تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

بـعد از حدود ۴جلسه فاطمه ياد گرفته كه چه جور با جعبه لايتنرش و محتوياتش كنار بياد. يعني حالا ديگه ترجمه كلمات و تلفظشون رو با مداد و خيلي كمرنگ مي نويسيم پشت برگه ها كه يه وقت شيطون نره توي جلدش و نخواد يه وقتي با تقلب جواب بده. جالب اينه كه خانواده اش كاملاً نسبت به اين موضوع بي تفاوت هستن و حتي نپرسيدن كه آيا اين وسيله ي كمك آموزشي جزء خدمات پس از تدريس ِ!!! آموزشگاه هستش يا اين معلم طفلكي خودش هزينه ي خريد اين بسته رو داده، يا چي؟!؟ (البت بين خودمون بمونه كه اين رو براي خودم خريده بودم تا به كمكش واژه هاي زبان تخصصي رو براي ارشد بخونم) در ضمن تصميم گرفتم به جاي فيزيك به فاطمه رياضي تدريس كنم و فيزيكش مال يكي ديگه باشه. از شما چه پنهون سر ِ اين كه من مي تونم توي درس رياضي بيشتر كمكش كنم با خانم سنجرودي -مدير آموزشگاه- شرط بندي هم كرده ام.

حالا هم يه شاگرد جديد سوم تجربي دارم كه رياضي رو بهش درس ميدم و از لحظه اي كه شروع به درس دادن بهش ميكنم حواسم پي اين هستش كه واقعاً چرا؟ چي چرا؟! خُب معلومه! چرا بايد اين همه عكس ِ پوريا پورسرخ در حالتهاي مختلف به در و ديوار ِ اتاق باشه: پوريا پورسرخ سلطان قلبها؛ پوريا پورسرخ براي گلزار خط و نشان كشيد؛ پوريا پورسرخ: آدمي كه فكر مي كنيد من نيستم؛ پوريا پورسرخُ ...! فك كن! يعني اين آدم ِ طفلكي خودش خوشش مياد انواع و اقسام عكسهاش با قيافه هاي چپ اندر قيچي باعثِ ديوونه شدنِ يه معلم ِ طفلكي تر بشه؟ بعد هم كه خانواده ي محترم انتظار دارن رياضي۳ بچه شون بشه ۲۰، حالا نشد ۱۹.۵.

خسته شدم از نوشتن. فعلاً شب بخير

 

پ.ن۱: وقتي كه من خشن ميشم.........

پ.ن۲: همين طور آنلاين نوشتم و اين بلاگفاي ... معني نيم فاصله رو نميفهمه انگاري!Eeeeeekh!

پ.ن3: سلام امير

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:49  توسط آرزو  | 

تعجب مي كنيد؟ نمي كنيد؟ خُب تعجب كنيد ديگه! مگه ميشه؟ من و تنفّر از مدرسه؟!؟! استغفرالله! پس اين چيه؟ اين نوشته ي قرمز رنگِ خوشگليه كه انگار با گچ نوشته شده و پشتِ كتابِ لاغر ِ "35 كيلو اميدواري" ميشه ديد. خُب همين جمله بس نيست تا من به كتاب عقشولي بشم؟ ناشر ِ كتاب نشر افق هستش و از جمله رمان هاي نوجوان حساب ميشه (كه البت به گروهِ سني من كه نهايتاً ب هستش نمي خوره ولي من رو كه ميشناسين، هي هي كتابهاي بزرگتر از سنم مي خونم!*)

"گرگوري از مدرسه متنفر است. هر لحظه اي كه در مدرسه مي گذرد، برايش شكنجه اي واقعي است. تنها روزهاي خوب زندگي اش وقت هايي است كه به كارگاهِ پدربزرگ مي رود."

يادِ يكي از شاگرداي دو سال پيشم مي افتم: آرزو. هم اسم بودنش با من باعث شد بيشتر بهش نزديك بشم و هر چي بيشتر نزديك شدم، بيشتر فهميدم كه چقدر استعدادهاي اين بچه و كساني كه مشابه ايشون هستن، در مدرسه به بادِ فنا ميره. براي رسم تصوير در آينه هاي كروي بهترين طرح رو ارائه داد كه باعث شد همه ي بچه ها اين رسم ِ تصويرها رو خوب ياد بگيرن؛ اما اون سال به خاطر ِ كشوري بودنِ امتحان فيزيك1، از اين درس (و گمونم بقيه ي درسها) افتاد و بعد... .

اما اين كتاب رو دوست دارم كه نويسنده اش –آنا گاوالدا- كه خودش يه روزي معلم بوده، انگيزه ي نوشتنش رو اينطوري بيان كرده: "اين داستان را براي قدرداني از دانش آموزاني نوشتم كه در مدرسه نمره هاي خوبي نمي گرفتند اما استعدادي شگفت انگيز داشتند."

به جونِ خودم اگر هنوز هم معلم بودم، اين كتابِ 1000توماني رو براي تك تك شاگردام مي خريدم و بهشون هديه مي كردم؛ بس كه داستانش اميدواري ِ الكي نميده و در عين حال ايجادِ انگيزه مي كنه و ترجمه ي خوبِ "آتوسا صالحي" هم مزيدِ بر علت هستش.

كتاب رو وقتی مشهد بودمَ به توصيه ي صاحبِ جاکتابی خريدم و مي تونيد معرفي جاتِ ايشون رو هم در اينجا بخونيد، لطفاً، بي يد!

 

 

* آدمي كه در سن 12 سالگي سينوهه و كنيز مخصوص فرعون و مرغانِ شاخسار ِ طرب و از اين دست كتابها رو بخونه، بايدم توي 27 سالگي رمان نوجوان بخونه! (شاعر ميگه: نه بابا!)

**"تو گمونم از لحظه ي به دنيا اومدن به مدرسه عقشولي بودم" اينو من نميگم؛ مامان جون جان هميشه بهم ميگن.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط آرزو  | 

شاگردم كودن نيست...گيرايي ش ضعيفه. بعد از اينهمه مدت هنوز بهم ميگه: "خانم زبان" و نتونسته اسمم رو ياد بگيره. بهش ميگم: A comb has teeth جزء true هستش يا false؟ ميگه: false. ميگم: چطور؟ ميگه: "خُب آخه نميشه با شونه دندونا رو مسواك كرد كه!"

