|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
اي صاحبِ زمانه! زمانِ بدي شدهاست
يا چشم ِ ما به دردِ پيامت نميخورد
يا اين كه باد نامه رسانِ بدي شدهاست
برگرد تا هواي زمين را عوض كني
حالا كه نيستي خفقانِ بدي شدهاست
حالا كه نيستي همه ساكت نشستهاند
حتي زبانِ شعر زبانِ بدي شدهاست
ساعت به سرعت و نگران پيش ميرود
اين تيك تاكها هيجانِ بدي شدهاست
دستِ مرا بگير كه يخ زد بدونِ تو
جانِ مرا بگير كه جانِ بدي شدهاست
«میلاد عرفانپور»
مـيدونم براي نوشتن خيلي دير شده، اما دير نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه؛ مگه نه؟
خُب قرار ميشه بعد از كلي "نه" و "آره" اومدن توي كارم، بالاخره با گروه برم مشهد و استخواني سبك كنم؛ اونم در حالي كه بليط قطار ندارم و شايدم اصلاً نتونم برم. بعد چي ميشه؟ ييهو از قطار جا ميمونم و مجبور ميشيم 15ساعتِ تمام توي اتوبوس بشينيم و استخوان سبك كنيم، اِ، نه! استخوان خُرد كنيم. با كي؟ آهان با دوست جان! تازشم مجبور ميشيم سالاد الويه نازنين رو به دليلِ نداشتنِ نان (كه پيشِ ليلاست و ايشون هم توي قطار) با چيپس ميل بفرماييم. نه رستوراندار ِ بين راه (گمونم سمنان بوديم) و نه بوفهدار، هيچكدوم حاضر نشدن بهمون يه كم نون بدن تا غذامون رو باهاش بخوريم. معلوم نبود اگر اصلاً غذا و پول نداشتيم چي ميشد! وقتي هم كه آقاي ابراهيم به كمكراننده گفت كه اگه ميتونه برامون از رستوراندار نون بگيره، جوابش اين بود كه اينجا تا كسي غذا نخوره بهش نون نميدن. نميدونم چرا حسّ ناسيوناليستيم بدجور گُل كرد و با عصبانيت گفتم: اگر اينجا يكي از رستورانهاي بينِ راهِ آذربايجان و اردبيل بود و رانندهاش هم تُرك بود، نون كه سهله، خودش ما رو ميبرد و برامون غذا ميخريد. ميدونم كه در واقع شايد اينطور نباشه، اما خُب ديگه...بدجور احساسِ غربت كردم. البت آقاي كمكراننده وقتي كه ديگه غذامون تموم شده بود برامون نون آوردن كه خُب ديگه نوشدارو بعد از...
بگذريم...ميخواستم از صيدِ كتاب بگم كه نميدونم چطور شد قصهي حسين كُرد از آب دراومد.
كتاب آفتاب كه معرّف حضور ِ انورتون هست؟ اذيت نكنيد ديگه، هست! مگه توي مشهد چند تا كتابفروشي ِ دنج و كُنج سراغ داريد كه تازه صاحبانش هم بسي فرهيخته و خوشرو و قدسي باشن؟! نه بگيد ديگه!
يك روز عصر از پلههاي گنجينه كتاب دويدم پايين و زودي خودمُ رسوندم به كتاب آفتاب و تازه بچهمحلهامون هم (كه عبارت بودن از ابراهيم و احمد و احسان و عاطفه) صدا زدم كه بيان. اولش آقاي قدسي junior بودن و بعد كه ما رفتيم يه دوري بزنيم و برگرديم، آقاي قدسي senior تشريف آورده بودن و بسي مشعوف شديم از زيارتشون. حيف كه آقاي قدسي middle نبودن!
