تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

"آن روزها پسرها شلوار جيب‌پاكتي و گاباردين‌هاي سبز و خردلي مي‌پوشيدند. الان اگر ببيني عق مي‌زني. به جان خودت راست مي‌گويم. واه واه! پيراهن‌هاي پيچ‌اسكن بادمجاني كه پاساژ كويتي‌ها مي‌آورد ديگر نوبرش بود. انگار همه كهنه‌پوش بودند. چيزهاي نو برق نمي‌زدند."

صـفحه 33

مجموعه داستان "آويشن قشنگ نيست"
حامد اسماعيليون
نشر ثالث
قيمت 1000تومان، 47صفحه

پانوشت: خوبيِ كتاب‌هاي نازك و لاغر اينه كه وقتي يه قسمت جالب ازش پيدا مي‌كني، مي‌توني با خيال راحت تا تهِ كتاب رو بخوني و بعد بيايي ازش بنويسي و مطمئن باشي يادت نمي‌ره كه اون صفحه كدوم صفحه بوده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:47  توسط آرزو  | 

مـي‌دونم براي نوشتن خيلي دير شده، اما دير نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه؛ مگه نه؟
     خُب قرار مي‌شه بعد از كلي "نه" و "آره" اومدن توي كارم، بالاخره با گروه برم مشهد و استخواني سبك كنم؛ اونم در حالي كه بليط قطار ندارم و شايدم اصلاً نتونم برم. بعد چي مي‌شه؟ ييهو از قطار جا مي‌مونم و مجبور مي‌شيم 15ساعتِ تمام توي اتوبوس بشينيم و استخوان سبك كنيم، اِ، نه! استخوان خُرد كنيم. با كي؟ آهان با دوست جان! تازشم مجبور مي‌شيم سالاد الويه نازنين رو به دليلِ نداشتنِ نان (كه پيشِ ليلاست و ايشون هم توي قطار) با چيپس ميل بفرماييم. نه رستوران‌دار ِ بين راه (گمونم سمنان بوديم) و نه بوفه‌دار، هيچ‌كدوم حاضر نشدن بهمون يه كم نون بدن تا غذامون رو باهاش بخوريم. معلوم نبود اگر اصلاً غذا و پول نداشتيم چي مي‌شد! وقتي هم كه آقاي ابراهيم به كمك‌راننده گفت كه اگه مي‌تونه برامون از رستوران‌دار نون بگيره، جوابش اين بود كه اين‌جا تا كسي غذا نخوره بهش نون نميدن. نمي‌دونم چرا حسّ ناسيوناليستي‌م بدجور گُل كرد و با عصبانيت گفتم: اگر اين‌جا يكي از رستوران‌هاي بينِ راهِ آذربايجان و اردبيل بود و راننده‌اش هم تُرك بود، نون كه سهله، خودش ما رو مي‌برد و برامون غذا مي‌خريد. مي‌دونم كه در واقع شايد اين‌طور نباشه، اما خُب ديگه...بدجور احساسِ غربت كردم. البت آقاي كمك‌راننده وقتي كه ديگه غذامون تموم شده بود برامون نون آوردن كه خُب ديگه نوشدارو بعد از...
     بگذريم...مي‌خواستم از صيدِ كتاب بگم كه نمي‌دونم چطور شد قصه‌ي حسين كُرد از آب دراومد.
كتاب آفتاب كه معرّف حضور ِ انورتون هست؟ اذيت نكنيد ديگه، هست! مگه توي مشهد چند تا كتابفروشي ِ دنج و كُنج سراغ داريد كه تازه صاحبانش هم بسي فرهيخته و خوش‌رو و قدسي باشن؟! نه بگيد ديگه!
     يك روز عصر از پله‌هاي گنجينه كتاب دويدم پايين و زودي خودمُ رسوندم به كتاب آفتاب و تازه بچه‌محل‌هامون هم (كه عبارت بودن از ابراهيم و احمد و احسان و عاطفه) صدا زدم كه بيان. اولش آقاي قدسي junior بودن و بعد كه ما رفتيم يه دوري بزنيم و برگرديم، آقاي قدسي senior تشريف آورده بودن و بسي مشعوف شديم از زيارتشون. حيف كه آقاي قدسي middle نبودن!
             گرچه در سايه‌ي لطفِ تو پريشان هستيم/ ما بر آن عهد كه بوديم كماكان هستيم
     خلاصه كه همه‌ي اين‌ها رو تعريف كردم تا برسم به اين‌جا: خُب توي يك كتاب‌فروشي توپ (توپ ها!) هستي، كلي هم كتاب انتخاب كردي (با اين‌كه اولش قصدِ خريد نداشتي) و بعد تازه چشمت مي‌افته به «رصد صبح» كه بهش عقشولي هستي و قيمتش هم 4300تومان مي‌باشه. چي‌كار مي‌كني؟ خُب ديگه از اين‌جا به بعد آموختنِ ترفندهاي صيدِ كتاب براتون خرج برمي‌داره و لطفاً كمك‌هاي نقدي خود را به حسابِ... (لوس!!! با خودمم!)
     «يادمه يه روزي توي نشر معارف يك ساعت ايستاده بودم و داشتم اين كتاب رو مي‌خوندم، آخه پول نداشتم بخرمش» اين جمله رو توي كتاب‌ آفتاب مي‌گم و وقتي احمد «رصد صبح» رو مي‌گيره نزديكه كه خفه بشم از حسودي. اما از اون‌جايي كه من دختر خوبي هستم و اَصَّنَم! حسود نيستم، خيلي هم خوشحال مي‌شم كه خريدتش و مثلِ اين آدم‌كارتوني‌ها دندونم برق مي‌زنه كه آخ جون! حالا يه كتاب‌شعر ِ توپ داريم كه توي قطار ِ برگشت بخونيمش.
     خُب احمد كلاً هميشه معادلاتِ آدم رو به‌هم مي‌ريزه؛ يعني نات اونلي توي قطار ِ برگشت خبري از شعرخواني نيست، بات آلسو كتاب رو همون‌جا بهم هديه ميده و توش هم مي‌نويسه: «كتابي كه ارزش اين رو داشته باشه يك ساعت وقت بذاري تو كتاب‌فروشي بخونيش، شايد ارزش اين رو هم داشته باشه كه به عنوان هديه قبولش كني. 28/6/88- مشهد مقدس- كتاب آفتاب»
     تازشم خود آقاي قدسي senior هم كتاب «سلوك باران»رو بهم هديه دادن كه از همين تريبون (نه بابا!) كلي سپاس و اينا خدمت ايشون دارم كه بنده‌نوازي فرمودن.
     «رصد صبح» خوانش و نقد شعر جوان امروز هستش به قلم "محمد كاظم كاظمي" از انتشارات سوره مهر كه قيمتش رو هم قبلاً گفتم ديگه.
     از اين كتاب چند تا از شعرها رو انتخاب كرده‌ام و از ديشب تا حالا مشغول به تايپيدنشون بودم كه براتون مي‌گذارم. ان شاالله خوشتون بياد.

آهان راستي! ممنون آقاي احمد بابت اين هديه.

محمد مجتبي احمدي

حافظ ايماني

علي‌رضا بديع

زهرا حسين‌زاده

امينه دريانورد

مسلم محبّي

پانته‌آ صفايي

پ.ن۱: بين خودمون بمونه، جونم در اومد تا اين پُست رو بگذارم.