بعد از اينهمه مدت پيشرفتِ بدي به نظر نمي رسه!

 

پ.ن1: وصالِ آن لبِ شيرين به خسروان دادند........تو را نصيب همان بس كه كوهكن باشي!

پ.ن2: امسال روز ِ معلم با شاگرداي پارسالم ميرم مشهد ان شالله...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 6:21  توسط آرزو  | 

شرح در عكس!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:14  توسط آرزو  | 

ساعت نُه و نیم شبه و دارم از خستگی می میرم. سوار قطار مترو میشم که جای نشستن نداره. با خودم میگم: "بی خیالِ اِفه و پرنسیپ! برم روی زمین بشینم" که ییهو یه خانم ِ جوانِ متشخص، برام بلند میشه و میگه: "خانم بفرمائید اینجا!" با خودم میفکرم که یعنی اینقده پیر شده ام که دلش برام به رحم اومده؟! یا قیافه ام اینقده نزار هستش که ترحم بر انگیز شده ام؟! اما به هر حال از دعوتِ وسوسه کننده اش نمی تونم بگذرم. همین که اجلالِ جلوس می کنم میپرسه: "خانم شما دو سال پیش توی مدرسه حکمت فیزیک درس میدادید؟" قلبم سوت میکشه! (تلفیقی از قلبم تیر می کشه و سرم سوت میکشهخدایا! یعنی اونقده پیر شده ام که حافظه ام رو از دست داده ام و شاگردام رو هم به یاد نمیارم؟! جواب میدم که: "درسته، اما شما رو یادم نیستا!" توضیح میده که اون سال از بچه های پیش دانشگاهی بوده و الان داره مکانیک می خونه و اینا. بعد که قیافه ی اینجوری  منو می بینه و میگم که من اصلاً پیش درس نداده ام؛ میگه: "خانم! بس که بچه ها شما رو دوست داشتن و از شما تعریف می کردن، ما هر روز می اومدیم دم در کلاستون تا از پشت در صداتون رو بشنویم و بعدشم شما رو ببینیم." خُب در همه ی سلول های دلم که قند در حالِ آب شدن هست.... اما قیافه ام هنوزم اینجوریه.

پ.ن: شاید اونقدرا که برای خودم جالب بود، براتون جالب نبوده باشه ها؛ اما باور کنید خیلی سخته که از ترس صید شدن توسط شاگردا، نتونی کفِ قطار مترو ولو بشی؛ به جانِ خودم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:14  توسط آرزو  | 

باباش داره میره مسافرت و یه دنیا دلش گرفته. دختر خاله ام، آیدا، از اون دختر بابایی هاست که... که... که چه می دونم! از اونا که من یکی از بدترین هاشم. می برمش تا باهاش بازی کنم و حواسش رو پرت کنم. اولین گزینه اش "دکتر بازی" هستش و منم که آنفولانزای گاوی گرفته ام (حالا از کی؟!؟!؟!) رفته ام که خانم دکتر معالجه ام کنه. بعدش که این نسخه رو برام می نویسه، بغلش می کنم و هی هی ماچش می کنم و قربون صدقه اش میرم، که با جدیتِ تمام میگه: "خانم برو اون طرف! شما الان بیماری. ویروستون رو به من هم منتقل می کنید ها."

آخه نیم وجبی ِ فسقلی! الهی که خاله آرزوت(۱) قربونت بره! تو که هنوز حرف "ص" رو هم یاد نگرفتی، چه می دونی  آنپول! و ویروس و بتامتازون چیه؟!

(۱) بس که خاله نمیشم و عقده دارم، این بچه خاله ها بهم میگن خاله

(۲) این هم خودِ شیطون بلاشه: 

این هم خودِ شیطون بلاشه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:13  توسط آرزو  | 

آموزشگاه: يه دانش آموز ناسازگار داريم.
من: باشه.
: سوم راهنمائيه.
: باشه.
: براي رياضي‌ش معلم ميخوان.
: باشه.
: پسره ها.
: باشه.
: حتماً مي ري؟
: باشه!
: باشه خُب؛ شماره‌اتون رو ميدم به مامانش با شما تماس بگيره.
: باشه.

مامانِ دانش آموز: سلام من مادر امير هستم.
من: سلام، بفرمائيد.
: خانم من براي رياضي امير مي خوام شما تشريف بياريد.
: باشه. چه روزايي از هفته مي خواهيد كلاس باشه.
: حالا شما يك جلسه تشريف بياريد ببينيد اصلاً مي خواهيد امير من رو تحمل كنيد يا اصلاً امير مي تونه با شما درس بخونه.
: باشه.

نمي دونم چرا ويرم گرفته كه با اين دانش آموز كه اسمش رو گذاشتن ناسازگار كلاس داشته باشم. فلسفه‌اي هم براي خودم ندارم كه دانش آموز ِ ناسازگار وجود نداره ها! اما خُب؛ ميرم و با يك امير خاني مواجه ميشم در مايه‌هاي داريوش، حتي huge تر! اولِ جلسه يك بار از كلاس بلند ميشه و فقط همين يك باره. وقتي بهش ميگم خُب اين‌ها باشه براي جلسه‌ي بعد، ميگه: "اِ اِ اِ! مثل ِ برق و باد گذشت." توي دلم بهش مي خندم و با خودم ميگم: "براي من هم!" شبش مامانش تماس ميگيره و ازم ميخواد براي درس زبان هم برم. بعد هم مي پرسه كه چه چيزاي ديگه‌اي درس ميدم. طفلك حسابي هول شده و ذوق زده است. از جلسه‌ي دوم هستش كه امير خانِ قصه‌ي ما استقلالي از آب در مياد و ديگه حتي يك بار هم از سر جلسه‌ي در س بلند نميشه و باز هم آخر هر جلسه عبارتِ پاياني رو ميگه: "اِ اِ اِ! مثل ِ برق و باد گذشت." و با هم كلي مي خنديم.