گرچه در سايهي لطفِ تو پريشان هستيم/ ما بر آن عهد كه بوديم كماكان هستيم
خلاصه كه همهي اينها رو تعريف كردم تا برسم به اينجا: خُب توي يك كتابفروشي توپ (توپ ها!) هستي، كلي هم كتاب انتخاب كردي (با اينكه اولش قصدِ خريد نداشتي) و بعد تازه چشمت ميافته به «رصد صبح» كه بهش عقشولي هستي و قيمتش هم 4300تومان ميباشه. چيكار ميكني؟ خُب ديگه از اينجا به بعد آموختنِ ترفندهاي صيدِ كتاب براتون خرج برميداره و لطفاً كمكهاي نقدي خود را به حسابِ... (لوس!!! با خودمم!)
«يادمه يه روزي توي نشر معارف يك ساعت ايستاده بودم و داشتم اين كتاب رو ميخوندم، آخه پول نداشتم بخرمش» اين جمله رو توي كتاب آفتاب ميگم و وقتي احمد «رصد صبح» رو ميگيره نزديكه كه خفه بشم از حسودي. اما از اونجايي كه من دختر خوبي هستم و اَصَّنَم! حسود نيستم، خيلي هم خوشحال ميشم كه خريدتش و مثلِ اين آدمكارتونيها دندونم برق ميزنه كه آخ جون! حالا يه كتابشعر ِ توپ داريم كه توي قطار ِ برگشت بخونيمش.
خُب احمد كلاً هميشه معادلاتِ آدم رو بههم ميريزه؛ يعني نات اونلي توي قطار ِ برگشت خبري از شعرخواني نيست، بات آلسو كتاب رو همونجا بهم هديه ميده و توش هم مينويسه: «كتابي كه ارزش اين رو داشته باشه يك ساعت وقت بذاري تو كتابفروشي بخونيش، شايد ارزش اين رو هم داشته باشه كه به عنوان هديه قبولش كني. 28/6/88- مشهد مقدس- كتاب آفتاب»
تازشم خود آقاي قدسي senior هم كتاب «سلوك باران»رو بهم هديه دادن كه از همين تريبون (نه بابا!) كلي سپاس و اينا خدمت ايشون دارم كه بندهنوازي فرمودن.
«رصد صبح» خوانش و نقد شعر جوان امروز هستش به قلم "محمد كاظم كاظمي" از انتشارات سوره مهر كه قيمتش رو هم قبلاً گفتم ديگه.
از اين كتاب چند تا از شعرها رو انتخاب كردهام و از ديشب تا حالا مشغول به تايپيدنشون بودم كه براتون ميگذارم. ان شاالله خوشتون بياد.
آهان راستي! ممنون آقاي احمد بابت اين هديه.
پ.ن۱: بين خودمون بمونه، جونم در اومد تا اين پُست رو بگذارم.![]()
پ.ن۲: شعرها رو از آخر به اول می تونین همین پایین مایینا بخونین![]()
و قول ميدهم اين شعر ِ آخري باشد
كه رو به سمتِ وسعتِ تنهاييام دري باشد
من از بلندترين كوهِ غرب آمدهام
و دختري كه در او حسّ برتري باشد....
نميتواند از آن بانوانِ محترمي
كه اسم ِ كوچكشان را نميبري باشد
چگونه موقع ِ رقصيدنِ تو كِل نكشد؟!
زني كه تشنهي اين شور ِ بندري باشد
پس از وزيدنِ تو گيسوانِ سركش ِ من
چگونه گوش به فرمانِ روسري باشد؟!
تو؛ شاهزادهي من! تا كجا نظر داري
به هر ترنج كه آبستنِ پري باشد
حسود نيستم اما تحمّلش سخت است
كه دستهاي تو در دستِ ديگري باشد
نترس! دارم از اين خانه ميروم، آقا!
و قول ميدهم اين شعر ِ آخري باشد...
بـا هر بهانه گرم ِ سخن ميشوي چرا؟
با مثلِ من دهن به دهن ميشوي چرا؟
زيباترين سرودهي دنيا خودِ تويي
مشتاقِ شعرخوانيِ من ميشوي چرا؟
آرامش ِ تمام ِ جهان را به هم زدي
بيگانه با رسالتِ زن ميشوي چرا؟
از شرع و عرف گفتم و، گفتي كه "اينقدر
پابندِ رسمهاي كهن ميشوي چرا؟"
وقتي جدايي تو چنان روز روشن است
اينقدر زود پارهي تن ميشوي چرا؟
دلتنگم از نبودنِ چشمت، نگاه كن
عاصي شدم، بيا و مرا سر به راه كن
بختِ سپيد، دلخوشي ِ كودكانهايست
بختِ مرا به جادوي چشمت سياه كن
بي اشتباه راه به سويي نميبريم
يكبار هم به خاطر ِ من اشتباه كن
بگذار صادقانه بگويم، عزيز من!