پ.ن۲: شعرها رو از آخر به اول می تونین همین پایین مایینا بخونین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:0  توسط آرزو  | 

حـكم حكومتي
مقام معظم رهبري:

بسمه تعالي
جناب آقاي كروبي، رياست محترم مجلس شوراي اسلامي
و حضرات نمايندگان محترم؛ با سلام و تحيت
مطبوعات كشور، سازنده افكار عمومي و جهت دهنده به همت و اراده مردمند.
اگر دشمنان اسلام و انقلاب و نظام اسلامي، مطبوعات را در دست بگيرند
يا در آن نفوذ كنند، خطر بزرگي، امنيت و و حدت و ايمان مردم را ت
هديد خواهد كرد و اينجانب سكوت خود و ديگر دست اندركاران را
در اين امر حياتي جايز نمي دانم.
قانون كنوني تا حدودي توانسته است مانع از بروز اين آفت شود
و تغيير آن به امثال آنچه در كميسيون مجلس پيش بيني شده،
مشروع و به مصلحت نظام و كشور نيست. والسلام عليكم

سيد علي خامنه اي، ۱۵مرداد ۱۳۷۹

 

پايان داستان غم انگيز - چاپ دوم
نگاهي به زمينه هاي صدور حكم حكومتي
مقام معظم رهبري درباره قانون مطبوعات
حميد رسايي
انتشارات كيهان
پائيز ۱۳۸۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:6  توسط آرزو  | 

خُـب وقتي كسي پيدا نمي‌شه كه بهت كتاب هديه بده، بعدش مي‌بيني توي ايستگاه‌هاي مترو از اين نيمچه نمايشگاه‌هاي كتاب به مناسبت ماهِ مبارك گذاشتن، بعدش چشمت مي‌خوره بهش كه يادآور ِ يه روز ِ آنتي عقشولانه‌ي قشنگه، بعدش هم 1600تومان رو برات حساب مي‌كنن 1500، بعدش هم تو كه خونه‌نشيني و بي‌انگشت و سرماخورده، و دنبالِ يه راهِ خوب براي وقت‌گذروني هستی تا صُب بشه زودتر (صُب ها، نه صبح)، بعدش خُب چي مي‌شه؟ شعرهاي عقشولي و قشنگِ كتاب رو به دوستانِ وبلاگي‌ت تقديم مي‌كني تا حظّش رو ببرن. بفرماييد تو رو خدا، تعارف نكنيد

(۱) جنگل‌آشوبِ من اي آهوي كوهستانِ شعر

+ (۲) پيغمبر ِ عشقم! ظهورت را مسجّل كن

+ (۳) مرا به آب شباهت دهيد و سر بكشيد

+ (۴) دلم حكايتِ اسفنج ِ زير ِ باران است

+ (۵) اراده كرده‌ام اين‌گونه عاشقت باشم

+ (۶) درخت‌ها همه در آستين تبر دارند

+ (۷) اين

پي نوشت: بَدُم ني در موردِ اين چند تا شعر يه نظرسنجي بريم. بعد هم نظر بديد كه براي هر شعري كه بيشترين امتياز رو آورد چي كار كنيم (مثلاً از شاعرش بيشتر بنويسيم، شعرهاي ديگه ي شاعرش رو پيدا كنيم، يا چي؟!) پس براي هر شعري كه عقشولي بودين بهش يه شكلكِ گُل بگذاريد، لطفاً؛ بايد!

هم اكنون نيازمندي گل ريزونِ نظرسنجي ِ شما هستيم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:51  توسط آرزو  | 

مـن می دانم

وقتی برادر مرد ميشود

خواهر

       چقدر تنهاتر

        زن ميشود.

                            "فيروزه يحيي"

+ اين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط آرزو  | 

تـو سر بلندی

              پُر غروری

                       باشکوهی!

آدم به آدم مي رسد،

              امّا تو كوهي...

 

پ.ن: صفحه ۳۰/ بي خوابي عميق/ محمد مهدي سيار


بعداً نوشت: قياسي در كار نيست اما اين يكي رو هم خيلي دوست دارم

تو اون کوه بلندی...که سر تا پا غروره....کشیده سر به خورشید...غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی...برای خستگی هام...تو می دونی چی میگم...تو گوش می دی به حرفام

به چشم ِ من...تو اون كوهي...پر غروري...بي نظيري...با شكوهي
طعم دريا...رنگِ بارون...شكل ِ كوهي
تو همون اوج ِ غريبِ قلّه هايي
تو دلت فرياده اما بي صدايي...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط آرزو  | 

چـندي‌ست شب‌هايي كه مهتاب است بي‌خوابم
چــنـــدان كـه ايــن امــواج بـي‌تـابــنـد، بـي‌تــابـــــــم

                      اي آب‌ها دلگيرم از ماهي و مرواريد
                      آخر چرا "ماه"ي نمي‌افتد به قلابم؟

              ياران به "بسم الله" گفتن رد شدند از رود
              مـن خـتـم قـرآن كـردم و مـغـلوبِ گـردابـــم

                  هـر چـنـد مـاهِ آسمـان بـر من نمي‌تابد
                  مـن هرگز از اين آستان رو بر نمي‌تابـم
 
             در حسرت مويي، چنين تسبيح در دستم
             بـا يـاد ابـــــرويـي چـنـيـن پـابـنـد مـحـرابـم

         تنها نه چشمانم كه جانم تشنه‌است اين بار
         حـاشـا كـه گـردانــــد سـرابـي دور سـيـرابــــم

درست زماني كه خيلي جيب‌درد دارم، و درست زماني كه در شُرُفِ اسباب‌كشي به منزلِ جديد هستيم كه قدّ ِ يه غربيل (قربيل؟!) هستش و معضل ِ بزرگِ خانواده جون جان، جا دادنِ كتابها و كتابخونه‌ي من توي اين قوطي كبريت هستش؛ براي رفع ِ دل‌گرفتگي، بروبكس ِ شركت رو راه ميندازم دنبالِ خودم و مي‌برمشون نشر معارف و بازم كلي كتاب مي‌خرم

كتابِ "بي‌خوابي عميق" از "محمد مهدي سيار" رو انتشارات سوره مهر چاپ كرده و علاوه بر شعرهاش من به طرح جلدش هم عقشولي‌ام كه پشتِ جلدش نوشته: "جواد مدرسي/رنگ و روغن روي بوم/۱۳۸۴"؛ قيمت كتاب هم ۲۲۰۰هستش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:37  توسط آرزو  | 

عمــــري بـراي زخـم چـپـرها گريـسـتـم
بـر چشـم هـاي رفـتـه بـه يغـمـا گريستم

باران كه قهــر كرد و براي هميـشه رفــت
هــر روز بر يـتـيـمـي صـحـرا گريـسـتــــم

چـون ابر خشـك، غربـتِ خـود را بغل زدم
يـك قـطـره خـنـده كـردم و دريـا گريـستـم

بادي شدم كه گم شده در ناكجاي دشت
آواره در تـــمــام زوايـــا گـريـسـتـــــــــــم

گــفــتــم خـــدا صـداي مـرا بشـنـود مـگر
رفــتــم بــه اوج ِ قـلّـه ي دنـيـا گريـسـتـم

بـر خنده هاي زشتِ خودم لب نمي گزم
شــادم بـه ايـن تـرانـه كـه زيـبـا گريستـم


 

مجموعه غزل پنجشنبه ها با تو
محـمـد عـلـي آبـان (شـفـائـي)
نـاشـر هنـر رسانه اردي بهشت
قيمــــــــــــــــــــت ۱۵۰۰تومان

 

پي نوشت: گريه نكردم ... تمام مدت بغض كرده بودم و چشم دوخته بودم به چشمهاي ايشون ... گريه نكردم...تمام مدت بغض كرده بودم و ...

+ اين

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:18  توسط آرزو  | 

آخر: جمعه‌شب شده و دارم دق مي‌كنم از يك روز بي‌طبيعتي. اين روزا حال و حوصله‌ي نت رو هم ندارم انگاري. البت براي نوشتن، وگرنه خوندن كه سر جاي خودشه.

يكي مونده به آخر: حالا درست كه خيلي خوب نمي‌نويسم و نوشته‌هام هم مالي نيستن و حسم نمياد با اين وُردِ ... نيم‌فاصله بگذارم و واژه‌هاي ناب ندارم و چي و چي و چي، اما خُب خيلي حالم گرفته ميشه كه چهار خط نوشته‌ام رو اين‌جا، سلّاخي كنن (سلّاخي ها!)؛ تازه هيچم اجازه نگيرن. حالا بماند كه دوست جانم بزرگوارن و ناراحت نميشن يا ناراحتيشون رو نميگن. (البت الان كه سر زدم ديدم شماره قبلي برداشته شده و اين بار از خانم مدير مطلب گذاشتن. توي صفحه سوم هستش)

دو تا مونده به آخر: سه تا فيلم ديدم، يكي از يكي ماه‌تر! آخريش "water world" كه كوين كاستنر توش بازي كرده. يكي مونده به آخريش "A Good Year" كه راسل كرو توش بازي كرده (بين خودمون باشه كه به دوست جان يك عدد پوئن مثبت اهدا نموده ،سوتي داده و نام بازيگر را تام هنكس اعلام نمودم. بسي مايه‌ي خجلت و آبروريزي!) دو تا مونده به آخريش رو هم بعداً ميگم، و سه تا مونده به آخريش هم "استراليا" بود كه ديشب از تلويزيون ملي! پخش شد و اونقدر قشنگ بود كه نگو! تازشم به گمونم براي اين گذاشته بودنش كه از مردم به خاطر ِ نقص ِ فني ِ ايستگاه‌هاي شهيد بهشتي و مصلي! (كه ديروز عصر تعطيل  گرديده شده بودن و ما هم كه كلّاًخوابيم) دلجويي بعمل آورند. ما كه دلمون جوييده شد، بقيه مردم هم كه همون موقع توي ايستگاهِ همت حسابي جيغ و سوت و دست و اينا از خودشون در وَكردند؛ شاعر ميگه: كي خسته است؟ داآش من!