نتيجه گيري به وقتِ صيد قزل آلا:

1. امير ها اصولاً ناسازگار به نظر ميان، اما پشت اون ستاره‌ي حلبي‌شون قلبي از طلا دارن (يكيشون برادر خودمه كه بهش عاشقم)
2. شاگردا هر چي استقلالي‌تر، ناسازگارتر؛ ولي به مراتب فهميم‌تر!
3. من معلم خوبي هستم، پس هستم!
4. براي بچه‌هاتون معلمي پيدا كنيد كه هم رياضي درس بده، هم زبان، هم عربي و هم همه چي.
5. بسه ديگه، نه؟

پي نوشت: مامان و بابا و امير، هر كدوم جدا جدا ميان دم‌ِ در اتاق و با تعجبِ آميخته به وحشت! مي پرسن كوه نرفتي؟ خنده داره! اينهمه براي كوه رفتنِ جمعه‌هام مبارزه كرده‌ام، حالا يك جمعه كه نرفته‌ام...اي من بسي قربونِ شما برم خانواده جون جان!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:31  توسط آرزو  | 

هان؟! چیه؟ خب چرا تعجب نمی کنید؟ از چی؟ از این که چرا دوباره اون عبارت توضیح وبلاگم رو اون بالا نوشتم؟ کدوم؟ همون که ۲۶ سالمه و دبیر فیزیکم و ... . دیدید؟ تعجب کردید؟ نکردید؟ خب حالا تعجب کنید که از شنبه می رم مدرسه، می رم مدرسه، جیبام پره فندوق و پسته! می بخشید این کودک درون من حسابی به وجد اومده خب. از صبح که باهام تماس گرفتن و گفتن که باید برم، به سان آن موجود نجیبی می باشم (که اولش با خ شروع میشه، شایدم ق!) که بهش مانچی تند و آتشین داده باشن، بس که ذوق کرده ام و ورجه وورجه.

حالا یک بار دیگه همه با هم:

می رم مدرسه، می رم مدرسه، جیبام پره فندوق و پسته.

پ.ن۱: ای بابا! حالا من بی جنبه ام، شما چرا دیگه آخه؟!

پ.ن۲: فعلا به اندازه ی ۱۲ ساعت در هفته تدریس دارم، اون هم بدون بیمه و سابقه کار و این حرف ها. ولی اون قدر دلم برای مدرسه تنگیده که همه ی این حرف ها رو بی خیال شدم.

 

بعداً نوشت:

اينجانب از سوي خانواده ي محترم شامل مامان جان، بابا جان و امير جان، و همچنين دوست عزیزم يعني زينب جون جان، شديداً تهديد شده ام كه بي جا مي كنم اين كار پاره وقت رو قبول كنم و بهتره كه بايد! بگردم دنبال يك كار ثابت. الان من تبديل شده ام به همان موجود نجيبي كه با خ يا ق شروع ميشه و اين بار توي گِل مونده. يكي به دادم برسه واويلا!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:18  توسط آرزو  | 

 

 

شديداً دچار بحران جنبه ام خُب. از هانيه كه اين كاردستي رو درست كرده قبلاً ها اينجا نوشته ام.

 

 پی نوشت ۷ ساعت پس از تحریر: مي دانيد كه؟ مثل شما، عاشق خوردن آش هستم. نمی دانم چه کار کرده اید که برایم زهر مار شده این روزها! تا برایتان آشی نپزم و جلوی چشمم نخورید، همين طور هم مي ماند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:32  توسط آرزو  | 

کلاس های زبان رو به بعد از ظهر منتقل کرده ام تا صبح ها بتونم برم مدرسه. داریوش با اخم فراوان میگه: خانم من نمی تونم بیام.

 ـ چرا؟

ـ(با غرور و تعصب فراوان یک نوجوان بخونید): شما همه ی برنامه ریزی ما رو به هم زدین.

ـ چطور؟

ـ این ساعت ماهواره کشتی کج داره آخه.

.

.

.

ازش می پرسم:The cat is by the bag یعنی چی؟

ـ یعنی گربه با کیف خداحافظی میکنه!!!

 

توی یکی از کناب های دکتر پاریزی خوندم که نوشته بود: "ما خودمون دلمون روضه است، گریه کن نداریم!" حالا این حکایت منه از دست روزگار! بس که تلخم این روز ها، از دست خودم حسابی کلافه ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:16  توسط آرزو  | 

قیافه ها داد میزنه هنوز توی حال و هوای دوره ی راهنمایی هستن

اضطراب دارن

به من یه جور عجیبی نگاه می کنن

فیزیک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با کلی ادا و اصول و شیطنت و بازی! تبدیل واحد رو براشون میگم

آماده ی تمرین میشن

بعد از سه زنگ تبدیل واحد و توصیف گیگا و مگا و نانو و میلی

حسابی خسته شده ام

روی یه نیمکت خالی می نشینم

که سال قبل یاسمن و سما می نشستن

یه قلب هست

۵،۶ تا کلمه ی انگلیسی که لابد برای تقلب نوشته ان

و دو جمله ی حیرت انگیز:

- خانم خیلی هواتو داره ها

- من اصلا به خاطر خانم عاشق فیزیک شده ام

...

دلم برای شاگردای پارسالم تنگ شده. امسال اولین سالیه که توی یک مدرسه هستم که سال قبلش هم اونجا درس می داده ام و حسابی جای بچه های قدیمی خالیه. ( امسال اصولاً دومین سالیه که دارم عین آدم، ببخشید، عین معلم های واقعی می رم مدرسه)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:23  توسط آرزو  | 

از مدرسه حکمت که مدرسه ی نمونه دولتی هستش باهام تماس گرفتن و گفته ان که یک هفته دوره ی آمادگی فیزیک برای دانش آموزانی دارن که تازه اومدن اول دبیرستان و ازم خواستن که من برای این کلاس ها برم. اولش خوشمان آمد و سریعاً تمام برنامه های هفته ی آینده و کلاس های زبان و تجدیدی رو تغییر دادم. به نظرم رسید که لابد از کار من راضی بودن و فهمیدن که من گزینه ی خوبی هستم برای انتقال مفاهیم اولیه ی فیزیک به این نوجوانان آماده ی علم آموزی؛ اما بعد که یک کم اندیشیدم(اندیشیدنی!) فَهمِستم که این انتخاب به دلیل ِ در تعطیلات بودنِ معلمان با تجربه و مدبّرشان! می باشد و لا غیر!

