعتهای حرکتمون رو هم بعداً می نویسم ان شاالله و توی ادامه میگذارم. فعلاً این بود انشای من از صعود به سبلان.
نکته ی بسی بسیار مهم: کاش یکی به فکر ِ سبلان باشه و اونجا نظارتی داشته باشه تا هر کس از هر راهی که دلش میخواد نره بالا. روی دامنه اونقدر پاکوب های مختلف هست که نصفشون برای گُم شدن در راه صعود یا بازگشت کافی هستن. نصفِ بقیه هم برای خراب کردن منظره ها و اینا. کاش میشد فرهنگ سازی بشه و این تنها عیبِ نگین ِ فیروزه ایِ قلّه های ایران برطرف بشه.
* یعنی واقعاً باید بنویسم که نام فیلمی هستش از استیون اسپیلبرگ؟!
** آقا! لندروور ما چی شد؟
پ.ن1: گزارش ِ خرس ِ زیر پوستی رو هم اینجا بخونید. اینم گزارش ِ خوب و جامع ِ آقای موسوی هستش که چند وقت قبل تر از ما رفته بودن و تجربه هاشون رو در اختیارم قرار دادن.
پ.ن2: هزار تا نقطه!
پ.ن3:
ساوالانام، آغ باشیم وار
هامی داغدان چوخ یاشیم وار
آذربایجان آنایوردوم
سهند کیمی قارداشیم وار
(به بهترین ترجمه هدیه ای به رسم یادبود تقدیم ِ خودم می شود!
)
برای اولین و آخرین بار توی بلاگم میخوام تبلیغات کنم (وبلاگِ خودمه خُب!) تازشم این هیچم شبیه تبلیغات های دیگه نیست، آخه تبلیغ برای فرزند خوانده ی خودمه. اگه بدونید چه بچه ی گُلیه، اگه بدوووووووووونید! دوست دارید بدونید؟ خُب بسم الله، بخونید:
ویژگی های کلی:
خلاصه که این سالنامه ی کوهنوردی که دوست جانِ وبلاگِ اینجانب براش از خواب و خوراک و کار و زندگیش زده، بسی سالنامه که چه عرض کنم، یه جورایی اطلس کوهنوردیِ کاملی هستش که من به دلیل اینکه مجبور نشم هی هی پولِ کافی نت بدم و اطلاعات رو تایپ کنم، شماره های کسبِ تماس بیشتر، اِوا ببخشید
، کسب اطلاعات بیشتر راجع به تعرفه تبلیغات در این سالنامه رو براتون میگذارم. تازشم سالنامه جون جانِ مون! یه سایت هم داره که خودِ آقای نظری ان شاالله میان و آدرس رو براتون میگذارن و اینا. خُب دیگه این هم از فرزند خونده ی من. تا پِستِ بعدی درود و دو صد بدرود!
ای وای! داشت یادم می رفت شماره بدم ها (اِوا چه بی ادب!
) شماره ها این ها هستن: ۲۲۵۱۴۱۷۹ و ۲۲۳۱۶۳۹۴. به قولِ چلچراغ جون جان، لطفاً برای دادن آگهی صف را رعایت کنید پلییییییییییییییییییز!![]()
پيش نوشت ها:
پزشکاني که همراه کوهنوردان به قله اورست در هيماليا صعود کرده اند مي گويند:
"در اين منطقه رنگ خون کوهنوردان آبي است."
به گزارش واحد مرکزي خبر از لندن، پزشکان انگليسي، در يکي از صعودهاي کوهنوردان اين کشور به قله اورست، در ارتفاع بيش از هفت هزار متري مشاهده کردند به علت کمبود اکسيژن، نمونه هاي خون گرفته شده از سرخرگ هاي ورزشکاران نيز آبي رنگ است.
ورزش کوهنودري از معدود ورزش هايي است که پزشک تيم بايد با تحمل سختي ها و مشکلات اين ورزش، همانند يک کوهنورد، در همه مراحل کوهنوردي، حاضر باشد تا بتواند خدمات لازم را به ورزشکاران بدهد. اين پزشکان همچنين در همه مراحل، وضع خون، نبض، ضربان قلب و چگونگي اثر کمبود اکسيژن در قلل را بر بدن ورزشکاران، بررسي مي کنند.