من طاقتِ بهشت ندارم، گناه كن
دلواپس ِ جنون من و عقلِ خود مباش
تا زندهايم زندگي ِ دلبخواه كن
ماهي نه، نهنگ اينبار در تور ِ من افتاده است
گفتم كه براي من صيدِ دل ِ تو ساده است
گفتم: غزلم گير است، حالا چه تواني كرد؟
با عشق كه هم درمان هم دردِ خدا داده است
انكار نكن، گوياست شوريدگي ِ روحت
گوياتر از آن حجبِ جسمت كه عطشزاده است
تو آنِ مني، من نيز آنِ تو، تخيّل نيست
دست از لج و لجبازي بردار كه قلّاده است
دلخند بزن، لبخند آميزهي ايهام است
اين شيوه تبسّم، آه! بر آينه سمباده است
دلخواه نگاهم كن تسليم ِ گناهم كن
چشمانِ تو منشور ِ آيينگيِ باده است
بنشين و بنوشانمدر خويش بجوشانم
اين مستي ِ معكوس است افتاده ام استاده است
تو صيدِ مني يا من صيدِ تو، تفاوت نيست
در بند شدن گاهي آزادي آزاده است
صيّاد تو باش اصلاً پرهيز چرا از من؟
اين صيد براي تو آمادهي آماده است
"هفت رودِ مقدس"
به چهار ميخِ ستم مي كشد تو را بدنم
پرنده جان! نفست را رها كن از دهنم
دلت جدا نشد از من، اسير هم شدهايم
برون شو از مژههايم اگر بهانه منم
پرنده جان! غم ِ نان حل نمي شود، بنويس
دوشنبه دوم دي ماه پسته ميشكنم
رگانِ عاقليام را به تيغها بسپار
دوباره ساعتِ ... بايد به كوهها بزنم
عجب مسافر بنبست را خبر داري
ترك ترك شده اين روزها سفالِ تنم
به هفت رودِ مقدس برو دعايم كن
گم است خانهي بودا ميانِ پيرهنم
درخت، رابطهاش با بشر اساطيريست
هزار برگِ سپيدار مي شود كفنم
"تو شاعرانهترين اتفاق عمر مني"
هميشه خواستهام از خدا فقط او را
چنان كه تشنهلبي، چاي قندپهلو را
به مرگ راضيام؛ آنجا كه راوي قصّه
سپردهاست به او پيك نوشدارو را
سفر كه فاصله انداخت بين ما، امروز
دوباره سوي من آورده اين پرستو را
تن تو عطر پراكنده يا كه آوردهاست
نسيم ِ صبح ِ نشابور با خود اين بو را؟
دوباره از تو نوشتم، هوا معطّر شد
بريدهاند به نام ِ تو نافِ آهو را
گرفتهاند به نام غنائم جنگي
سياهلشكر موها كمانِ ابرو را
مرا دليست پُر از آه و آرزو؛ مشكن
براي روز مبادا چراغ ِ جادو را
تو شاعرانهترين اتفاق ِ عمر مني
بگو چهكار كنم چشم ِ ماجراجو را؟
"كتاب نجات"
با استكانِ قهوه عوض كن دوات را
بنويس توي دفتر من چشمهات را
بر روزهاي مردهي تقويم خط بزن
واكن تمام پنجرههاي حيات را
خوانندهي كتيبهي چشم و لبت منم
پُر رنگ كن به خاطر ِ من اين نكات را
ما را فقط به خاطر ِ هم آفريدهاند
آنسان كه خواجه حافظ و شاخه نبات را
نام ِ تو با نسيم ِ نشابور ميرود
تا از غبار ِ غم بتكاند هرات را
يك لحظه رو به معبدِ بوداييان بايست
از نو بدل به بتكده كن سومنات را