باز هم سر ِ دردِ دلم باز شده. چند وقتی بود دنبال یک شغل ثابت می گشتم و حالا که در شُرُفِ گرفتنِ این شغل هستم، باز هم تردید...من نمی تونم متصور بشم خودم رو در حالی که دارم یک کار دفتری رو بی هیچ عشق و انگیزه ای انجام میدم. می دونم سر ِ یک ماه نشده کم میارم. فعلاً که به خاطر این کلاس ها، شروع کارم رو هم به تعویق انداخته ام.

خدایا! من چه کار کنم؟ من هیچ کار دیگه ای رو دوست ندارم خُب!

 

پی نوشت: کماکان از کافی نت برای شما بای پرتاب می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:11  توسط آرزو  | 

چیه؟ خیال کردین معلم ها فحش بلد نیستن؟ خُب درست خیال کردین! اما کافیه سیم ثانیه جلوی در مدرسه بایستن تا استاد بشن، مخصوصاً که موقع کلاس های تجدیدی و تقویتی باشه. جِقِله هایی که به من ِ معلم هم متلک میگن: "چادر پوشیدی که مانتو مدرسه ات معلوم نشه؟"استاد این فن هستن.

اما اصل ِ تیتر مالِ شاگردامه. امروز فهمیدم که چرا همه با مانتوهایی سر کلاس هستن که انگار همین الان از ماشین لباسشویی در اومده (بس که چروکن). سما* امروز می گفت: "خانم! آدم صدتا دامنه و بُرد تعیین کنه و 60تا معادله ی مثلثاتی حل کنه اما مجبور نشه توی تابستون با مانتو مدرسه بیرون بیاد؛ مثل فحش می مونه به خدا!" یادم افتاد اون قدیم ها که خودم می رفتم مدرسه، برای اینکه بتونم مانتوی مدرسه رو توی مهمونی هم بپوشم! به خاله ام گفته بودم جیب هاش رو پاکتی کنه که به خاطر همین جیب ها نگذاشتن اون مانتو رو توی مدرسه بپوشم.

تازه اشم وقتی جلوی آینه قدّی حیاط مدرسه می ایستم، بدتر لجم در میاد که زمان ما داشتن آینه توی کیف، جرمش از حمل مواد مخدّر هم بیشتر بود؛ ولی الان این ها آینه قدی دارن و حالی به حولی! خُب زودتر برم تا سر درد دلم بیشتر از این باز نشده.

 

 

* یکی از شرورترین بچه های مدرسه است، نمی دونستم؛ آخه توی کلاس من از برّه هم رام تره (مگه برّه رامه اصلاً؟) از ترم بهار که کلاس تقویتی حسابداری ها رو می رفتم با هم تریپ رفاقت برداشتیم. امروز سر کلاس بعد از اینکه 2بار اومد پای تخته و چند بار هم سوال های خوبی پرسید، دو تا از بچه های ته کلاس تلگرافی به هم گفتن: "آدم شده!" و به هم نشونش دادن. بعد از کلاس از عمه جانم پرسیدم: "سما چه جور بچه ایه؟" گفت: "معلم ها از دستش شکارن. نکنه اشک تو رو هم در آورده؟"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:27  توسط آرزو  | 

 

عمه جانی دارم که می گن (کیا؟ خُب بقیه هایی که ما رو می بینن) بسی شبیه هم هستیم و به مانند سیبی می مانیم که از وسط گاز زده شده باشیم! مخصوصاً وقتی با چادر و مقنعه کنار هم باشیم که گاهی مامان خانمی هم ما را اشتب می کند. مدرسه ای هم که این روزها برای کلاس های ریاضی به اونجا می رم، مدرسه ایه که عمه جانم در اونجا معاون پرورشی هستن. امروز  چند تا شاگرد جدید اومده بودن و وقتی اسمم رو از بقیه ی بچه ها پرسیدن، یکی شون با تعجب گفت: "خانم! شما با خانم معاون تشابه اسمی دارید؟" ؛که یکی از با مزه های کلاس گفت: " آی کیو! فقط تشابه اسمی نیست که! نمی بینی تشابه جسمی هم دارن".

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:34  توسط آرزو  | 

 

چند روز پیش این عبارت رو محمد علی برام نوشته بود، وقتی بهشون گفته بودم حروف انگلیسی که تا حالا یاد گرفتن رو روی یه برگه بنویسن و بیارن.
خیلی برام جالب بود که یه بچه ی 7-8 ساله اینطوری بنویسه. حیف که توی خونه نیستم، وگرنه نوشته اش رو اسکن می کردم تا خط خرچنگ قورباغه ای و جمله ی عشقولانه اش رو ببینید؛ بس که بچه ها احساسات رقیقی دارن.
من عاشق این شاگردای فنقلی و بامزه ام هم هستم، اما مدرسه رفتن و فیزیک درس دادن یه چیز دیگه است، به جان خودم!

 

پ.ن۱: یعنی میشه یه بار دیگه برم سر کلاس و از مغناطیس و الکتریسیته و فشار و نور بگم؟

پ.ن۲: خدا رو شکر حالم بهتر شده، اما حال مخابرات منطقه بد شده و فعلاً تلفن و متعاقباً اینترنت قطع باشد همی! صدای من را از کافی نت می شنوید (کافی نت بی کافی، فقط با نت!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:1  توسط آرزو  | 

 

نه بابا! اون داریوش نه که! پسرک شاگردمه. داره میره کلاس دوم راهنمایی، اما جثه اش به بچه های دبیرستانی میره. فوق العاده آرومه و خجالتی، اونقدر که سر ِ کلاس باید به زور ازش حرف بکشم. مهدی و علی ِ 8 ساله، خیلی راحت سر به سرش میگذارن و دستش میندازن. آدم رو یادِ گالونی میندازه، کارتون بچه های مدرسه ی والت؛ یادتونه؟ ازش نوشتم تا بشناسیدش. گمونم به زودی ازش بیشتر بنویسم.