پی نوشت: این هم لینک اصلی خبر![]()

وقتي مي رسم خونه (كِي؟!) دارم از پا درد مي ميرم. نه، موضوع خستگي نيست. موضوع اينه كه درست روزي كه همه چي خوبه، هوا خوبه، كوه خوبه، بالا رفتنت از صخرهها خوبه، پايين اومدنت از صخرهها و گذشتنت از رودخانه خوبه، دوست جانِ همراهت خيلييييييييي خوبه؛ درست در همين حين، بايد موقع پايين اومدن از يه صخرهي دوست داشتني، ته كفش ِ لعنتيات دربياد و مثل آهو! توي گِل بموني.
تازهاشم به خونه كه مي رسم، با اينكه بسي ديره و منتظر هوارتا غُر هستم، همه شروع مي كنن به خنديدن و تيكه انداختن بهم:
مامان جون جان: خُب شام امشب جور شد. الان مي پزمش!![]()
امير جون جان: ميخهاش مال من. ميخوام به دندون بكشم!![]()
بابا جون جان: خوبه كه دوستت رو توي كوه شبيه مرغ نديدي تا بخوريش.![]()
خودم جون جان: اگه گفتيد اسم اون كمدي كلاسيك چي بود؟![]()
تكمله: وقتي كه خيلي خيلي ديرت شده و مي رسي پاي كوه و تازه مي بيني با يه ترافيك فجيع، رسيدنت به خونه قبل از ساعت ده شب جزء رويا و خواب و خيالاته، آخ كه چه حالي ميده كه يه خانم ِ مهربونِ محجبه، تو و دوست جانت رو سوار ماشينش كنه و كلي برات صرفه جويي در زمان كنه؛ آآآآآآآآآآآآآآآخ كه چه حالي ميده! بعدش هم وقتي براي توصيف مسيري كه ميخوان برن، ميگن: "از صيّاد ميرم، اما چيزي صيد نمي كنم ها!" ديگه رسماً زبونت بند مياد و با دوست جانت ريز ريز مي خندي كه: نكنه اين خانم از دوست جان هاي وبلاگي باشن؟!
پي نوشت۱: گزارش نمي نويسم، بس كه روز ِ دوست داشتني بود و با نوشتنم ازش گند مي زنم به يك خاطرهي بسي بسيار عالي.
پي نوشت۲:كوهستان در پاييز همه رقمه عقشوليه، به جانِ خودم! حتي وقتي مجبور باشي با بند، كفِ كفشت رو به گِتر ببندي تا بتوني به خونه برسي.
* از ترانهي مرا ببوس
صبحهاي جمعه وقتي توي واگن ِ مترو با نگاههاي علامتْ سوال گونهي مردمِ پايينْ دستِ شهر مواجه ميشم، با خودم ميگم لابد اگه من هم جاي اين بنده خداها بودم، همينطوري نيگا ميكردم به يه آدم كه يه كولهي بزرگ روي دوش داره و دو تا باتوم هم ازش آويزونه و سر ِ صبحي معلوم نيست كجا داره ميره. هر چند گاهي بعضيهاشون تريپ رفاقت برميدارن و ازم مي پرسن كه كجا ميرم و اصلاً براي چي ميرم كوه. جوابي ندارم بهشون بدم. مثلِ وقتايي مي مونه كه موقع ِ صعود، داريم از خستگي ميميريم و داد مي زنم: خُب براي چي داريم ميريم بالا؟ ما كه دوباره بايد برگرديم اين راه رو آخه! (البت به شوخي ميگم ها) حالا اما از وقتي اين كتاب رو صيد كردم، جواب دادن راحتتره:

"كوهها مظهر عظمت و ايستادگي در طبيعت هستند...در افسانههاي يونان كوهِ "اُلمپ" را محل زندگي خدايان يوناني مي دانستند. فردوسي (در ديوانِ خود!
) آرش كمانگير را بر بالاي قلّهي دماوند قرار مي دهد و همچنين آشيانهي سيمرغ را، و در اين كوه است كه زال پدر رستم در آشيانهي سيمرغ پرورش مي يابد؛ ضحّاك، ستمگر معروف، در اين كوه توسط فريدون به بند كشيده مي شود...