سه تا مونده به آخر: نمايشگاهِ صنعت ساختمان رو بيشتر به خاطر دكوراسيون داخلي ميرم و باز به خودم لعنت مي‌فرستم كه چرا وقتم رو با نمايشگاهي تلف مي كنم كه كمترين اثري از خلاقيت توش نيست. تازشم بعد از به ياد آوردنِ اين و اين مثلاً كه حسابي سطح ِ سليقه‌ي آدم رو بالا مي‌بره، از جلوي غرفه‌ي يك شركتِ توليد چسب كه مي‌گذرم، هورتم مي‌گيره؛ بس كه فقط بلدن به مردم اشانتيون بدن براي تبليغات. نهايتِ خلاقيتِ يكي دو تا از شركت‌هاي ديگه هم اين بود كه مثلاً توليداتشون رو توي آكواريوم بگذارن كه حتي ساعت‌فروش‌هاي لاله‌زار هم براي نشون دادنِ ضدّ آب بودنِ ساعت‌‌هاشون از اين روش استفاده مي‌كنن. بعدتر دارم "عصر يخي3" رو مي‌بينم (همون فيلم‌‌‌‌‌‌‌ ِ دوتا مونده به آخري) كه دوست جان تماس مي‌گيره و مي‌گه: "بدو بزن شبكه 5 كه آخر ِ خلاقيته." خُب قبول كه "كايوت و رُود رانر" از خلاقيتِ بالايي برخورداره، اما موقع ِ ديدنش دق مي‌كنم؛ بس كه اين كايوت حرصم مي‌ده. عوضش مي‌شه مثلِ يه coach potato* اصيل بشيني و توي جادوي خلاقيتي كه عصر يخي3 داره غرق بشي و حظ كني و حظ كني و حظ كني.

چهار تا مونده به آخر: يك نمونه خلاقيتِ نوشتاري كه اين روزها شادم مي‌كنه و براش دلم غنج ميره اينجا هستش. گاهي وسوسه‌ام مياد كه مثل ِ ايشون يه وبلاگِ ناشناس بسازم و به صورتِ جَلَب مخفي بنويسم. اما حيف كه دلبسته اين‌جام و هيچ‌‌جا-نمي‌ريم-همين‌جا-هستيم خوان! چسبيده‌ام به اين صفحه كه يادآور ِ روزهاي خوبِ مدرسه هست و تدريس. دعا كنين بعد از هشت ماه بتونم به اين شركتِ ... عادت كنم و از روزمره‌هاي اونجا بنويسم، بلكه كمي تحمل‌پذيرتر بشه روزهام. غرض معرفي اين‌جا بود به عنوانِ عقشولي جديدِ وبگردي‌هام كه نمي دونم چِطُو شد كه ييهو سر ِ دردِ دلم باز شد ننه!

پنج تا مونده به آخر: دو تا كتاب خريدم كه مي‌دونم كمبودِ وقتِ مانع از معرفيِ كاملشون ميشه احتمالاً. اسماشون رو ميگم كه مديون نشم اقلّاً: "پس از تاريكي" از "هاروكي موراكامي" كه مترجمش "مهدي غبرايي" هستش و ناشرش هم "كتابسراي نيك" (قابلِ توجهِ شما دوست جان! اين اولين باره كه من اسم ِ اين انتشارات رو توي بلاگم ميارم) كه هر كدوم از اين نام‌ها به تنهايي مي‌تونه آدم رو به خريدنِ يك كتاب تشويق كنه، چه برسه به اينكه همه با هم جمع شده باشن و حالا به دَرَك كه قيمتش بشه 4000تومان (اونم تو اين وانفساي بي پولي!) دوميش هم "هرج و مرج محض" هستش كه تلفيقي‌ست از "وودي آلن"، " فرناندو سورنتينو"، و "حسين يعقوبي" كه "انتشارات مرواريد" كلّهم اينا رو قيمت زده 4100 تومان. ولي قول بديد اين يكي رو نخريد تا معرفيش كنم، خُب؟

شش تا مونده به آخر: مقام ِ اولِ كتابفروشي‌هاي عقشولي‌م رو به "نشر معارف" واقع در نبش ِ چهارراه كالج، تغيير ميدم؛ و اين البت چيزي از عقشولي‌م به "نشر چشمه" كم نميكنه ها، بلكه به اين معناست كه اين يكي از اون يكي كَمَكي بالاتره و كلّاً اي ول بهش!

هفت تا مونده به آخر و اوّل: نوشتنم بد جور بالا زده بود. دل گرفتگيِ جمعه هم بي تاثير نبود. آخِيــــــــــــش!راحت شدم كه نوشتم. ولي خدايي حسّتون كشيد اين همه رو بخونيد؟

* سيب زميني ِ كاناپه!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:3  توسط آرزو  | 

تو زندگیتون چند تا ایرج می شناسین؟ یکی؟ دو تا؟ خیلی؟ تو زندگیتون چند تا ایرج می شناسین که بخواین براشون اين جوري پُست بنويسين؟ چه جوري؟ اين جوري،اين جوري! اينكه آنلاين و دو انگشتي تايپ كنيد: "تو زندگیتون چند تا ایرج می شناسین؟".... تو زندگيتون چند تا ايرج بودن كه زندگي كرده باشن و زنده و مُرده، براتون نوستالژي به جا گذاشته باشن؟*

خودِ من يه چند تايي ايرج مي شناسم. خُب مسلّمه اولين ايرجي كه شناختم پسرخاله ي بابام بود كه يه ايرجِ ديلاقِ آفتاب سوخته بود كه نمي دونم چرا هر بار "داستانِ عينكم" از رسول پرويزي رو مي خونم به يادِ ايشون مي افتم. البت الانه كه ديگه مثلِ قديم ديلاق و آفتاب سوخته نيست و به چشم ِ پسرخاله ي پدري دَك و پُزي به هم زده.

ايرجِ دوم مرحوم بسطامي بود كه طفلك اگر عمرش رو توي زلزله به من و شما نميداد، تا صد سال ديگه هم عمراً مي شناختمشون و اصلاً وجودِ چنين ايرجي برام توفيري نميكرد.

اما ايرجِ سوم خُب يه جورايي زيادي ايرجه. يعني مي دونيد...اين ايرج بودنش زيادي توي زندگيِ من تاثير داشته...چه جوري بگم؟! اصلاً ايرج بودنش يه جورايي برام مسجّله؛ بس كه بوده. اصلاً ي جورايي... اَه! با اين نوشتنم! بي خيال! فقط همين رو بگم كه "مرا به خانه ام ببر" كه مجموعه گفت و گو و گزينه ي ترانه ها و نقد و نظر هستش، مربوط ميشه به "ايرج جنتي عطايي" كه كتاب به كوشش يغما گلرويي جمع و جور شده. بدونِ احتسابِ عكسهاي انتهايي، كتاب ۳۷۰ صفحه داره و از نشر دارينوش هستش.

حوصله ي تايپ ترانه اي از ايشون رو ندارم. كتاب جلوي رومه اما كو حركت؟!؟!؟ 

 

*ساعت از يكِ شب گذشته؛ صبح بايد برم سر ِ كار؛ ميخوام بخوابم؛ بايد برم دوش بگيرم؛ بعدش هم بايد كوله ام رو براي يه سفر ِ دو روزه آماده كنم؛ ناراحتم؛ استرس دارم؛ بعد اون وقت اومدم نشسته ام اينجا و از ايرج مي نويسم....آخه اين تقاصِ كدوم قرص ِ با پوست خورده امه!!!