حالا بايست! دور و برت را نگاه كن
تسخير كردهاي همهي كاينات را
تا پلك ميزني، همه گمراه ميشوند
بر روي ما مبند كتابِ نجات را
"نستعليق حيراني"
چه خطّي مينويسد سرمه بر بادام طولاني
كتابت كن تماشا را به نستعليق حيراني
جلاجنگِ سُم ِ اسبان، خراج ِ چشمْ زخم ِ تو
بگو چشمت كنند آهو سوارانِ خراساني
رسولانِ سر ِ زلفت، پريشاناند از هر سو
به بعثت ميرسد هر سوي اين گيسو پريشاني
چه سرخي ميكند خنجر خراميهاي رگهايت
انارت را دو قسمت كن؛ شهيد اوّل و ثاني
برقص اي آتش ِ هندو! دواتِ روي كاغذ را
كه نستعليق را شيواتر از آهو برقصاني
فراوان كرده حسنت رونق ِ بازار حالم را
چه حالي دارد از حُسنِ تو بازار ِ فراواني
سپاهِ سيب غلتيد از طوافِ كعبهي چشمت
كه آسيبِ بلا را از مريدانت بگرداني
چه ميگويم؟ نمي گويم؛ كه خاموشاند درويشان
كه خاموشاند هنگامي كه تو انجيل ميخواني
سلامم را به دار آويز و در بگشا به تكفيرم
مسيحاي جوانمرگِ من از ترس ِ مسلماني
"زيارت"
دل سپرديم به چشم ِ تو و حركت كرديم
بعدِ يكي عمر كه مانديم...كه عادت كرديم
دستهامان همه خالي...نه! پر از شعر و شرر
عشق فرمود: "بياييد"، اطاعت كرديم
خاك آلوده رسيديم به آن تربت پاك
اشك آلوده ولي غسلِ زيارت كرديم
گفته بودند كه آرام قدم برداريم
ما دويديم...ببخشيد...جسارت كرديم
ايستاديم دمي پاي در "باب الرّأس"
شهر را –بعدِ سلامي به تو- لعنت كرديم
سهممان در حَرَمت يكسره سرگرداني
بس كه با قبلهي شش گوشه عبادت كرديم
تشنه بوديم دو بيتي بنويسيم برات
از غزلباري چشمانِ تو حيرت كرديم
هي نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و نشد
واژهها را به شبِ شعر تو دعوت كرديم
"همه با قافيهي عشق، مصيبت دارند"
از تو گفتيم، اگر ذكر مصيبت كرديم
وقتِ رفتن كه حرم ماند و كبوترهايش
بي پر و بال نشستيم و حسادت كرديم
و سري از سر ِ افسوس به ديوار زديم
و نگاهي غضبآلود به ساعت كرديم
تا قيامت بنويسيم براي تو كم است
ما كه در سايهي آن قامت، اقامت كرديم
بينمان باشد آن شب...ما...بين الحرمين
از چه با زينب و عبّاس و تو صحبت كرديم
كاش ميشد كه بمانيم؛ ضريحت در دست...
دل سپرديم به چشم ِ تو و حركت كرديم
"جمعهها"
تا لنگ ظهر ما همه خوابيم جمعهها
از تخت خويش روي نتابيم جمعهها
بگذارمان به گوشهاي و دستمان نزن
مانند خاكخورده كتابيم جمعهها
شش روز ِ هفته آب روانيم –جو به جو-
اينك مجويمان كه سرابيم جمعهها
افتادهايم كنجي –تعطيل و بي خيال-
بيزار از سوال و جوابيم جمعهها
شش روز ِ هفته –مثلِ فلان!- كار كردهايم
بنشين! نرو! كجا بشتابيم جمعهها؟!