در بين ورزشهاي مختلفي كه در ايران وجود دارد، ورزش كوهنوردي تنها ورزشي است كه در كليهي اقشار و طبقات مختلف جامعه ما نفوذ كرده است... عواقب ناگوار زندگي شهرنشيني، مثل آلودگيها و فشارهاي روحي، جسمي و اجتماعي جامعه، ما را بيشتر و بيشتر به سوي طبيعت و مخصوصاً كوهها مي كشاند...."*
اين كتاب محصولِ صيّادي در توچال هستش، كه از كولهي آقاي ابراهيم صيد شد (به روشِ مخصوص!
) و بسي صيدِ مفيدي است؛ مخصوصاً براي تازه كارهايي مثلِ من. البت مطالبِ كارشناسانه هم داره ها! خلاصه كه يا به كوهنوردي عقشولي ميشيد و از اين جور كتابها مي خونيد، يا مجبور ميشم ازتون خواهش كنم!
"اين كتاب سعي دارد كه اطلاعات لازم را جهت فراگيري اوليه اين فن در اختيار علاقهمندان بگذارد. هر چه دانش ما در مورد كوهنوردي بيشتر بشود، مي توانيم بهتر و بيشتر از اين ورزش لذت ببريم و كمتر با حوادث دلخراش و فاجعه آور روبه رو شويم. امروز بهترين، مهمترين و بزرگترين وسيله در كوهنوردي، دانش و اطلاعات در مورد آن است."*
عبارتِ صيد شدهي قزل آلايي:
"پس از مدتي هر كوهنوردِ ايراني علاقه دارد كه ركوردِ خود را بهبود بخشد و به ارتفاعاتِ بالاتر و در نهايت به دماوند صعود كند؛ اما فعاليت بر روي يك كوه يا قله كم ارتفاع به هيچ وجه به معني افت يا پايين بودنِ سطح كوهنوردي كساني كه از آن صعود مي كنند، نيست."**
كتاب از اين بخشها تشكيل شده: تهيه وسايل اوليه و ضروري/ تغذيه و آب در برنامههاي كوهنوردي/ به كوه مي رويم/ وسايل ضروري برنامههاي زمستاني/ حركت بر روي برف و يخ/ شيوههاي مقابله با خطر و موارد اضطراري در برنامههاي كوهستاني/سوانح، امداد و مسائل پزشكي در كوهستان/ برنامه ريزي و طراحي برنامههاي كوهنوردي/ عكاسي در كوهستان/كوهنوردي و مسائل محيط زيست/ معني برخي اصطلاحاتِ رايج در كوهنوردي
اين بخشِ آخر كه مخصوصاً بسي باحال بيد. من به "تراورس" و "بيو واك" و "كرامپون"*** عقشوليام اساسي!
اين عكس رو هم ميگذارم اينجا، بس كه بهش عقشوليام. آدم ِ توي عكس و عكاس، هر دو ابراهيم خانِ آل عمران هستن. قرار بود آقاي ابراهيم روي قله توچال، از من هم عكسي شبيه اين بگيره. گرفت ها، زيادم گرفت؛ اما عكسهاي من به زيبايي اين عكس نيستن و تازهاشم دماوند توشون پيدا نيست. در هر حال كه فعلاً عكسِ بي رقيبي هستش. خدا رو چه ديديد، شايدم قسمت شد يك روز براي طرح جلدِ يك كتاب ازش سودِ استفاده كرديم!!!![]()
پ.ن1: از باختِ امروز پرسپوليس ناراحت شدم (اعترافاتِ يك استقلالي!) اما از بُردِ فجر خوشحال؛ آخه تيم فجر تنها تيميه كه يه "كوهنورد" توش هست (اسم کوچکِ بازیکن رو یادم رفته، اما فاميليشون كوهنورد بود، به جانِ خودم!)
پ.ن2: آقاي قدسي! من پشيمونم؛ دماوند ميخواااااااااااااام!
* با تلخيص از مقدمهي كتاب
** شاهين بهم ميگه: "قلّههايي رو كه رفتي به ترتيب بشمر" و من مي شمرم: دماوند، دارآباد، توچال و حالا هم كركس. سير ِ صعودم به قلهها عجيب نزوليه، و كاملاً با عبارتي كه توي كتابه تطابق داره!![]()
*** تراورس:عبور عرضي در كوه از يك يال به يال ديگر.
بيو واك: شب را در بيرون به سر بردن، شب ماني.
كرامپون: وسيلهاي فلزي داراي ميخ و تيغههاي مخصوص كه در زير كفش بسته مي شود و براي راه رفتن روي يخ مناسب مي باشد.