 

انریکو، و گالونی که عقب نشسته    گالونی و ...(اسم این پسرک مو بور چی بود؟)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:6  توسط آرزو  | 

 

قزل آلایی که هانیه کوچولو کشیده!

از امروز کلاس ِ زبانم شروع شد. حالا هر چند از سن ِ من گذشته باشه کلاس زبان رفتن، اما نمی دونید چه کِیفی می ده با فِنقلی هایی سر ِ کلاس باشی که نمی دونن "انگلیسی" خوردنیه یا پوشیدنی، و اومدن که تابستونِ خودشون رو اوقات فراغت کنن، نه، یعنی اومدن اوقات فراغتِ تابستون شون رو پُر کنن. به جانِ خودم اگه قبل از رفتن به کلاس، خواسته باشم بنویسم که اونجا هم میشه قزل آلا صید کرد؛ اما وقتی آخر ِ کلاس بهشون  گفتم با A که امروز یاد گرفته اند یک نقاشی بکشن، طرحی که هانیه کوچولوی ماه کشید و با همان A ماهی ساخت، خیلی سر ذوقم آورد. من مُرده ی این قبیل خلاقیت ها هستم؛ حالا اگر به وبلاگم هم ربط پیدا کنه که دیگه چه شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:48  توسط آرزو  | 

 

برگی از دفتر یک دانش آموز

  

چند روز پیش پیداش کردم. از آنِ دانش آموزی است انگار، که با ولع ِ تمام، بعد از امتحانات، دفتر مشقش را در کوچه مان پاره پاره کرده. از اشکالات املائی که بگذریم، کلماتی که دورش خط کشیده ام، همان هایی است که در مدرسه یاد گرفته:

زباله/بریزند/باعث آلودگی/ محله/ طبیعت/ آشغال/ کثیف

تا کِی کودکان و دانش آموزانمان محفوظاتی خواهند داشت که با بیرون آمدن از مدرسه راهی سطل زباله می کنندشان؟

خدای محربان مهربان!  تا کِی؟

 ***********************************************************************

 یکشنبه ۱۱:۳۰ am

صدات رو شنیدم؛ از اون دور دور ها! و انگار سالهاست این صدا توی گوش ِ دلم جا خوش کرده. خواستم بگم: خُب انگلیسی حرف بزن؛ اما ته دلم داشتم می مردم برای اون فارسی ِ دست و پا شکسته ات. فارسی که هیچم شبیه فارسی ِ این دخترکانِ کلاس زبان رفته، نیست ؛ قر و فر نداره. حالا گیرم صدای من خیلی خانم معلمی و جدی نباشه! من یه معلمم که هنوز کودکه و می دونم رفیق که دنیای خیلی کوچیکی داریم. یه روز می بینمت و اون روز همه چی خوبه. با هم غش غش به این روزهامون می خندیم، اونقدر که اشکمون در بیادو بارون بگیره و... دلم بهم میگه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:33  توسط آرزو  | 

 

هشت و نیم شبه و خسته و کلافه از یک روز ِ خسته و کلافه کننده، سوار تاکسی میشم و برای این که مجبور به جابه جایی های متعدد نباشم، جلو می نشینم. در مسیر نسبتاً طولانی، کسی مسیرش با مسیر ما هماهنگ نیست و تنها اون جلو بدجور معذبم؛ مخصوصاً که راننده ی نسبتاً مسن ِ تاکسی هم دائم داره از شرایط بدِ جامعه و دختره و پسرها و آسمون و ریسمون حرف میزنه و من به لبخندها و سر تکون دادن های اجباری اکتفا می کنم. آخرهای مسیره و به راننده میگم: "اگر دور می زنید من اون طرف پیاده می شم." بی مقدمه میگه: "شما معلمی؟!" با بسی تعجب و برای اولین بار نگاهش میکنم. با خنده میگه:"قیافه ات داد می زنه!"

دلم چی؟ دلم هم داد می زنه؟ داد می زنه که من عاشق شاگردام و مدرسه ام و احتمال اینکه باز هم به عنوان دبیر فیزیکِ مدرسه منو بخوان، نزدیک به صفره؟ داد می زنه که دلم تنگه؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:14  توسط آرزو  | 

 

امروز(یعنی یکشنبه ۱۹ خرداد) بعد از مدتِ مدیدِ ۵ روز دوری از مدرسه، وصال میسر شد و به مدرسه رفتم. اشکهای نسرین از جلوی چشمهام نمی ره؛ آخه طفلک به جای امتحانِ زبان انگلیسی که داشتند، ادبیات فارسی خونده بود. البته نمی دونم مشکل ِ این دانش آموز به خاطر تعطیلی نابهنگام ۵ شنبه بوده یا هرچی؛ فقط می دونم خیلی دل سوزاننده بود. بنده هم اصولاً از اونجایی که از همان زمان هایی که خودم مدرسه می رفتم، عادت داشتم موقع امتحان زبان به بچه ها تقلب برسونم (خُب دلم براشون می سوخت، درحالیکه من ۵ دقیقه ی اول برگه ام رو تموم می کردم، اونها تا آخر هم که می نشستند نمره ی خوبی نمی گرفتند) و خلاصه که در جهت مبارزه با نفس امّاره، به عنوان مسئول مخزن بیرون نشستم و در هپروت سیر کردم!