**حالا خدايي ايرج يعني چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:44  توسط آرزو  | 

رنگِ يادِ شما سبز است. شمايي كه زرد شده بوديد و پژمرده. بله با خودِ شما هستم آقا! با شما كه سبزي تان به چشم مي آيد بعد از اينهمه سال. مي دانيد آقا؟ من آن دختركِ روسري-صورتي-پوش ِ جلدِ كتابتان بودم هميشه، در روياهايم. روسريِ گُل گُلي را شايد بيشتر دوست مي داشتم، اما مي دانستم كه سبزه ام؛ و اين يعني بايد دختركِ روسري-صورتي-پوش مي شدم. پنج طفل ِ ديگر، دوستانِ نداشته ام بودند شايد؛ و پسركِ مرتبِ جلويي را -از شما چه پنهان- هميشه بيشتر ديد مي زدم در آن عوالم ِ كودكي. مي انديشيدم كه شايد از همه ي اين بچه هاي خوب، خوب تر است كه اين جور به چشمم مي آيد. بگذريم...مي گفتم. دختركِ روسري-صورتي-پوش ِ جلدِ كتابتان، از آن زمان به بعد هزار كتاب -با اغراق- خواند و خواند و خواند؛ اما هنوز براي هر آيدا و الهه و آتوسا و عاطفه و ... كه هم سن ِ روزهاي روسري صورتي پوشيدنش هستند به رسم ِ يادبودِ هديه ي تولدشان "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" انتخاب مي كند و كيفور برايشان تند تند مي خواند، از كتابي كه زماني نويسنده اش را آذر نامي مي دانست كه لابد بايد خانم باشد و با خود مي انديشيد بايد روزي مثل ِ اين خانم "آذر يزدي" بنويسم.

آقاي "مهدي آذر يزدي" رنگِ يادِ شما هميشه سبز است...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:52  توسط آرزو  | 

میگم: شنیدی گفتن اگه جباری مصدوم بشه هیچ حق و حقوقی بهش نمیدن؟
میگه: جباری کیه ديگه؟
میگم: اِ! مجتبي جباري ديگه! نمي شناسيش؟
ميگه: تو شركتتون كار ميكنه؟
ميگم: دوست جان!!! (با غيظ و ناراحتي و شوك و درد و زجر و دِپر ِشن ِ حاد بخونيد پليز)
ميگه: هان؟! يعني توي شركتتون كار نميكنه؟ خُب كي هست حالا؟
ميگم: هيشكي اصلاً! اسم ِ يه شهر ِ توي چين! (آدمكِ غيظ و ناراحتي و شوك و درد و زجر و دِپر ِشن ِ حاد)**

--------------------------------------------------------------------------------

"بيوتن" رو شروع كردم و دارم بسي حظ مي نمايم از خوندنش، حظ نمودني! فقط كاش آخراش مثل ِ "اِرميا" نشه. فردا انشاالله چند خط از كتاب رو براتون ميگذارم. در ضمن؛

جناب آقاي قدسي

با عرض شرمندگي فراوان، خدمتتون عرض ميشه كه حسب الامر جنابعالي به ايميل ِ مهجورم سر زدم و طرح جلد رو ديدم و جوابتون رو هم فرستادم و اينا. مي بخشيد كه ناگهان زود دير شد. ‌‌

 

* عنوان برگرفته از عبارتي در كتابِ "بيوتن":

! Tipping is not a city in China

انعام اسم ِ شهري در چين نيست!

** اون آدمكه شوخيه ها! وگرنه شما با فوتبال ندوني هم برام عزيزي همه رقمه! به جانِ خودِ خودِ خودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:20  توسط آرزو  | 

اوّل: تو رو خدا یکی منو راهنمایی کنه که عکسهام رو کجا آپلود کنم. هر چی عکس میگذارم بلاگفا خان میگه کد یا اسکریپت مورد نظر در دسترس... اِ ببخشید! مجاز نمی باشد.

دوم: داريم خفه مي شویم رسماْ! هوای خاك آلودهُ ، ۹۹تا عطسه پشت بندِ هم دیگه برام رمق نگذاشته. شرکت هم که تعطیل نیستُ ، اعتکاف هم نتونستم برم چون همکارم میخواست برهُ ، سر ِ مسائل خاله زنکی شرکت هم کم مونده منو با لیلا جون جانم دعوامون بندازنُ ، زمین هم كه کجهُ...

سوم: به صورت پيش نياز "اِرميا" رو خوندم تا بتونم بعد از يك سال كه از خريداري "بيوتن" گذشته بخونمش. اِرميا رو تا صفحه ۸۳ بيشتر نتونستم بخونم. هر كي خونده معرفيش كنه لطفاً، بايد!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:6  توسط آرزو  | 

آرمان هام تغییر کردن. یه روزایی بود که هزار و یک فکر ِ خوب توی سرم بود. حالا اما خیلی هاشون رو فراموش کردم. روزمرگی و غم ِ نان و خودخواهی باعث این فراموشی هام شدن. دوری از مدرسه هم مزید بر علّت شده. بعد که این کتاب می رسه به دستم، بر می گردم به روزایِ فکرایِ خوب. روزایی که غم ِ نان بیشتر بود، اما غصه های دیگران برام ارجحیت داشت. تلاش می کردم تا بتونم راهی پیدا کنم و باری از دوش و خاطر کسی بردارم. برای ریا شدنش نمی گم، برا این می گم که خودم یاد اون روزای خوب بیفتم. کتاب چیه؟ "ماه عسل ِ مجــــــــردها" اسمش قشنگه، نه؟ نوشته هاش از اسمش قشنگ ترن حتی! قصه است؟ آره خُب؛ قصه ی چند تا جَوون که راه می افتن و میرن تهِ دنیا! تهِ دنیا کجاست؟ "بشاگرد" اسمش رو شنیدین؟ خُب راستش من تا قبل از اینکه "سر لوحه ها"ي آقای امیرخانی رو بخونم اسمش رو نشنیده بودم، اما امروز خانم حاجیلو، همکارم، گفت که توی تلویزیون نشونش داده این روستا رو که خیلی خیلی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محروم هستش. البت زبانِ روان و شیرین و طنز ِ کتاب (مگه کتاب زبان داره؟!) باعث میشه لاجرعه  114 صفحه ی کتاب رو سر بکشی و بعد هم آهی بلند بکشی و یادِ همه ی آرمان های بزرگ و کوچیکِ زندگیت بیفتی.

کتاب رو انتشارات پریروز (چه اسم ِ با حالي!!!) چاپ کرده که نوبت سوم چاپش رو آقای آمپول زنِ چشم پاکِ توی کتاب بهم هدیه داده. قیمتش 950 تومان هست و نمیدونم کجا می فروشنش غیر از خودِ دانشگاه امام صادق علیه السلام. نویسندگانش هم آقایان سید بشیر حسینی، سید حسین سرکشیکیان، و محسن لبخندق هستن.

"یکی از سخت ترین کارهای اردو شده بود بیدار کردن بچه ها. بعد از نماز صبح بچه ها می خوابیدند تا صبحانه؛ این جا بود که بیدار کردنشان می شد مکافات. بشیر داد و بیداد می کرد که: "بلند شین تنبلای با سواد، عمله های فوق لیسانس." خرس قطبی هم بود بیدار می شد اما عمله ها نه! جالب بود که با همه ی این اوضاع و احوال، کمتر پیش می آمد به خاطر بی نظمی بچه ها دیرتر از ساعت مقرر سر کار حاضر شویم." صفحه 37

"هر کس اسمش برای عملگی در حوزه ی خواهران در می آمد، می شد قبله ی حاجات! التماس دعاها و متلک ها را باهم دَشت می کرد. بچه ها می گفتند: بیل زدنِ اون جا حاجت میده. کافیه یه ذره حضور قلب و خلوص نیت داشته باشی تا دفعه ی بعد ماه عسل ِ متاهلی بری!" صفحه 44

"یک آمپول زن چشم پاک، شده بود پزشک مجموعه. واقعاً غیرتمند بود. حزبی تشکیل داده بود به نام O.R.S و اعضای آن هم مبتلایان به بیماری اسهال. کلیه ی اعضاء برای درمان از داروی استفاده کنند. آن هم روزی چهار مرتبه. دستور داد اعضاء حزب فقط ماست بخورند. بی خیالِ غذای خودش شد. یک ظرف ماست برداشت؛ آمد کنار اسهالی ها و شروع کرد به ماست خوردن." صفحه ی 52

پي نوشت: البت این آقای آمپول زنِ یک چشم!* اغلب عادت به نخوردنِ غذا داره ها. اگر اون جا غذا نخورده همچین هم شاهکار نکرده. تازشم زیرش ننوشتن ریا نشه! حالا هر کی تونست بگه این آمپول زنِ امام صادقی کیه؟

* بر وزنِ شمشير زنِ يك دست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:8  توسط آرزو  | 

المُلكُ يَبقي مَع الكُفر

ولا يَبقي مَع الظُّلم

 

›› آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ! طنين صداي فرهاد..............