شش روز هفته در پي "اينها" دويدهايم
بشمارشان كه اهلِ حسابيم جمعهها
شش روز ِ هفته يكسره گرديدهايم تا
جايي براي خواب بيابيم جمعهها
وقتِ غروب...آه! چه دلتنگ مي شويم
از فكر شنبهها به عذابيم جمعهها
اي يار ِ غار! باز بيار آن تغار را
تا بعدِ خواب كشك بسابيم جمعهها
گفتند: "صبح جمعه مي آيد امام عصر"
تا لنگِ ظهر ما همه خوابيم جمعهها!
یـك شعر، یك بهانهی بهتر به جای چای
یك استكان خیال مصور به جای چای
آرامش صدای تو وقتی كه میبرد
ما را به خلسههای مكرر به جای چای
دیگر چه جای واهمه! در این سكوت محض
فنجانی از ترانه بیاور به جای چای
در ذهن استكان تهی از كمانچهام
حتماً بریز یك نت دیگر به جای چای
لب تر نكن به تلخی این قهوهخانهها
بانوی تا همیشه مكدر – به جای چای
برگشته از ملال همین روزمرهگی
بگذار روی شانهی من سر به جای چای
پلكی بزن برای من ِتشنهتر بریز
یك جفت چشم قهوهای ِتر به جای چای
با من بنوش ای غم جامانده در دلم!
یك شعر _ یك خیال مصور _ به جای چای
سيد حبيب نظاري
پ.ن۱: از اينجا آوردمش![]()
پ.ن۲: خوابم، خرابم ،هر دو چشمم خفته در بستر / تیمار کن یارا! خمارا! بستری ها را (مهدي فرجي)
حـرف دلت رسیده دهن به دهن به من
آه ای سکوت سربی ! حرفی بزن به من
چیزی بگو که هر کلمه هدیه می کند
شیرینی خیال تو را داشتن به من
پوشانده هر که رخت عروسی به قامتت
بختش بلند! لطف کند یک کفن به من!
رد می شوی و دست تکان می دهی وباز
زل می زند مسیر عبور ترن به من
تنها به مقصد تو سفر می کند هنوز
تنها ترین مسافر هر ۴ شنبه :من
من راضی ام اگر چه در این قصه باز هم
یوسف رسیده است به تو پیرهن به من!
پ.ن: من به شعرای ایشون عقشولی ام...بسی!
خُـب وقتي كسي پيدا نميشه كه بهت كتاب هديه بده، بعدش ميبيني توي ايستگاههاي مترو از اين نيمچه نمايشگاههاي كتاب به مناسبت ماهِ مبارك گذاشتن، بعدش چشمت ميخوره بهش كه يادآور ِ يه روز ِ آنتي عقشولانهي قشنگه، بعدش هم 1600تومان رو برات حساب ميكنن 1500، بعدش هم تو كه خونهنشيني و بيانگشت و سرماخورده، و دنبالِ يه راهِ خوب براي وقتگذروني هستی تا صُب بشه زودتر (صُب ها، نه صبح)، بعدش خُب چي ميشه؟ شعرهاي عقشولي و قشنگِ كتاب رو به دوستانِ وبلاگيت تقديم ميكني تا حظّش رو ببرن. بفرماييد تو رو خدا، تعارف نكنيد![]()
(۱) جنگلآشوبِ من اي آهوي كوهستانِ شعر
+ (۲) پيغمبر ِ عشقم! ظهورت را مسجّل كن![]()
![]()
![]()
+ (۳) مرا به آب شباهت دهيد و سر بكشيد
+ (۴) دلم حكايتِ اسفنج ِ زير ِ باران است![]()
![]()
![]()
![]()
+ (۵) اراده كردهام اينگونه عاشقت باشم![]()
![]()
![]()
![]()
+ (۶) درختها همه در آستين تبر دارند![]()
![]()
+ (۷) اين![]()
پي نوشت: بَدُم ني در موردِ اين چند تا شعر يه نظرسنجي بريم. بعد هم نظر بديد كه براي هر شعري كه بيشترين امتياز رو آورد چي كار كنيم (مثلاً از شاعرش بيشتر بنويسيم، شعرهاي ديگه ي شاعرش رو پيدا كنيم، يا چي؟!
) پس براي هر شعري كه عقشولي بودين بهش يه شكلكِ گُل بگذاريد، لطفاً؛ بايد!