سه شنبه آخرین روز مراقبت امتحاناتمه و دیگه رسماً تعطیل و بیکار میشم و تازه باید بگردم دنبال کار  (یکی هم نیست بهم بگه که "آخه عاقل! چرا به خاطر مدرسه کارت رو رها کردی که حالا به قول باقر: چون زنبور مانده در عسل خویش نباشی؟" تا از آن لکچرهای ۱۲۰ دقیقه ای برایش بدهم در جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی! که چطور می توان از ۹ ماه زندگی خود حظ کرد، حتی اگر عاقبتش یک عمر بیکاری و دربه دری و ... باشد).

امروز یک سوتی خفن هم دادم و اون اینکه وقتی برگه های تصحیح شده ام رو بردم برای دفترداری، یکی از برگه ها نبود و نزدیک بود بیچاره شوم. یک مهلت یک روزه دادند بهم که پیداش کنم و خدا رو شکر توی خونه جا گذاشته بودمش وگرنه معلوم نبود عاقبت این سوتی چی میشه!

سرگروهِ فیزیکِ منطقه هم برای بازدید اومده بودند که کلی به خاطر سوالاتم ازم تقدیر کردند. ما از خوشحالی به سانِ آن آهوی نجیبی! هستیم که بهش پفک داده باشن، به جانِ چی توز!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:39  توسط آرزو  | 

 

سوم که بودم، فیزیک ۴ داشتیم که اساسا مکانیک بود. دمشون گرم! امتحانی گرفتند کارستان! سر جلسه امتحان به این فکر میکردم که چطور به بقیه مخصوصا مامان و بابام بگم که بعد از ۱۱ سال معدلهای بالای ۱۹ داشتن امسال با افتادن فیزیک قراره قصر امل (=آرزو) شون فرو بریزه و من از فیزیک می افتم. اما از قضای روزگار امتحان ۲باره برگزار شد و نمره ام هم خوب شد. پارسال هم یه جورایی مثل سال سوم من شد با تفاوت اینکه نمره چند تا از سوالها رو پخش کرده بودند. اما امسال...

سومی های خودم بعد از امتحان هجوم! آورده بودند از حوزه امتحان به سمت مدرسه که دنبال من می گشتند با گریه و زاری! مدیر ازم پرسید مگه سخت بوده و گفتم که امتحان مقبولی بوده. امروز که مدرسه بودم اومدند و دلیل گریه هاشون رو پرسیدم، می گفتن حساب کردن ۰.۲۵ الی ۱ نمره غلط دارن. اینم از منتها الیه غصه های دانش آموزان من! البته چندتاشون هم بیست میشن با حساب خودشون. از افتاده ها هم که خداوند آگاه است. در هر حال به نظر می رسه با وجود تازه کار بودنم و اینکه سال اولی بود که فیزیک۳ درس می دادم، اوضاع خوب باشه. امیدوارم درصد قبولی ها هم همین رو نشون بده.

ای تابستان آهسته بیا، دلم غمین است...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط آرزو  | 

 

دبیر جغرافیای الان یکی از مدرسه ها - که همکارم به حساب میان - روزگاری در حدود نه یا ده سال پیش دبیر خودم بوده اند. دیروز بحث اساسی بر سر رسمی و حق التدریس بودن شد و اینکه آموزش و پرورش دیگه استخدام نداره. خانم "ا" (همان دبیر جغرافی مان) کلی نصیحتم کرد که چند سال دیگه می فهمی بعد از اینهمه کار کردن هیچی نداری ولی اگر مثلا کارمند بانک باشی ده سال دیگه حسابی راحتی و از این حساب کتابهای مرسوم... خب من به ایشون نگفتم که با اینکه سال گذشته هم تدریس می کردم اما از اول تابستان تا ۱۵ مهر توی یک شرکت مشغول کار بودم که کار سختی نداشت و پولش هم بد نبود ولی یک چشمم اشک بود و دیگری خون! راست میگم ها! وقتی ۱۵ مهر بهم خبر دادن که به دبیر فیزیک احتیاج دارن داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم. حالم عینهو وقتی بود که خداداد عزیزی به استرالیا گل زد و من ۳ دور، دور اتاق چرخیدم. تازه اون زمان پیشنهاد کار برای ۱۲ ساعت یعنی دو روز در هفته بود و من بی هیچ حساب و کتابی پذیرفتم. تا آذرماه کارم رسید به ۳۶ ساعت در هفته.

حالا اما که سال تحصیلی داره تموم میشه،این موج نصایح و دل سوزی ها بیشتر شده و حتی عمه ها و دختر عموهای پدرم که خودشون دبیر هستن دیشب دوره ام کرده بودن تا از این راه (یا همون بیراهه!) بیرونم بیارن. یاد کامنت دوست عزیزی افتادم که نوشته بود:

"وقتی آدمهایی رو میبنی که نمیفهمند که تو با بهترین سرمایه زندگیشون داری کار میکنی و اون وقت هنوز تو در مسایل پیش پا افتاده ات مشکل داری کسی هم به فکرت نیست..............نمیدانم انرژی هستگی، جنبشی، پتانسیل زورکی و......هنوز هم میماند؟!!!!!!!!"

حالا اما لابد به شیوه ی انشاهای قدیم باید نتیجه گیری کنم؛

نتیجه انشاء:

من درس می دهم، پس می مانم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:53  توسط آرزو  | 

 

به شدت هر چه تمام تر مشغول ( مشغول ها!) تهیه ی سوالات پایان ترم هستم. سوالات بچه های اول تقریبا داره تموم میشه اما برای دوم تجربی ها از اونجایی که تصمیم گرفتم برگه ی سوالات رو رنگی به بچه ها بدم نیاز داره عکس های متناسب توش بذارم و کمی بیشتر وقت می بره. شاید بعد از امتحان ها سوالها رو اینجا گذاشتم اما حالا خب نمیشه دیگه!