از ساعت 6 كه از شركت برگشتم خونه، تا همين الانِ الان، نشستهام بستْ پايِ اين pc مادر مرده و هِي هِي با كيبورد وَر مي رم و مي نويسم و پاك ميكنم، دوباره مي نويسم و دوباره پاك مي كنم و...
گزارشم نمياد؛ به جانِ خودم!
چرا؟
لابد چون همهي برنامه رو توي خواب بودم گزارشم نمياد؛ شايدم چون اين صعود به قلّهي توچال، عجيب ترين صعودِ زندگيام بود. عجيب براي اين كه مسير ِ شيرپلا تا قلّه رو عملاً در خواب طي كردم (آقاي ابراهيم و Mr.Pin شاهدن)؛ عجيب براي اين كه ديدم پيمانهي صبر ِ آقاي ابراهيم براي شُل نورديهايِ من و تنها نگذاشتنم اون موقعهايي كه از بقيه عقب مي افتادم (تقريباً بيشتر ِ موقعها) پُر شدني نبود؛ عجيب براي اين كه كشفهاي عجيب تري رو توي اين خوابْ پيمايي داشتم؛ عجيب براي اينكه همه چي خوب بود: مهتاب خوب بود، صعود خوب بود، خوابِ توي پناهگاه خوب بود، نماي قلّهي دماوند از توچال خوب بود، طلوع خورشيد رو ديدن از قلّه خوب بود، برفي كه روي قلّه مي باريد خوب بود، عكسهايي كه انداختيم خوب بود، مسير ِ پايين اومدن از قلّه خوب بود... همه چيز خوب بود. داشتم اما فكر مي كردم كاش همه چي بهتر بود؛ كاش همه چي عجيب تر بود!
بي خيال! فقط دلم ميخواد يك بار ديگه از آقاي ابراهيم براي همهي لطفي كه بهم داشتن تشكر كنم. بيشتر هم از انتقادهاي تيزبينانهشون نسبت به وبلاگم و خودم، حظ كردم و بهره بردم. اي من شما را بسي تشكّر! از من كه ديگه بوي الرحمن بلند شده، اما كماكان پايهي آيت الكرسي خواني برات هستم دوست جان!
اين شعر هم از دكتر مهدي حميدي شيرازي هستش و همين الانِ الان كه مي خواستم پُستم رو ارسال كنم، بس كه حرفِ ماه و مهتاب شد، به يادم اومد. هوارتا بهش عقشوليام:
ماهِ گردون گر نباشد گو مباش
در فراقش طاقتِ من طاق نيست
در فراقِ ماهِ تو بي طاقتم
زان كه ماهي چون تو در آفاق نيست
وقتي عشق فرمان مي دهد، محال سر تسليم فرود مي آورد. "شاندل"
يادم نيست چند شنبه بود كه با زينب بانو جان راهي ِخيابانِ انقلاب شديم. اول جايي هم كه بايد مي رفتيم، انتشارات يساولي بود تا قلم بخريم براي كلاس خط و برگه هاي ابر و بادي و اين چيزها. حوصله نداشتم بگردم براي قلم؛ به زينب سپردم كه اين كار رو برام بكنه و تنبلانه! نشستم روي يك صندلي كنار ِ يك ويترين ِِ خيلي كوچولو. به يك نظر، يك دل نه صد دل عاشق شدم به دو تا كتابِ كوچولويي كه معلوم بود كتابهاي بسياري هستن.
- خانم! من اين دو تا كتاب رو ميخوام.
- خُب برداريد خودتون.
خُب معلومه كه بر مي دارم! و نشستم همونجا به خوندن. زينب كه اومد داشت شاخ در مي آورد از تعجب: "اين جا، توي يساولي، اين كتاب ها رو پيدا كردي؟!" آره خُب:
چشم آن را می بیند که می خواهد...آن را می گرید که می خواهد!
موقع خوندنِ كتاب همه اش به يادِ آقاي ابراهيم (همنوردِ دماوند) هستم كه حسابي بي محابا كوهنوردي مي كنه و به باقالي نوردي هم عقشوليه. يادم مي افته كه موقعِ شن اسكيِ برگشت، اون قدر براش آيت الكرسي خونده بودم كه دهنم خشك شده بود، بس كه از خطر كردنش مي ترسيدم. حالا اما مي بينم آدم های بسیارتر از ایشون هم بسیار هست. معرفي اين دو كتاب رو كه در ادامه مطلب هستش تقديم مي كنم به آقاي ابراهيم، باشد كه خداوند كماكان حافظِ ايشون باشد.
"فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين"
جويبار كوچكي بودم
از كوهها و درههاي بسياري گذشتم
نه چالههاي راه و نه هوس زندگي راحت
هيچ يك مرا از رفتن باز نداشت
مي دانستم آبهاي ساكن، درون خود مي ميرند.
منتخب صعودهاي زمستاني همونطور كه از اسمش پيداست، منتخب صعودهاي زمستانيه. مجموعه اي از خاطرات كساني كه حسابي professional هستند. 5 تا بخش داره:
- صعود زمستاني جبههي غربي دماوند
- نخستين صعود زمستاني يال داغ دماوند
- دماوند، زمستان و عشق
- اولين صعود زمستاني قلل زردكوه بختياري
- صعود زمستاني خط الراس سركچالها- خلنو- پالون گردن- آزاد كوه
صعودهاي سرعتي- استقامتي هم - كه باز معلومه از چي نوشته- از اين بخشها تشكيل شده:
- تئوري حركت آزاد خط الراسي
- برج - آزاد كوه
- دارآباد – پل خواب
- دنا
- ديزين – خاتون بارگاه
- صعود سرعتي يالهاي مختلف دماوند كه تشكيل شده از: صعود دو مسير دماوند در يك روز(17 ساعت)، صعود سه مسير دماوند در يك روز(20 ساعت و 30 دقيقه)، صعود پي در پي چهار مسير دماوند (در 24 ساعت و 30 دقيقه)
- خط الراس اشترانكوه
- لوازم مورد نياز براي صعودهاي سرعتي
اون قدر همهي قسمتهاي كتاب خوندنيه كه نمي دونم از كدوم قسمتش شاهد بيارم. اما اين چند تا بيشتر به دلم نشسته:
منتخب صعودهاي زمستاني/ جبهه غربي دماوند/ صفحه 12
دوشنبه 17/11
صبح روز دوشنبه ساعت 7:45 پس از جمع و جور كردن وسايل و برداشتن كوله انفرادي، هر 10 نفر به طرف قلّه حركت كرديم. آسمان كاملاً صاف ولي توفاني بود. باد چنان مي وزيد گوئي صعود در اين توفان غير ممكن است. پس از لحظهاي به بالاي گردنه رسيديم... از اين جا به بعد شيب بسيار تندي در پيش رو داشتيم. حركت از ابتدا مشكل و همراه با باد شديد بود... ساعت 9 روي گردنه 5000 متري به نام گبري وزان بوديم. قرار بود چادر آخر را در اين نقطه به پا كنيم كه به علت باد شديد روز قبل از اين كار منصرف شديم. لازم به توضيح است كه اين منطقه زميني صاف به مساحت تقريباً 1000 متر (مربع)* است كه در تابستان محل مناسبي براي برپايي چادر است ولي در زمستان به علت بادگير بودن منطقه، مشكل بتوان چادري بر پا كرد. البته اگر جنس چادرها خوب باشد، در زمستان هم مشكلي نيست. باد همچنان ما را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي كرد؛ ولي ما با عزمي راسخ راه را ادامه داديم. يك شيب تند ديگر بود. بعد از آن دو شيب تند به ارتفاع 5200 متر رسيديم. جليل روي يخچال ليز خورده و به عقب مي رفت. بالاخره با كنترل كلنگ توانست خود را از مهلكه نجات دهد... سه ساعت و نيم پياده روي در آن توفان شديد ما را برابر 10ساعت پياده روي در منطقه بدون باد خسته كرده بود...يك ساعته گرده سنگي را تمام كرديم و به اول خاك هاي زرد تپه گوگردي رسيديم. در اين جا بود كه هر كس به روش دلخواه خود حركت مي كرد. يكي سينه خيز، يكي چهاردست و پا يكي چند قدم بر مي داشت و زمين مي خورد. هر قدم چندين بار تنفس مي كرديم. ساعت 4:30 به قله رسيديم. قله را از تيغه ي غربي زير پا دارم. صورت بچه ها از قنديل هاي يخ پر شده بود. دوربين فيلمبرداري داخلِ كت پر يخ زده بود. چندين اسلايد انداخته و تابلوي يادبود را در كنار سنگ هاي گوگردي قسمت جنوبي قله گذاشتيم.