هم اكنون نيازمندي گل ريزونِ نظرسنجي ِ شما هستيم!![]()
آمـد آن مـه سیـنـه را از داغهـا رنگین کنـیــد
پـادشـاه حُـسـن آمـد، شـهـر را آئـیـن کنـیــد
درد عاشق را دوائی بهتر از معشوق نیست
شـربـت بـیـمـاریِ فـرهـاد را شـيـريـن كنـيــد
"عصري تبريزي"
حلول ماه مبارك رمضان بر دوستان مبارك![]()
پُر غروری
باشکوهی!
آدم به آدم مي رسد،
امّا تو كوهي...
پ.ن: صفحه ۳۰/ بي خوابي عميق/ محمد مهدي سيار
بعداً نوشت: قياسي در كار نيست اما اين يكي رو هم خيلي دوست دارم
تو اون کوه بلندی...که سر تا پا غروره....کشیده سر به خورشید...غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی...برای خستگی هام...تو می دونی چی میگم...تو گوش می دی به حرفام
به چشم ِ من...تو اون كوهي...پر غروري...بي نظيري...با شكوهي
طعم دريا...رنگِ بارون...شكل ِ كوهي
تو همون اوج ِ غريبِ قلّه هايي
تو دلت فرياده اما بي صدايي...
چـنديست شبهايي كه مهتاب است بيخوابم
چــنـــدان كـه ايــن امــواج بـيتـابــنـد، بـيتــابـــــــم
اي آبها دلگيرم از ماهي و مرواريد
آخر چرا "ماه"ي نميافتد به قلابم؟
ياران به "بسم الله" گفتن رد شدند از رود
مـن خـتـم قـرآن كـردم و مـغـلوبِ گـردابـــم
هـر چـنـد مـاهِ آسمـان بـر من نميتابد
مـن هرگز از اين آستان رو بر نميتابـم
در حسرت مويي، چنين تسبيح در دستم
بـا يـاد ابـــــرويـي چـنـيـن پـابـنـد مـحـرابـم
تنها نه چشمانم كه جانم تشنهاست اين بار
حـاشـا كـه گـردانــــد سـرابـي دور سـيـرابــــم
درست زماني كه خيلي جيبدرد دارم، و درست زماني كه در شُرُفِ اسبابكشي به منزلِ جديد هستيم كه قدّ ِ يه غربيل (قربيل؟!) هستش و معضل ِ بزرگِ خانواده جون جان، جا دادنِ كتابها و كتابخونهي من توي اين قوطي كبريت هستش؛ براي رفع ِ دلگرفتگي، بروبكس ِ شركت رو راه ميندازم دنبالِ خودم و ميبرمشون نشر معارف و بازم كلي كتاب ميخرم![]()
كتابِ "بيخوابي عميق" از "محمد مهدي سيار" رو انتشارات سوره مهر چاپ كرده و علاوه بر شعرهاش من به طرح جلدش هم عقشوليام كه پشتِ جلدش نوشته: "جواد مدرسي/رنگ و روغن روي بوم/۱۳۸۴"؛ قيمت كتاب هم ۲۲۰۰هستش.![]()
بگذرد دوران هجران نیز هم.......
پی نوشت: من دلم سخت گرفته است............................................................................
در آتش ِ نمرود هم که باشد
اشکهای تو
گلستان ساز است!
پ.ن: يارب اين آتش كه در جانِ من است/ سرد كن آنسان كه كردي بر خليل
+ اين
عمــــري بـراي زخـم چـپـرها گريـسـتـم
بـر چشـم هـاي رفـتـه بـه يغـمـا گريستم
باران كه قهــر كرد و براي هميـشه رفــت
هــر روز بر يـتـيـمـي صـحـرا گريـسـتــــم
چـون ابر خشـك، غربـتِ خـود را بغل زدم
يـك قـطـره خـنـده كـردم و دريـا گريـستـم
بادي شدم كه گم شده در ناكجاي دشت
آواره در تـــمــام زوايـــا گـريـسـتـــــــــــم
گــفــتــم خـــدا صـداي مـرا بشـنـود مـگر
رفــتــم بــه اوج ِ قـلّـه ي دنـيـا گريـسـتـم
بـر خنده هاي زشتِ خودم لب نمي گزم
شــادم بـه ايـن تـرانـه كـه زيـبـا گريستـم
مجموعه غزل پنجشنبه ها با تو
محـمـد عـلـي آبـان (شـفـائـي)
نـاشـر هنـر رسانه اردي بهشت
قيمــــــــــــــــــــت ۱۵۰۰تومان
پي نوشت: گريه نكردم ... تمام مدت بغض كرده بودم و چشم دوخته بودم به چشمهاي ايشون ... گريه نكردم...تمام مدت بغض كرده بودم و ...