راستی دیروز توی ترن مترو قسمت واگن آقایون گیر افتاده بودم! و اتفاقا دیدم جالبتر از واگن خانمهاست. یه آقای محترمی سر تا پا سفید پوشیده بود و موهای بلندی داشت و بسیار نحیف و مانکنی هم بود. تا اینجای قضیه موضوع خیلی خاص نبود اما روی تی شرت سفیدش عکس یک خانم عریان بود به ابعاد ۱۰ در ۱۵ شاید، که به یک آس پیک یا شایدم دل، تکیه داده بود و تو خود حدیث مفصل بخوان...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط آرزو  | 

دبیر جغرافیای الان یکی از مدرسه ها - که همکارم به حساب میان - روزگاری در حدود نه یا ده سال پیش دبیر خودم بوده اند و خیلی جالبه وقتی پیش ایشون توی دفتر می نشینم احساس دانش آموز بودن دارم. امروز بحث اساسی بر سر رسمی و حق التدریس بودن شد و اینکه آموزش و پرورش دیگه استخدام نداره. خانم "ا" (همان دبیر جغرافی مان) کلی نصیحتم کرد که چند سال دیگه می فهمی بعد از اینهمه کار کردن هیچی نداری ولی اگر مثلا کارمند بانک باشی ده سال دیگه حسابی راحتی و از این حساب کتابهای مرسوم... خب من به ایشون نگفتم که با اینکه سال گذشته هم تدریس می کردم اما تا ۱۵ مهر توی یک شرکت مشغول کار بودم که کار سختی نداشت و پولش هم بد نبود ولی یک چشمم اشک بود و دیگری خون! راست میگم ها! وقتی ۱۵ مهر بهم خبر دادن که به دبیر فیزیک احتیاج دارن داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم. حالم عینهو وقتی بود که خداداد عزیزی به استرالیا گل زد و من ۳ دور، دور اتاق چرخیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط آرزو  | 

  دیشب تا پاسی از شب گذشته بیدار بودم و مشغول تدوین جزوه ای برای بچه های اول دبیرستانم تا با رسم تصاویر در آینه ها و عدسی ها مشکل نداشته باشن. امیدوار بودم که امروز که روز استراحتمه می تونم کمی بیشتر بخوابم که صبح تلفنم زنگ خورد و ازم خواستن به جای دبیر فیزیک دیگه ی مدرسه امون برم مدرسه.یکی دیگه از دبیران فیزیک مدرسه "خ" که خانم خانه داری هستن و ۲ دختر ۹ و ۲ ساله دارن؛ ظاهرا ایشون به خاطر اینکه کمی زودتر برسن به مدرسه و کارهای مربوط به تکالیف نوروزی بچه ها رو انجام بدن، به جای اینکه با سرویس بیان از مترو استفاده کردن که تا مدتها جز پشیمانی چیزی براش نمی مونه.

موضوع از این قراره که موقع سوار شدن به مترو جمعیت هجوم آورده ان و ایشون رو هل دادن که طفلک با صورت به میله ی وسط واگن برخورد کرده و آخرین خبری که ازشون دارم اینه که هنوز توی بیمارستان بودن و منتظر جواب عکس و سی تی.

حالا دو موضوع پیش رو داریم: نداشتن فرهنگ استفاده صحیح از مترو و دیگری این نوشته که دوستی کامنت گذاشته بودن:

"سلام...............
من زیاد به این وبلاگ سر نزدم و خبر از جوش ندارم!!!!!!!!!!!!! امید وارم کسی را دلخور نکنم خواستم به دوستی را گفته بود "توی این مملکت داره به معلم ها ظلم میشه" بگم:به عکس تو این جامعه( به ویژه خانم ها) این معلم ها هستم که دارم زندگی میکنن سه ماه تابستون حقوق نرفتن می گیرن تازه تقی که به توقی می خونه مدارس تعطیل..... رسمی و دارای حقوق همیشگی.... واسه اقایون معلم هم همیشه شغل دومی هست( خدا را شکر) ................ اما اگه تو این جامعه یه مهندس شیمی و یاحتی مکانیک باشی وای به روزگارت هیچ شرکتی خوشبختانه رسمی نمی کنه که مبادا نتونه با تیپا بیرون کنه.......و ساعت کاری هم که هر روز بیشتر میشه تازه خانم مهندس زن خانه داره خوبی نیست اقای مهندس هم شغل درستی نداره که بخداد شغل دوم هم داشته باشه .......... حالا شما که می گید این وارثان شغل انبیا از وضع خودشون ناراضی هستن بگید یکی بیاد و جاش رو با یه مهندس که ماهی 1 میلیون تومن درامد داره عوض کنه می یاد؟؟؟؟؟ (عمرا )شما دیگه دایه مهربان تر از مادر نشید هیچ معلمی از وضع خودش ناراضی نیست تازه زحمت امروز دانش اموزان ما گردن کلاس های کنکور و موسسه های کمک درسیه امروزه شغل انبیا کتاب گاج و قلم چیه.......
زیاد حرف زدم اما بدونید قضاوت های شما همیشه درست نیست ما فقط بلدیم قدر جایگاه های خودمون را ندونیم معلم ها هم باید به جای غر زدن سجده شکر بذارن..."

...

سه نقطه ی آخر مال شما!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط آرزو  | 

 

خوش تیپان!

آخرین تیپ کفن است!

 

امروز یه مانتو پوشیده بودم که سبز خوشرنگی بود و می خواستم از لحاظ بصری شاگردام شاد باشن. البته عمر این مانتو میرسه به دوران دانشجویی ام با اینحال خیلی خوب مونده. سر کلاس سوم تجربی که رسیدم دیدم این جمله رو پای تخته نوشتن. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که واقعا این تفاوت در دیدگاه افراده که می تونه مایه ی سوء تفاهمات ثانویه بشه. معلم دلش میخواد شاگرداش رو شاد کنه اما شاگردا فکر میکنن معلمشون جزء مرفهین بی درده و...

برای کسی هم شاید مهم نباشه حق التدریس بودن یعنی ۶-۷ ماه یکبار حقوق گرفتن!

بگذریم.... تا حالا چیزی راجع به این شنیدین که میتونه یخی وجود داشته باشه که به جای سرد بودن گرم باشه؟ توی کلاس دوم تجربی راجع به این موضوع بحث کردیم و خیلی خوش گذشت. عجالتا فکر کنید تا پست بعدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:28  توسط آرزو  | 

 

دیر اومدم چون خوب جوری مشغول بودم. اون هم مشغول تکالیف عید بچه ها!