* توي كتاب نوشته ۱۰۰۰متر؛ براي يه معلم سابق ِ فيزيك افت داره كه اشتباه كتاب رو تكرار كنه خُب!
منتخب صعودهاي زمستاني/ دماوند، زمستان و عشق / صفحه 39
به خوبي مي دانستم كه صعود امروز با صعودهاي يكروزه اي كه سال هاي قبل انجام داده ام تا حدود زيادي تفاوت دارد زيرا اين مسير بسيار دورتر از ساير مسيرهاي قبلي مي باشد و باد و سرماي آن هم بيشتر است. ضمناً مسير يال داغ به قله بسيار بد قلق است وشيب آن هم تند تر است. شايد به همين دلايل است كه صعود از اين يال به خصوص در زمستان كمتر مورد توجه كوهنوردان قرار مي گيرد، البته بارش برف و نبودن مهتاب را نيز بايد به مشكلات صعود اضافه كرد...
صعودهاي سرعتي- استقامتي /برج – آزاد كوه/ تلخيص از صفحه 17 تا 21
قله آزاد كوه با ارتفاع 4395 متر ذومين قله بلند البرز مركزي بعد از دماوند و قله خلنو با 4375 متر سومين قله محسوب مي شود. اين قله در رشته كوهي به طول 9 كيلومتر واقع است كه ابتداي آن قله سركچال با ارتفاع 4050متر از جنوب شروع و به شمال شرق منتهي مي گردد، انتهايي ترين قله اين رشته كوه پالون گردن مي باشد. اين منطقه كلاً به نام كلون بستك معروف است كه يكي از مهمترين منابع آب منطقه مركزي البرز محسوب مي شود... پس از مدتي حركت به اولين گردنه رسيده و استراحتي چند دقيقه اي مي نماييم و به راه خود ادامه مي دهيم. حالا در جلوي رويمان قله آزاد كوه با تمام ابهت و زيباييش قرار دارد و ما يكسره محو تماشاي آن هستيم؛ گويي او ما را به تسخير در آورده است!!... ساعت 8:15 با برداشتن آخرين گامها به قله آزاد كوه كه نقطهي انتهايي برنامه محسوب مي شود، مي رسيم. احساس رضايتي عميق وجودمان را فرامي گيرد. فرصتي براي استراحت نيست و بايست تا قبل از تاريكي كامل هوا خود را به گردنه برسانيم...
خسته شدم از تایپ کردن. بقیه اش رو از خود کتاب بخونید. قیمت هر کدوم از کتاب ها ۶۰۰ تومانه. جایی که می فروشنشون رو هم که بهتون گفتم.
+ مرتبط جات:
اين هم گزارش دوستِ شديداً كوهنوردمون، آقاي احمد، از صعود به آزاد كوه هستش.
پی نوشت: سنّت شكني يادت نره دوست جان plz !
1. بعد از دو شب کم خوابی (در حد دو ساعت در هر شب) و گذراندن هفته ای با روزهای پر مشغله، شب جمعه درد زانوم چند برابر شده و حسابی گُرخیده ام که نکنه نتونم با برنامه ی سنگین گروه همراه بشم. لیلا به دادم می رسه و میگه تا هر جا تونستیم می ریم، غصه نداره که! بعد هم به یادم میاره که دقیقاْ دو ماهه که ما شروع به کوهنوردی کرده ایم (از ۷اُم تیر ماه)
2. توی خواب احساس می کنم موسیقی ملایمی رو می شنوم که باهاش دلم میخواد بیشتر بخوابم. بعد از چندین و چند بار شنیدن این ترنّم! می فهمم که ای داد! این زنگ گوشی جدیدمه که هیچ بهش عادت ندارم. پس این یعنی ای وااااااااای! خواب مونده ام!
3. آقای شاهین تماس میگیره و می پرسه که کجا هستیم. می گم دوریم؛ و خیالشون راحت میشه و بدون ما راه می افتن. ایشون یک بار دیگه هم تماس می گیرن تا مطمئن بشن ما خودمون می تونیم راه رو پیدا کنیم. (از همین جا مراتب تشکر و اینا رو خدمت ایشون پرتاب می کنم)
4. از یکی می پرسم چین کلا از کدوم طرفه؟ میگه: چی؟ شیرپلا؟ اصلاً از این طرف نیست که! بعد از کلی توضیح و هجی کردن، تازه می فهمن منظورم چین کلاست و میگه که اصلاً تا حالا اسمش رو هم نشنیده.