›› چند سال پيش يه جايي خوندم كه يه طنزپرداز آمريكايي مي گفت: ما آمريكايي ها از دو چيز نفرت داريم؛ تبعيض نژادي، و سياهپوست. يه جاي ديگه هم خوندم كه گفته بود: ما آمريكايي ها اعتقاد داريم همه ي مردم در برابر قانون با هم برابرند و البته اعتقاد داريم بعضي ها برابر ترند. حالا چرا يادِ اينا افتادم؟ دارم يه چيزايي توي مايه هاي اينا رو توي قلعه حيوانات مي خونم خُب.

›› من:   پرده هاي اينجا رو عوض كردن دوست جان. شده زرد

ايشون: حالا زردش چه جوري هست؟

من:      يعني چي كه چه جوري؟

ايشون: خُب يعني زردش چه جوريه؟ مثلاً زردِ اناريه؟

من:       (بخونيد صداي سوسك!)

›› بعد از ديدن يك فيلم و يك كارتون و بعدش هم سه ساعت خوابيدن، الانه حسابي بي خوابي به زده سرم كه ييهويي كشفم مياد كه چرا ديروز از ديدنِ اون ميمونِ پلاستيكي توي تخم مرغ شانسي م اونقدر بُهت زده بودم. به خاطر ِ اين

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:55  توسط آرزو  | 

در ميانِ طوفان

هم پيمان با قايقرانها

گذشته از جان

بايد بگذشت از طوفانها

به نيمه شبها

دارم با يارم پيمانها

كه برفروزم آتشها در كوهستانها

شب سيه سفر كنم

ز تيره ره گذر كنم

......................

 

پ.ن۱: ممنون ميس ناهيد جان كه باعث شدي امشب دوباره در "طرحي از يك زندگي" نوشته دكتر پوران شريعت رضوي تورّقي داشته باشم.

پ.ن۲: بفرمائيد "قلعه حيوانات" از جورج اورول!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:1  توسط آرزو  | 

شب-داخلي-ايستگاه متروي بهارستان
روی صندلي هاي ايستگاه نشسته ام عينهو بچه ها عر مي زنم.چه ام شده؟ هيچي! اونقدرها هم هيچي ِ هيچي نه ها! به قولِ كريم گفتني: قرم قات شده ام.

روز-داخلي- خانه
صفحه ي 272 هستم، جخ سر ِ همون جا كه كريم صغرا و كبرا آورد و قاضي رو از خنده روده بُر. توي دلم ميگم: حكماً (عينِ "او" مي نويسم، مي بيني؟) مي گفتم< به خودم ميگم "من ِ او" كه تموم بشه "بيوتن" رو داري؛ غصه ات برا چيه؟تازه هنوز 150 صفحه اش حدودي مونده. دلم اما رضا نيست به تموم شدنِ كتاب. مي دونم تهِ كتاب كه بشه، يه جوري پشتم مي لرزه كه حالا حالا ها....

روز-خارجي-اتوبوس
"خانم! خانم! ايستگاهِ آخره. جا نمونين يه وخت!"به خودم ميام. ديگه كار از اشاعه ي فرهنگ و اينا هم گذشته دكتر! حالم هم همچين بگي نگي بده و سر گيجه و تهوع و ... ولي مگه ميشه نخوندش. جادوت ميكنه اين اسم ها: علي و مع و درويش مصطفي. يعني واقعاً چي ميشه كه بعد از ده سال از چاپِ اولِ كتاب، توفيق ِ خوندنش به من مي رسه؛ اون هم اين موقع! (حواست هست؟ ميگم توفيق ها!)


شب-داخلي-قطار ِ مترو
مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شهيدا
............................................
زنگ كه مي زني فين فين كردن هامو قايم مي كنم. دلت ميگيره خُب اگه بفهمي. بعداً كه برات از سر تا تهِ كتاب رو يه بند و بي وقفه -همون جوري كه دوست داري- تعريف كردم، مي دونم كه در حالِ زار زدن بهت ميگم كه چقدر امشب زار زدم بي تو......

شب-داخلي-رو به مانيتور
"من ِ او" تموم شد؛ نه! يعني هست! تموم نميشه. اما دلم ميخواد از "تو" بنويسم. از "توي تو" كه اينجا نشسته و اين امشبي براش عجيب ترين شبِ زندگيشه.


من ِ او
رضا اميرخاني
مركز آفرينش هاي ادبي سوره مهر
چاپ بيست و سوم
قيمت: نوشته 5500تومان

(اما به جانِ خودم صد برابرش مي ارزه. اصلاً خدايي حاضرم اگه به قيمتِ كتاب اعتراض دارين خودم كتابم رو با پيك براتون بفرستم كه بخونيد و بعد براي نفر بعدي بفرستيمش. به جونِ خودم راست ميگم! خودِ "من" هم توي فصلِ "دهِ من" نوشته: حكماً خواهي گفت كه...كتاب خريده ايم به پولِ خونِ پدرمان،... اوّلاً يعني پولِ خونِ پدرت بالكل، به قيمتِ پشت جلدِ اين كتاب است؟! اين قدر ارزان؟ اگر اين جوري است كه يكي دو تا استكان لب پر هم براي ما بريز! خودت هم بزن، روشن مي شوي! اصلاً پول خون پدر يعني چه؟ شده اي كأنه برادران كارامازوف كه ابوي اش را نفله كرد! دستت درست!...)

 
پي نوشت: انتظار نداريد كه اسكنرم درست شده باشه كه؟ درست هم ميشد، طرح جلدش رو كه ننوشته از كي هستش و هيچم جذاب نيست، دوست نداشتم و نمي گذاشتم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:57  توسط آرزو  | 

توي اتوبوس كنار ِ خانمي نشسته ام كه احساس مي كنم سرش هي هي پايين تر ميره. به اندازه ي خوندنِ اسم ِ كتابم كه پايين مياد، كتاب رو ميدم دستش. مي پرسه: اسمش چيه؟ نمي تونم اسمش رو بخونم. ميگم: من ِ او. ميگه: من ِ چي؟ ميگم: من ِ او! ميگه: عشق و عاشقيه؟! زير لبي ميگم: مه تاب... و بعد ميگم: تا چجوريش رو دوست داشته باشيد؛ عشق و عاشقي هم داره.

 

پ.ن: بزودي (به اندازه ي ۳ روز اتوبوس سواري و اينا) معرفي ميشه ان شاالله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:15  توسط آرزو  | 

"هلن در مجامع نخست ابتذال آدمها را می دید، تنگ نظری هایشان، بی غیرتی شان، حسادتشان، عدم اطمینانشان، ترسشان را. شاید به دلیل این که این احساسات در وجود خودش بود خیلی زود آن ها را از نزد بقیه می یافت. در حالی که برای آنتوان آدم ها نیات والا و انگیزه های ارزشمند و آرمان گرا داشتند، انگار که هیچ وقت آنتوان در ی قابلمه ی هیچ مغزی را باز نکرده بود تا ببیند که چه گندی درش است و در آن چه معجونی می جوشد." صفحه ۱۳

" - تازه از اون گذشته از اون آدمهاییه که فقط ظاهرشون تمیزه. گول نخور! بعید می دونم آدم تمیزی باشه! انگشت هاش هم ورم کرده...

- دیگه داری واسه خودت داستان می بافی! حتی متوجه شدم که بوی ادوکلن میده.