هم پيمان با قايقرانها
گذشته از جان
بايد بگذشت از طوفانها
به نيمه شبها
دارم با يارم پيمانها
كه برفروزم آتشها در كوهستانها
شب سيه سفر كنم
ز تيره ره گذر كنم
......................
پ.ن۱: ممنون ميس ناهيد جان كه باعث شدي امشب دوباره در "طرحي از يك زندگي" نوشته دكتر پوران شريعت رضوي تورّقي داشته باشم.![]()
پ.ن۲: بفرمائيد "قلعه حيوانات" از جورج اورول!![]()
شعرهاي جليل صفربيگي رو خيلي دوست دارم. كتاب او نويسي رو هم.
این سنگ خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند
بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد
من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد
پي نوشت: حالِ دلِ من خراب آبادي شده براي خودش! نسخه اي دم ِ دست نداريد؟!
شبیخون خورده را می مانم و می دانم این را هم
كه می گیرد زمن جادوی تو، چون عقل، دین را هم
تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من به آسانی
دلم را، گر حصار خود كنم دیوار چین را هم
تو مثل سرنوشتی، غیر تو با من نخواهد بود
اگر پنهانی از تو بسپرم دور زمین را هم
خوشا با تو! خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو
كه من برچیده ام از جامه ی جان آستین را هم
تو دور آخری، هم مستی و هم راستی داری
بپرس از مِی شناسان قیمتِ این ته نشین را هم
من آن دُردم كه باقی مانده ام از باده ی پیشین
بگردان تا بگردم با تو دور ِ واپسین را هم
"محمدعلی بهمنی"
بهار با من ِ دلخسته هم اتاقي بود...........
گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است
اي خنده ات شكوفه ي زيتونِ رودبار!
خرماي چشمهاي تو در بم غنيمت است
شيرين ِ قصه را به كلاغان نمي دهند
يك چاي ِ تلخ با تو عزيزم غنيمت است.....
پ.ن: اسم شاعر رو شما بگيد پليز!
|
|
|
|
تا بپیوندد به دریا، كوه را تنها گذاشت رود رفت اما مسیر ِ رفتنش را جا گذاشت "هیچ وصلی بی جدایی نیست" این را گفت و رود دیده گلگون كرد و سر بر دامن ِ صحرا گذاشت هر كه ویران كرد، ویران شد در این آتش سرا هیزم اوّل پایه ی سوزاندنِ خود را گذاشت اعتبار سربلندی در فروتن بودن است چشمه شد فواره وقتی بر سر ِ خود پا گذاشت موج راز ِ سر به مُهری را به دنیا گفت و رفت با صدف هایی كه بین ساحل و دریا گذاشت
از كتابِ "آن ها" سروده ی آقای! "فاضل نظری" انتشارات "سوره مهر" چاپ اوّل |
پي نِو: اسكنرم كار نميكنه!!! نمي تونم عكس كتاب رو بگذارم.![]()
![]()
![]()
کوله پشتی ات کجاست؟
کفش کوه و کیسه خواب
بادگیر و قمقمه
یک کمی غذا و آب
راه ، خاک ، خستگی
دره، تنگه ، چشمه، رود
قله، آرزو، امید
سنگ و صخره و صعود
بچه ها! در این سفر
کوله را سبک کنید
توشه مهم ماست
مهربانی و امید
بچه ها! خدا خودش
سر گروه ما شده
می رویم و راهمان
از زمین جدا شده
آخرین پناهگاه
روی قله خداست
راستی فرشته ها!