5. راه رو بالاخره می یابیم و در عنفوان حرکت در مسیر کارا هستیم که یِي هو! می شنوم که داد می زنن: ماشاالله به شاهین! به لیلا میگم: این گُردان! که دارن میان یعنی بچه های بهمن هستن؟ لیلا میگه: گوش کن، میگن ماشاالله به بهمن؛ سرپرستشون هم که شاهینه. خلاصه یه ده دقیقه ای صبر می کنیم تا نزدیک تر بشن و می بینیم که خییییییییییییر! گشتیم نبود، نگرد نیست! همه این ها تشابه اسمی بوده و لا غیر.
6. کورمال کورمال می رسیم یه جایی by the jungle و می خواهیم باز آدرس بپرسیم که، به به! یه صدای آشنا، همراه با لباس های پلوخوری! آقای ابراهیم ناجی ما میشه از گم شدن.
۷. واقعاً انتظار يك برنامه ي سنگين رو داشتم؛ اما آقاي شاهين يكي از همكارانشون رو آوردن كه بار اولشونه و برنامه رو به خاطر ايشون شنگين مي كنيم، اِ ، ببخشيد، متوشط!
۸. همه ي برنامه و خوشي ها و خنده هاش به كنار، اينكه آقاي آيدين جك باشه و آقاي شاهين رُز، نقطه ي عطفي در اين صعود بود. همه اش هم به خاطر عكس دو نفره اي بود كه من ازشون گرفتم، در اوج و كاملاً تايتانيكي.
۹. ديروز روز خوبي بود، مخصوصاً كه بعد از رسيدن به خانه و تا همين لحظه كه صدام رو نمي شنويد و نوشته هام رو مي خونيد، زانوم اصلاً درد نگرفته و از عجايبه. گمونم كلاً از حس افتاده!
۱۰. خيالتون راحت،ديگه يازده نداره؛ به جان خودم!
پي نوشت۱: اين روزها آدم هايي رو ملاقات مي كنم كه به نظرم مياد اميدم رو به نوع بشر و خوبي هاي اون ها بيشتر ميكنه.
پي نوشت۲: آخ چه حالي ميده اينترنت مجاني! به قول اشي مشي جان، سود استفاده از رايانه ي منزل خاله جان!
پي نوشت۳: گوشي جديد رو دادم به مامان جان و كماكان SIEMENS A52 را عشق است.
"برای اولین بار پُستم رو اول روی کاغذ می نویسم تا بعداً تایپ کنم و بگذارمش توی وبلاگم"
این رو دیروز عصر در حالی نوشته ام که تازه از راه رسیده بودم. ردّ باتوم روی دستهام باعث تاول شده بود و دیشب توان تایپ کردن نداشتم. حالا دیگه یک کم بهترم، گرچه انگار چیزی رو گُم کرده ام. شما می دونید اون چیه؟
× 8شبِ دوشنبه است. برای اینکه راحت تر به محل قرار برسم تصمیم میگیرم شب رو در منزل خاله جانم بمانم. قراره امیر منو برسونه که یکهو یادش میفته عروسی ِ دوستشه و همه منتظرش هستن. بابا هم نیست تا با ماشین ما رو برسونه. زودی کت و شلوارش رو می پوشه و کراواتش رو میزنه و کوله ی سنگین منو بر میداره و می ریم پایین. اهالی محترم مجتمع که جلوی در ورودی جلسه دارن، حیرانِ ما دو تا میشن. ما هم کاملاً relax سوار موتور میشیم و دِ بروووو!
× سه شنبه am 5 ، برای اولین بار! نماز صبح می خونم، دور میدان آریاشهر (فلکه دوم صادقیه) و درست جلوی در ِ برج گلدیس. البت "اولین بار" که نوشتم، برای محل ِ نماز بودها! (دلم می خواد به خدا بگم که یه کاری کنه بتونم به قله برسم، اما زودی از تصمیمم منصرف می شم؛ هر چی خودش بخواد!)