- اتفاقاْ این علامت بسیار بدیه! معمولا! پسرهایی که خیلی تمیز نیستن ادوکلن رو روی خودشون خالی می کنن." صفحه ۱۹

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:50  توسط آرزو 

خانم پومره: زن ها فقط اون چه رو كه در مردها زنونه ست مي فهمن، و مردها فقط جنبه هاي مردونه ي زن ها رو درك مي كنن. يعني بايد گفت كه هيچ كدوم اون يكي رو نمي فهمه. اگر بخواي رفتارش رو تعبير كني حتماً به اشتباه مي افتي.
ديان: مرد و زن هميشه براي هم غريبه باقي مي مونن؟
خانم پومره: معلومه. براي همين با هم مي سازن.
ديان: معلومه. براي همينه كه با هم نمي سازن.*

من ديوونه ي نوشته هاي اين جنابِ "اريك-امانوئل اشميت" هستم. عذابِ بيدار شدنِ صبح ها رو، اون هم در حالي كه هنوز خستمه و دلم ميخواد باز هم بخوابم، به اين اميد تحمل مي كنم كه بعد از بدو بدو كردن هاي سر صبحي براي اتو كردنِ مانتو و مقنعه و دويدن تا سر ِ كوچه و دردسرهاي زياد براي پيدا كردنِ تاكسي تا ميدون راه آهن، از اونجا مي تونم اون بالاي اتوبوس ِ هفت تير بشينم و كتابم رو آتيش كنم و مزه مزه كنان برسم به شركت و ... اينجوريه كه بقيه ي روز هم برام قابل تحمل ميشه.
از نوشته هاي "اريك-امانوئل اشميت" چند تا نمايشنامه اش رو خونده ام: "خرده جنايت هاي زناشوهري"، "نواي اسرار آميز"، "مهمانسراي دو دنيا"، و اين آخري كه از نمايشگاه خريدمش و چاپ اول هستش يعني "عشق لرزه". ترتيب خوندنِ نمايشنامه ها رو مي تونيد هر جور كه خواستيد براي خودتون قرار بديد، چون در هر حال توي هر نمايشنامه اونقدر مسائل مختلف براي شوكه كردن وجود داره كه محالِ ممكنه بتونيد همه شون رو حدس بزنيد و كتاب براتون كسل كننده بشه. اما پيشنهاد مي كنم قبل از همه ي اين نمايشنامه ها، كتاب ِ "يك روز قشنگ باراني" رو بخونيد كه جدّاً به اندازه ي اسمش دلپذيره. اين كتاب شامل 5 داستانِ كوتاه هستش. ترجمه ي همه ي كتاب ها رو خانم "شهلا حائري" انجام دادن كه الحق ترجمه هاي روان و خوبي هستن.
كتابها از نشر قطره هستن و قيمت هاشون هم عبارتند از:

خرده جنايت هاي زناشوهري 1200تومان
يك روز قشنگ باراني2000تومان
مهمانسراي دو دنيا1500تومان
نواي اسرار آميز 1500تومان
عشق لرزه 2200تومان

بسته ي پيشنهادي من از نمايشگاه كتاب رو از دست نديد پليز!

* از كتاب عشق لرزه صفحه ي ۱۴

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:50  توسط آرزو  | 

 

 

تا بپیوندد به دریا، كوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر ِ رفتنش را جا گذاشت

"هیچ وصلی بی جدایی نیست" این را گفت و رود

دیده گلگون كرد و سر بر دامن ِ صحرا گذاشت

هر كه ویران كرد، ویران شد در این آتش سرا

هیزم اوّل پایه ی سوزاندنِ خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر ِ خود پا گذاشت

موج راز ِ سر به مُهری را به دنیا گفت و رفت

با صدف هایی كه بین ساحل و دریا گذاشت

 

 

از كتابِ "آن ها" سروده ی آقای! "فاضل نظری" انتشارات "سوره مهر" چاپ اوّل

 

پي نِو: اسكنرم كار نميكنه!!! نمي تونم عكس كتاب رو بگذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:1  توسط آرزو  | 

تعجب مي كنيد؟ نمي كنيد؟ خُب تعجب كنيد ديگه! مگه ميشه؟ من و تنفّر از مدرسه؟!؟! استغفرالله! پس اين چيه؟ اين نوشته ي قرمز رنگِ خوشگليه كه انگار با گچ نوشته شده و پشتِ كتابِ لاغر ِ "35 كيلو اميدواري" ميشه ديد. خُب همين جمله بس نيست تا من به كتاب عقشولي بشم؟ ناشر ِ كتاب نشر افق هستش و از جمله رمان هاي نوجوان حساب ميشه (كه البت به گروهِ سني من كه نهايتاً ب هستش نمي خوره ولي من رو كه ميشناسين، هي هي كتابهاي بزرگتر از سنم مي خونم!*)

"گرگوري از مدرسه متنفر است. هر لحظه اي كه در مدرسه مي گذرد، برايش شكنجه اي واقعي است. تنها روزهاي خوب زندگي اش وقت هايي است كه به كارگاهِ پدربزرگ مي رود."

يادِ يكي از شاگرداي دو سال پيشم مي افتم: آرزو. هم اسم بودنش با من باعث شد بيشتر بهش نزديك بشم و هر چي بيشتر نزديك شدم، بيشتر فهميدم كه چقدر استعدادهاي اين بچه و كساني كه مشابه ايشون هستن، در مدرسه به بادِ فنا ميره. براي رسم تصوير در آينه هاي كروي بهترين طرح رو ارائه داد كه باعث شد همه ي بچه ها اين رسم ِ تصويرها رو خوب ياد بگيرن؛ اما اون سال به خاطر ِ كشوري بودنِ امتحان فيزيك1، از اين درس (و گمونم بقيه ي درسها) افتاد و بعد... .

اما اين كتاب رو دوست دارم كه نويسنده اش –آنا گاوالدا- كه خودش يه روزي معلم بوده، انگيزه ي نوشتنش رو اينطوري بيان كرده: "اين داستان را براي قدرداني از دانش آموزاني نوشتم كه در مدرسه نمره هاي خوبي نمي گرفتند اما استعدادي شگفت انگيز داشتند."

به جونِ خودم اگر هنوز هم معلم بودم، اين كتابِ 1000توماني رو براي تك تك شاگردام مي خريدم و بهشون هديه مي كردم؛ بس كه داستانش اميدواري ِ الكي نميده و در عين حال ايجادِ انگيزه مي كنه و ترجمه ي خوبِ "آتوسا صالحي" هم مزيدِ بر علت هستش.

كتاب رو وقتی مشهد بودمَ به توصيه ي صاحبِ جاکتابی خريدم و مي تونيد معرفي جاتِ ايشون رو هم در اينجا بخونيد، لطفاً، بي يد!

 

 

* آدمي كه در سن 12 سالگي سينوهه و كنيز مخصوص فرعون و مرغانِ شاخسار ِ طرب و از اين دست كتابها رو بخونه، بايدم توي 27 سالگي رمان نوجوان بخونه! (شاعر ميگه: نه بابا!)

**"تو گمونم از لحظه ي به دنيا اومدن به مدرسه عقشولي بودم" اينو من نميگم؛ مامان جون جان هميشه بهم ميگن.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط آرزو  | 

ديروز رفتم خانه شاعران و دلي از غذاي كتابِ شعر درآوردم و اون آقاهه كه احمد ميگه خانمش خوش اخلاق تره! كلي كتابِ خوب بهمون معرفي كرد و ذوق مرگ شدم. بقيه شون رو بعداً معرفي مي كنم اما اين "دفتر شعر جوان" از اون شعر دوني هاي ناب و خالصه!

يه نمونه اش رو ميگذارم و بقيه اش رو به دليل ِ تقاضاي امير جون جان بعد از فيفا ۲۰۰۷ (اگر بيدار بودم!)

اينجا فوران زندگي... آنجا مرگ...

مانده ست در انتظار انسانها، مرگ

يك روز به ديدار ِ شما مي آيم

اين نامه براي زنده ها... امضاء: مرگ

 

سرتاسر ِ خانه را پُر از عود كنيد

اين ثانيه ها را غزل آلود كنيد

چشمان ِ حسود كور ، عاشق شده ام!

اسفند براي دلِ من دود كنيد

 

ميلاد عرفان پور

متولد ۱۳۶۸، شيراز

پ.ن۱: خدايي حظ نكرديد؟!

پ.ن۲: از بابت آدرس ممنون دوست جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:33  توسط آرزو  | 

" دوست داري همين الان يه زلزله ي با حال بياد، هر دومون همين زير دفن شيم؟"

"با تو هر جا مي آم."

"مثل اون وقت ها؟"

"مثل اون وقت ها."

چشم هايت كه هنوز خنده توي شان دل دل مي كند مي گويند كه راست مي گويي. آن وقت ها هم هميشه مي آمدي.