قله خدا کجاست؟
خیمه می زنیم ما
رو به قله های نور
از زمین ولی چقدر
دور دور دور دور
مانده روی کهکشان
رد پای بچه ها
رفته رفته ، رفته اند
تا سپیده ، تا خدا
از: عرفان نظر آهاري
پي نِو۱: شعر ِ بسيار بسيار بسيار زيبايي ست (با لهجه ي زي زي گو لو بخوانيد پليز
)
پي نِو۲: مرسي رويا جونم. تفال به اينجا بسي چسبيد؛ چسبيدني!
دو دولت است که یکبار آرزو دارم:
تو در کنار من و شرم از میان رفته
"صائب تبريزي"
تا كه بگويم غم ِ دل بيشتر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
اي تو به من از خودِ من خويش تر
دوست تر از آنكه بگويم چقدر
بيشتر از بيشتر از بيشتر
داغ ِ تو را از همه داراترم
دردِ تو را از همه درويش تر
هيچ نريزد بجز از نام ِ تو
بر رگِ من گر بزني نيشتر
فوت و فن ِ عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافيه انديش تر
پ.ن: جنابِ شاعر! تولدتون مبارك! اون دنيا خوش ميگذره؟!؟!
يك دختر ِ مغرور باشم فكر خوبي ست
اصلاً فراموشت كنم، برگردم از تو
با زخمهايم جور باشم فكر خوبي ست
...يا نه بمانم با خيال ِ نيش هايت
مثلِ خودت زنبور باشم فكر خوبي ست
چشمانِ بازم كار دستم داد، اين بار
تصميم دارم كور باشم فكر خوبي ست
بايد كه تنها باشم و مثل ِ سكوتي
لبريز از هاشور باشم فكر خوبي ست.
الهه شادرام/متولد1365/لنگرود
و كوچه كوچه برايم بهار مي كاري
طلوع مي كند آيا دو چشم ِ زيبايت؟
در اين دريچه ي دلتنگِ چارديواري
هنوز جاي تو خالي ست بين دستانم
هنوز عطر تو جاري ست در هوا، جاري
به رقص مي كشي ام مثل ِ شعله در آتش
به باد مي دهي ام چون غبار انگاري
خيالِ بودنِ با تو به خواب مي ماند
كه بي نظيرتريني، به خواب و بيداري
سكوتِ كوچه پر از انتظار ِ ديدار است
تو مي رسي، به خدا مي رسي به من، آري!
علي بابا/۱۳۶۰/اصفهان
پ.ن۱: يه توضيح راجع به كتاب "دفتر شعر جوان" اينكه چندين جلد داره كه من جلد ۹ و ۱۰ ش رو دارم.
پ.ن۲: منتظرم بلاگت رو بسازي ها دكتر!![]()
ديروز رفتم خانه شاعران و دلي از غذاي كتابِ شعر درآوردم و اون آقاهه كه احمد ميگه خانمش خوش اخلاق تره! كلي كتابِ خوب بهمون معرفي كرد و ذوق مرگ شدم. بقيه شون رو بعداً معرفي مي كنم اما اين "دفتر شعر جوان" از اون شعر دوني هاي ناب و خالصه!
يه نمونه اش رو ميگذارم و بقيه اش رو به دليل ِ تقاضاي امير جون جان بعد از فيفا ۲۰۰۷ (اگر بيدار بودم!)
اينجا فوران زندگي... آنجا مرگ...
مانده ست در انتظار انسانها، مرگ
يك روز به ديدار ِ شما مي آيم
اين نامه براي زنده ها... امضاء: مرگ
سرتاسر ِ خانه را پُر از عود كنيد
اين ثانيه ها را غزل آلود كنيد
چشمان ِ حسود كور ، عاشق شده ام!
اسفند براي دلِ من دود كنيد
متولد ۱۳۶۸، شيراز
پ.ن۱: خدايي حظ نكرديد؟!
پ.ن۲: از بابت آدرس ممنون دوست جان![]()