× برای اولین بار اعضای گروه کوهنوردی بهمن رو می بینم، البته اون اعضایی رو که برای دماوند اومده ان. بچه هایی به غایت ماه و دوست داشتنی. محاسن ِ پدر گروه هم که دیگه گفتن نداره (محاسن از اون لحاظ نه، از این لحاظ!)
× ترس ِ لیلا از حرفه ای نبودن باعث تردیدش شده، من اما می دونم که لیلا توی کوهنوردی خیلی بهتر از منه و برای همین زورش می کنم تا بیاد (این دختر قوت قلب خوبیه همه رقمه، به جان خودم!)
ادامه در پست بعدی لطفاً!
+ این تیتر فحش نیست ها، به جانِ خودم! آن سه نقطه، جای خالی ِ فعل ِ ماضی ِ "رفتیم" می باشد، دیروز، و با دوست جان هام، لیلا و زینب.
+ در عنفوانِ ورود به دَرَکه، خانه ی معلمی به چشم می خورَد که دوست جان هام می خواستند مرا به آن جا بفرستند و خودشان بروند تنها خوری ِ کوه. خدا رحم کرده که معلم ِ رسمی نیستم، وگرنه می ماندم بی دوست. (دلِ بی دوست دلی غمگین است خُب.)
+ صبحانه؟ آقا از من به شما وصیت، صبحانه ی نون و پنیر و گوجه تان را با لیمو ترش مزیّن کنید، تا شب حالتان عجیب خوب است (عجیب ها!).
+ شناخته شدم؟البت که نه، ولی آقایی درست موقعی که ما می خواستیم از آبِ حوضچه ای، آب معدنی ِ خنک برداریم ، فرمودند: با این آب قزل آلا پرورش می دهند ها ؛ و زینب جیغ ِ شعف کشید که: آرزو شناختنت!
+ شاتوت خوردیم؟ خوردیم چه جور هم! و از وقتی آمده ام، از من اصرار که شاتوت خوردیم و از پدرِ ِ محترم انکار که توت قرمز (حذفِ فعل به قرینه ی لج!).
+ ناهار چی؟ از آنجایی که هیچ مُحسنی نبود تا با وی باقالی پلو یا سبزی پلو بخوریم و برای اینکه مُشت محکمی به دهانِ غول ِ تورّم و گرانی بزنیم! چی خوردیم؟ سیب زمینی با گُل پَر (بر وزنِ همان باقالی پلو با مُحسن بخوانیدش).
+ عکس گرفتیم؟ هوارتا؛ اما به پیش ِ زینب بانو جان مانده خُب!
+ کتاب خریدیم؟ نه! نخریدیم، فقط خریدم! اون بالاها یک انسانِ ذوق مندی،کتاب بساط کرده بود و دادِ دوست جان های مرا در آورد. موقع بالا رفتن فقط کتابی از نادر ابراهیمی را صید کردم و گفتم: این را تا نبرده اندَش! و در برگشت که دیگه بیمی از سنگینی ِ بار نبود، سه کتابِ عشقولی ِ دیگه، که متعاقباً و در جهتِ جلوگیری از ذوق مرگ شدن ِ ماژور ِ خودم، معرفی شان می کنم. هدفِ بعدی: صیدِ کتاب در اورست!
تکمله: آقای مهربانی که تی شرت سفید و شلوار قرمز پوشیده بودی! از آنجایی که انتظار نمی رود آی کیوی کسی که در مدرسه قزل آلا صید می کند، بیش از آی کیوی جلبکی، چیزی باشد، فقط امیدوارم see u soon شود؛ همین!
کتاب های عزیزی که صید نموده ام در کوهستان:
1. در سرزمین ِ کوچک ِ من ؛ نادر ابراهیمی ؛ کتابهای پرستو ؛ آبان ماه 1347 ؛ بها: 30 ریال، من خریدم 1000 تومان.
2. کتیبه (چند قصه)؛ جواد مجابی ؛انتشارات امیر کبیر؛ 2535 ؛ بها: 225 ریال؛ من خریدم 500 تومان.
۳. مرد دهم ؛ گراهام گرین؛ مترجم: صمد مقدم؛ نشر مرکز؛ 1368 ؛ بها: 70 تومان ؛ من خریدم 500 تومان.
۴. داستانِ عجیبِ سلطانِ زیر زمین ؛ کریستینه نوستلینگر ؛ مترجم: ماندانا سمیعی؛ نشر تندر ؛ 1363 ؛ بها: 220 ریال، من خریدم 500 تومان.