من پيشنهاد كارهاي اجق وجق مي دادم و تو مي آمدي. آويزان شدن از طنابِ چاه تهِ باغ...بيرون رفتن از ديوار شكسته ي باغ و كشف جاهاي عجيب... هميشه هم من كتك مي خوردم. هم به جاي خودم هم به خاطر ِ تو. تو كه از وسطِ كار اشك هايت سرازير مي شد و من بايد تنهايي راهي پيدا مي كردم، تا بالاخره لطيف يا گلين خانم پيداي مان كنند و من كتكِ مفصلي از مامان بخورم و تو ميان دست هاي گرم و بزرگِ پدربزرگت آرام بگيري و به من نگاه كني كه مامان با لگد از خانه تان تا خانه مان مي بردم و فردا بپرسي: "درد داشت؟"

خدا بگم چكار نكنه اين فرهاد جعفري رو كه از بعد از خوندنِ كافه پيانو سليقه ي كوفتي م تا حدّ مرگ آوري وسواسي شده؛ مخصوصاً اگه پاي تصوير روي جلد در ميان باشه. نمي دونم چرا هيچ نمي تونم اين تصويرسازي هاي اردشير رستمي رو به دلم بچسبونم. از طرح روي جلد كه بگذريم، از اسم "مهسا محب علي" نميشه گذشت. خُب من هم نگذشتم و "نگران نباش" رو خريدم. راجع به موضوعش چي حدس مي زنين؟ من كه حدسي نزدم اما درست از لحظه اي كه شروع به خوندنِ كتاب كردم نگران شدَََََََََََََََََََََََ......م تا همين الان كه كتاب رو نصفه رها كردم و متن بالا رو از صفحه ي ۱۰۰ كتاب نوشتم. قيمتِ كتاب ۲۵۰۰ تومان هستش و ناشرش هم نشر چشمه ي عقشوليِ من. چاپِ اوّلش با تيراژ ِ ۳۰۰۰جلد هستش. عكس كتاب رو هم به دو دليل نميگذارم كه دليل دومش اينه كه اسكنرم قاط زده.

پ.ن۱: كتاب بخونيد....پلييييييييييييييييييز!

پ.ن۲: خيلي دلم ميخواد كه هوارتا دوستِ كتاب خوان داشته باشم. خُب پس كتاب بخونيد....پلييييييييييييييييييز!

پ.ن۳: دِ مگه نميگم: "كتاب بخونيد....پلييييييييييييييييييز!" پس چرا بلند نميشيد و دست از اين وب گردي بر نميداريد؟ پاشيد ديگه؛ يا الله!

تبصره: كتاب عيدي مي دهيييييييييييييم. اولين كتاب هديه گيرنده هم سپيد مثلِ برف...هر كتابي كه دوست داشته باشه. به بقيه هم پس از برگزاري مسابقه ي شبه خرمالويي كه برگزار خواهم كرد انشاالله.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:16  توسط آرزو  | 

ساعت ها می نشینی و به حرف هایی گوش می دهی كه هیچ ارزشی ندارند و در زندگی تو هیچ اثر مثبت و قابل توجهی نخواهند گذاشت. بهتر نیست به جای این كار چند صفحه كتاب مطالعه كنی تا ذهن آگاهی داشته باشی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:24  توسط آرزو  | 

پیش نوشت1: خدایا! شما که اینقده ماهی! یه کاری کن لطفاً که دوست جان جان هام از این شدتِ گرفتاری های من و عدم سر زدن به وبلاگِ ایشان ناراحت نشن و بدونن که همه ی وقتایی که توی شرکت پشتِ اون میز کوفتی نشسته ام، دلم برای تک تک واژه هاشون پر پر می زنه؛ به جونِ خودِ خودِ خودم!

پیش نوشت2: دیروز جشنِ تولد بود؛ یه جشنِ تولدِ ساده و دوست داشتنی برای گروهِ کوهنوردیِ  عقشولیمون: بهمن (که حالا البت اسمش به عنوان کانون کوهنوردان ایران ثبت شده) جای همه تون سبز. بسی کِیف داد. بیشتر به این خاطر که ییهو همه ی همنوردانم رو که برام بسی عزیز هستن یکجا دیدم. تازشم هدیه هم گرفتم که در راستای نشان دادن عقشولیم به هدیه ام (و نشان دادنِ عدم بی جنبگی از اون لحاظ!) الانه به حول و قوه ی الهی می خوام معرفیش کنم.

 

جایی برای زنان بر روی قله آناپورنا

نوشته: آرلن بلام

ترجمه: رحیم دانائی

"این کتاب فقط شرح حال صعود به کوهی بلند و خطرناک نیست، بلکه داستان تلاش جمعی از شجاع ترین و مقاوم ترین زنانی است که با اتکا به اراده و سرسختی خود برای رسیدن به هدف تلاش می کنند. این سرگذشت آنان و مسایلی که در کار خود با آنها مواجه می شوند است. شرح حالی از کاری سازمان یافته و با برنامه است که گام به گام، غیر ممکن را به امری واقعی تبدیل می کند.

آناپورنا قله ای بزرگ، زیبا، مهیب و دست نیافتنی در جایی بر روی سیاره ی ماست. خیلی از خوانندگان قبلی و بعدی این کتاب شاید هیچگاه امکان رفتن به پای این کوه را هم نداشته باشند. ولی این نکته مهمی نیست. مهم این است که در زندگی همه ما آناپورناهای مجازی زیادی وجود دارند و زمانی که دست یافتن به آناپورنای حقیقی پس از تلاش به ممکن تبدیل می شود، بناباین فتح آناپورناهای مجازی نیز امکان پذیر است.

اگر شما نیز در زندگی خود آناپورناهایی برای صعود داشته باشید، این کتاب می تواند بهترین راهنمای اهداف شما باشد."

از متن نوشته شده در پشت جلد کتاب

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:4  توسط آرزو  | 

گودالِ قتلگاه پُر از بوي سيب بود
تنها‌تر از مسيح كسي بر صليب بود

سرها رسيد از پي ِ هم، مثل سيبِ سرخ
اوّل سري كه رفت به كوفه، حبيب بود

مولا نوشته بود، بيا اي حبيبِ ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود

مولا نوشته بود، بيا دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود

مكتوب مي رسيد فراوان ولي دريغ
خطّش تمام كوفي و مُهرش فريب بود

امّا حبيب، رنگِ خدا داشت نامه‌اش
امّا حبيب، جوهرش "اَمّن يُجيب" بود

يك دشت سيبِ سرخ به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش به رسيدن رسيده بود

 

تركيب بند عاشورايي "با كاروان نيزه"

ترکیب بند عاشورایی با کاروان نیزه

علیرضا قزوه

انتشارات سوره مهر

قيمت: ۷۰۰تومان

 

"...يكي از كارهاي ارزشمند قزوه، تركيب‌بندي‌ست كه در آن قطعاً نظر به تركيب‌بند محتشم كاشاني و شاعراني كه قبل و بعد از او تركيب‌بند و ترجيع‌بند آييني گفته‌اند، داشته است. ولي تركيب‌بند او از جهت ساخت و پرداخت، با همه‌ي كساني كه بعد از محتشم تركيب‌بند گفته‌اند و نيز خودِ محتشم، متفاوت است. زبانش زبانِ روزگار ماست. خالي از عيب و ايرادهاي جزئي نيست، ولي حُسن و زيبايي و كمالش، به مراتب بر دقايقي كه شايد از نوعي ضعف محسوب بشود، ترجيح دارد."

از مقدمه‌ي كتاب؛ سخنراني استاد علي معلم دامغاني- اسفندماه 1383


 

تکمله:
با سپاسی بسی فراوان از دوست جانی که این کتاب رو دو سه ماه پیش به من هدیه دادن

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:54  توسط آرزو  | 

حسودي نمي‌كنم/ نقطه

نه، من هرگزحسودي نمي‌كنم/ نقطه

به پيراهن‌ات / نقطه

يا روسري‌ات/ نقطه

يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه

من تنها

ـ تا سرحد مرگ ـ 

حسودي مي كنم به آن كفش‌هاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی

که رازهای پیچیده ی راه رفتن را

در شب مکاشفه

به تو آموخت

نه، اين جا ديگر نقطه نمي‌خواهد

"مصطفی مستور"


  

 دل داد مرا كه دلستان را بزدم ...... آنرا كه نواختم همان را بزدم

 جاني كه بدو زنده ام و خندانم ..... ديوانه شدم چنانكه جان را بزدم

 

دلی جونم! میشه برگردی پلیز؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:35  توسط آرزو  | 