چی؟ من و تکلیف عید؟ نه بابا! از اون تکلیف عیدهایی نبود که ۱۳ به در اشک ریزون باشن و ۱۴ به در پاشن و ببینن که دنیا با ننوشتن تکلیف روی سرشون خرابه. پس چی بود؟

تکلیف نوروزی بچه های من ( وای چقده ذوق کردم از این واژه!) این بود که فیلمهای سینمایی یا کارتون ها و یا سریال ها رو نگاه کنن و کاربرد فیزیک در اونها رو بگن که ۱ امتیاز داشت و احیانا اگر قسمتی خلاف قوانین فیزیک پیدا کردن ۲ امتیاز داره و در نهایت قسمت آخر تکلیف عیدشون یه انشای فیزیکی بود که باید برام می نوشتن. موضوعش هم این بود که فیزیک بهتر است یا... شوخی کردم. موضوعش این بود که زندگی رو توصیف کنن که توی اون نیروی گرانش زمین به جای اینکه رو به پایین باشه رو به بالا باشه. البته این کار رو یکی از همکارام توی که یکی از مدرسه هام  همکاریم انجام داده بود و من هم با حق کپی رایت اش! ازش استفاده کردم. (موضوع انشاء مال ایشون بود ولی کار فیلمها از خودم بود)

کار بچه ها فوق العاده است و سعی می کنم هر چه زودتر تمومش کنم تا یه مجله از کارشون تهیه کنیم و برای اداره بفرستیم.

دلم میخواد همه اشون رو اینجا بنویسم اما به دلیل ذیق!*وقت فقط چند تاش رو میارم:

فرشته نوشته: توی یک قسمت از مرد هزارچهره شصت چی دورخیز میکنه و به در میکوبه اما محافظی که اون طرف در بود هیچ تکانی نخورد که اشتباهه. چون طبق قانون سوم نیوتن هر عملی عکس العملی داره و جرم شخص محافظ هم اونقدر نبوده که این عمل رو خنثی کنه.

وقت نیست.باید سوال برای امتحان فردا طرح کنم. شاید توی آپ بعدی بقیه رو آوردم.

* این ذیق از اون ضیق زیق تره!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:31  توسط آرزو  | 

ایده ی این کار و شروعش بر میگرده به زمان
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:26  توسط آرزو  | 

گمونم تا حالا از مدرسه هایی که توشون درس میدم حرف نزدم.

خب اولین مدرسه ام توی یه روستاست! یه روستا چسبیده به پایتخت. اسمشو میذارم مدرسه"ق". یه دبیرستان دخترانه با حدود ۱۰۰ نفر دانش آموز. جای خوش آب و هوایی هم نیست ها! دانش آموزانش دو دسته هستند: اونهایی که درس می خونن تا برای خودشون راه نجاتی از شرایط نامناسب زندگیشون پیدا کنن و اونهایی که دلشون می خواد درس بخونن اما به دلیل مشکلات اقتصادی در حد فاجعه نمی تونن. حتی بعضی هاشون(حدود 5%) به مشکلات ذهنی ناشی از سوء تغذیه دچارند. اما همون ها هم باز تلاش خودشونو میکنن. توی این مدرسه فیزیک هر سه پایه(البته دوم و سوم تجربی هستن)رو درس میدم.

مدرسه ی بعدی ام یه مدرسه توی خود تهرانه اما زیر پونز نقشه است! یعنی که رسما توی نقشه دیده نمی شه. همه جور بچه ای هم توش پیدا میشه. دو تا اول دارم و یک سوم تجربی. اسمشو گذاشتم"س".

و آخرین مدرسه که دیگه توی خود تهرانه و یه مدرسه ی نمونه دولتیه با هوارتا دانش آموز نجیب خوان! که اول ها و دوم های ریاضی و تجربی رو دارم. اسمشو میذارم"خ".

این از شرح مدارس! اما راجع به امروز بگم که  رفتم "ق". با اول ها کار داشتم که همه اومده بودن تا خستگی ۱۳بدر رو در کنن و خواب آلود بودن. به همین دلیل آوردمشون توی حیاط و نمایش مولکولهای محیط رقیق و غلیظ (نسبی) رو اجرا کردیم برای توضیح شکست نور و به یه طفلکی هم نقش فوتون رو دادم که همش مجبور بود بدوه تا بقیه به درک تغییر سرعت نور در محیطهای شفاف کمی! نزدیک بشن . گمونم کلی کیف کردن. دست کم خوابشون پرید و "شکست نور" رو شنیدن!

فردا می رم "س". بعد که اومدم میخوام راجع به جشن هفت سین فیزیکی که قبل از عید داشتیم هم بنویسم. تا بعد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:7  توسط آرزو  | 

امروز آقای خلیلی بهم زنگ زد.فیزیک خوناش مخصوصا نجیب خونها که کتاب فیزیک رو قورت می دن اول کتاب فیزیک اسمشونو دیدن که از مولفهای کتاب فیزیک هستند. قرار بود توی عید یک کتاب ایشون رو پیش از چاپ بخونم که البته هنوز تموم نشده. وقتی با ایشون صحبت می کردم درست مثل یه بچه مدرسه ای در مقابل معلمم هول شده بودم وتپق پشت تپق....البته اونقدر آقای خلیلی فرهیخته هستن که الحق کم آوردن پیش ایشون امر بدیهی به نظر میرسه.

گاهی خیلی از این موضوع خوشحال میشم که تفاوت سنم با دانش آموزانم هنوز اونقدر زیاد نشده که موقع حرف زدن باهام به تته پته بیفتن. یه بار یکی از بچه های پیش دانشگاهی صدام زد: دختره دختره!

خیلی خوشحالم که هنوز تا حالا نشنیدم که موقع رفتنم به کلاس اه و اووه کنن. بیشتر وقتها شروع کلاسهام با دست وسوت و هورا همراهه که گاهی معاونهای مدرسه هم بهم تذکر میدن. آخ که چقدر دلم برای مدرسه تنگ شده!

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط آرزو  |