حـالت اونقدر خوبه كه تصميم مي گيري حتي شعر هم نخوني تا يه وقت حالت بد نشه. نه كه شعر حالت رو بد ميكنه ها، نه! مي ترسي يه وقت خداي نكرده - زبانش لال!- شعر زده بشي و اين عقشولي رو هم توي اين وانفسا از دست بدي. تصميم ميگيري تا اطلاع ثانوي نه كتاب شعر معرفي كني، و نه شعر بگذاري توي بلاگت. بعد چي ميشه؟ ييهو يك دوست جان سر راهت سبز ميشه و به شيوه‌ي "ليان شامپُويي" از كيفش يك كتاب ميكشه بيرون... برق چشمت رو كه مي بينه، يه نگاهي بهت ميندازه در مايه‌هاي: "اُو هوي! چشمت رو درويش كن ها. اين كتاب صاحاب داره!" منم كه حرف گوش كن! فقط گمونم دوباره از اون نگاه‌هاي گربه‌ي شِركي مي كنم به كتاب، كه دلِ دوست جان به رحم مياد و ميگن: "حالا باشه پيشتون. بخونيدش فعلاً." خيالِ دوست جان البت از اين راحته كه كتاب "آنتي صيد" داره. حالا اين آنتي صيد چي بيده؟ يك عدد مُهر گنده‌ي خوشگل، به اسم كتابخانه‌ي شخصي دوست جان، كه روي سه صفحه‌ي مختلف از كتاب خورده؛ و اين يعني كه: "جرات داري كتابم رو پس نده!" خلاصه كه كتاب رو مي قاپم و ميرم زير بارون ميشينم و مي خونمش و مي بينم حالا درسته كه آنتي صيد داره، اما آنتي معرفي كه نداره كه! بعد كه ميام معرفيش كنم، از طرح روي جلدش جا مي خورم. خيال بَرَم ميداره كه نكنه زير بارون خيس شده كه اين طوري... نه، مثل اينكه جدّاً طرح جلد جالب و منحصر به فردي داره ها! "گزيده غزل جوان امروز" به انتخاب سعيد بيابانكي هستش؛ گزينش و مقدمه‌اش هم از يوسفعلي مير شكاك. هم بسيار غزل توش هست و هم غزل‌هاي بسياري توش هست (از حذفِ با قرينه و بي قرينه هم خبري نيست!) ناشرش انتشارات سوره مهره و چاپ اولِ كتاب براي همين امساله؛ قيمتش هم همون 1600تومان ناقابل. 93 تا غزلِ زيبا داره. يكيش رو من براتون مي نويسم و بقيه‌اش رو خودتون  بخريد و بخونيد و... جايزه هم نداره خريدنش، چون خودم كتاب رو ندارم (مي تونيد به من جايزه بديدش!)

 

صيدِ كتاب با آنتي صيد!شاعر تو را ديد و به شعرش نور افتاد

از تاك خشكي خوشه‌اي انگور افتاد

بخت سياهِ شعر من رنگ عسل شد

وقتي كه رويش هاله‌اي از نور افتاد

صيّادِ دريا ديده وقتِ صيد اين بار

مبهوتِ ماهي شد، خودش در تور افتاد

يك عمر افكار مرا درگير خود كرد

سيبي كه از يك شاخه بي منظور افتاد

دوري، نمي دانم كجا، اين شعر باشد

شايد گذارم بر دياري دور افتاد

"مهرانه جندقي"

 

 

پي نوشت۱: "عقابِ تيز پر ِ دشت‌هاي استغنا/ اسير پنجه‌ي تقدير مي شود گاهي"

براي دوست جان كه بعد از اون تصادفِ بسيار، فعلاً نمي تونه كوه بره. برای سلامتیتون دعا می کنیم.

پي نوشت۲: تا اطلاع ثانوي، شعرخواني تعطيله ديگه! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:23  توسط آرزو  | 

كتاب شعر جوان كاشان

موقع ِ برگشت از سفر به كركس اينا هستيم كه توي ميني بوس، آقاي احسان بهم يكي از عكسهاي گروهيمون رو نشون ميدن و ميگن: "مدرك جرم ازت دارم." عكس رو آقاي آيدين از بالاي پشتِ بام يكي از اين خونه قديمي‌هاي كاشان (گمونم خونه طباطبايي‌ها بود) گرفتن، كه همه‌ي گروه توي عكس هستن. وقتي احسان روي عكس زوم ميكنه، نشون ميده كه در حالِ خواندنِ كتاب هستم. تعجبي هم نداره البت؛ به خاطر ِصيد نابي هستش كه از نمايشگاهِ كتابِ اين خونه داشته‌ام. از "انجمن شاعران جوان كاشان" قبلاً شنيده بودم از زينب بانو جون جان. توي يك سي دي هم شعر خوانيِ چند نفر از شاعران جوان كاشان رو شنيده بودم (كه هنوز هم مسخ ‌توانايي‌شون هستم.) از مهدي باباقرباني كه باباي انجمن هستن هم قبلاً شعري رو نوشته‌ام. براي همينه كه وقتي كتاب رو فروشنده مياره، از ذوق مي غشم (حالا نه به اين شدّت ها!)

كتاب از سه بخش تشكيل شده: روي موسيقي غمناك بلوغ يا آثار كلاسيك/خانه‌اي در طرف ديگر شب يا خانه‌ي ترانه/ هم سطر هم سپيد يا شعر آزاد
من جز بخش اولش، هنوز بقيه‌ي كتاب رو نخونده‌ام؛ يعني نمي تونم فعلاً بخونم. همون قسمت اول اونقدر دوست داشتنيه كه نميشه ازش هويجوري بگذرم.

از اونجايي كه حيفه كه در لذتِ خوندن اين شعرها با من شريك نشيد، چند تاشون رو براتون مي نويسم؛ اما جونِ آرزو قول بديد در اولين فرصت كتاب رو بخريد. حيفه به جانِ خودم! بعداً اين شاعرانِ جوان مشهور ميشن و كتاباشون گرون و ناياب ميشه و اونوقت ميشينيد غصه مي خوريد كه چرا حرفِ من رو گوش نكرديد ها! (مزاحي بيش نبود البت) "قيمت كتاب ۱۶۰۰ تومان ناقابل هستش"

مهدي باباقرباني: حسی عجیب دارم و حالی عجیب تر  
حسين باغ شيخي: آسمان دارد ميان سينه ماهِ تازه‌اي  
حسين جعفرزاده: سر مشق‌هاي "آب، بابا" يادمان رفت 
مصطفي جوادي: روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است 
اصغر رجبي: چه مي شود كه مرا هم به آسمان ببري؟  
ليلا ساتر: صدايِ هر تپشِ قلبِ من! منظم باش 
فاطمه مجبوريان: آن چشم‌هاي خوشه‌ي انگوري، دارد شراب مي شود از دوري
وحيدرضا گنجي: رو مي كنند سَر تري‌اش را فرشته‌ها (شعرهاي ايشون كولاكه! مخصوصاً اگه با صداي خودشون بشنويد تا مدت‌ها ناخودآگاه شعرهاشون رو زمزمه مي كنيد؛ كاري كه چندين وقته من دارم انجام ميدم. مثنوي خيلي زيبايي هم توي اين كتاب دارن، كه نمي نويسمش؛ بس كه حسودم! خودتون كتاب رو بخريد و بخونيد اگه دلتون ميخواد خُب.)
ياسر مشمول: "يك بار عاشقت شدم آن هم تمام شد/ اين ماجرا به قيمت جانم تمام شد" (يك مثنويِ فوق العاده است، اما خدايي طولانيه وحس نوشتنش نمي باشد.)

 

پ.ن1: اين ترجمه‌هاي كوفتي مثلِ تلّي از سيب زميني جلوي رومه كه بايد پوست بگيرم (اون كُمديِ كلاسيك رو يادتونه؟) من اما محضِ گُلِ روي دوست جان‌هاي شعرْ دوستم (كي ميره اين همه راهُ!) نشستم و اين همه شعر تايپ كردم. كفِ مرتب!
پ.ن2: به اولين نفري كه بعد از خوندنِ اين پُست كتاب رو بخره، از جانبِ شخصِ شخيصِ خودم، يك فروند كتابِ شعر ِ تووووپ اهدا مي شود؛ به جانِ خودم!
پ.ن3: به اين نتيجه رسيدم كه كاشاني‌ها هر چقدر با حال شعر ميگن، در عوض انگليسيشون ضعيفه. نوشته‌هاي لاتين ِخونه‌هاي قديمي رو كه قبلاً ازشون گفتم يادتونه؟ حالا نوشته‌ي پشتِ جلدِ اين كتاب رو ببينيد:

yang=young / peotry=poetry

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:30  توسط آرزو  |