"برای اولین بار پُستم رو اول روی کاغذ می نویسم تا بعداً تایپ کنم و بگذارمش توی وبلاگم"
این رو دیروز عصر در حالی نوشته ام که تازه از راه رسیده بودم. ردّ باتوم روی دستهام باعث تاول شده بود و دیشب توان تایپ کردن نداشتم. حالا دیگه یک کم بهترم، گرچه انگار چیزی رو گُم کرده ام. شما می دونید اون چیه؟
× 8شبِ دوشنبه است. برای اینکه راحت تر به محل قرار برسم تصمیم میگیرم شب رو در منزل خاله جانم بمانم. قراره امیر منو برسونه که یکهو یادش میفته عروسی ِ دوستشه و همه منتظرش هستن. بابا هم نیست تا با ماشین ما رو برسونه. زودی کت و شلوارش رو می پوشه و کراواتش رو میزنه و کوله ی سنگین منو بر میداره و می ریم پایین. اهالی محترم مجتمع که جلوی در ورودی جلسه دارن، حیرانِ ما دو تا میشن. ما هم کاملاً relax سوار موتور میشیم و دِ بروووو!
× سه شنبه am 5 ، برای اولین بار! نماز صبح می خونم، دور میدان آریاشهر (فلکه دوم صادقیه) و درست جلوی در ِ برج گلدیس. البت "اولین بار" که نوشتم، برای محل ِ نماز بودها! (دلم می خواد به خدا بگم که یه کاری کنه بتونم به قله برسم، اما زودی از تصمیمم منصرف می شم؛ هر چی خودش بخواد!)
× برای اولین بار اعضای گروه کوهنوردی بهمن رو می بینم، البته اون اعضایی رو که برای دماوند اومده ان. بچه هایی به غایت ماه و دوست داشتنی. محاسن ِ پدر گروه هم که دیگه گفتن نداره (محاسن از اون لحاظ نه، از این لحاظ!)
× ترس ِ لیلا از حرفه ای نبودن باعث تردیدش شده، من اما می دونم که لیلا توی کوهنوردی خیلی بهتر از منه و برای همین زورش می کنم تا بیاد (این دختر قوت قلب خوبیه همه رقمه، به جان خودم!)
× مینی بوس از تهران خارج میشه و علائم خوف و رجا توی صورت های همه قابل مشاهده است. به امام زاده هاشم می رسیم و واااااااااای! راه بسته است. میگن یکی از تونل ها ریزش کرده و تا یکی دو ساعت راه رو باز نمی کنن. آقای قدسی و آقای ابراهیمی میرن تا با افسر صحبت کنن. شاهین میاد و میگه: بچه ها دیگه حله. رفتم جلوی افسر به یاسر گفتم "سردار! چه خبره؟"
× راننده ی توپی همراهمونه (هم از این لحاظ، هم از اون لحاظ!)؛ میره و گواهینامه اش رو گرو میگذاره. قبول می کنن رد بشیم، چون ما جلوتر از پلور نمی خواهیم بریم.
× از پلور تا گوسفند سرای احسانی که شروع ِ صعود از اونجاست جاده ی خاکی ِ وحشتناکیه و مینی بوس به زور بالا میره. یک نفر به اسم دانیل رو سوار می کنیم که میگه توی لهستان معلم ریاضیه. به شدت می ذوقم.
× داریم کم کم می رسیم که موج ِ صلوات ها شروع میشه. راننده مون هم دچار اتمسفر زدگی میشه و میگه: برای سلامتی دانیل صلوات! بعدش هم موقع جدا شدن ابراهیم به دانیل میگه: یا علی! و دانیل ![]()
× برای آخرین بار اتمام حجت های آقای قدسی رو می شنویم که میگن: "شما حتی اگر تا بارگاه سوم هم بتونین برسین که 4200 متر ارتفاع داره، بالاترین ارتفاعیه که تا حالا رفتین. پس خودتون رو از حالا امیدوار نکنید که حتماً به قله برسید، چون اصلاً کار راحتی نیست" و راه می افتیم.
× از همون اول یه تفاوت بارز با بقیه ی گروه ها داریم؛ گرچه می دونیم که ممکنه هر کدوم نتونیم به قله برسیم، اما یک بُمب روحیه لیدر ماست که راه به راه با گفتن "ماشاالله به بهمن ماشاالله" و بعد به اسم تک تک بچه ها، بهمون انرژی و روحیه میده و کاری میکنه که هر کس ما رو میبینه میگه: شما همون گروهِ ماشاالله هستین؟!
× بعد از 5- 4 ساعت، حدود 6 عصر، می رسیم به بارگاه سوم و چادرها رو علم می کنیم. خستگی توصیف ناپذیری داریم. نماز می خونیم و ناهار رو که دیگه با شام یکی شده می خوریم و بی خیالِ هواگیری می خوابیم تا برای صعودِ فردا صبح انرژی ذخیره کنیم...
× شبِ اوله و برای اولین بار (شایدم دومین بار، دقیق یادم نمیاد) توی کیسه خواب می خوابم. فاجعه است! (البته فقط برای شب اول، چون شب بعد دیگه اینطور نیست) کلاه پشمی که با خودم بردم، حسابی محافظم میشه در برابر سرماخوردگی و گوش درد. جدّاً سرده. باید 5 صبح آماده ی رفتن باشیم و من از 3 بیدار میشم. یک امر فاجعه ی دیگه استفاده از سرویس بهداشتیه و بعد از گذشت یک مدت از خویشتن داری، با دیدن یک آفتابه ی خالی چنان ذوق می کنم که انگار دماوند رو فتح کرده ام!
× وقتی اون وقتِ صبح از چادر بیرون میام، دقیقاً آلیس در سرزمین عجایب تداعی می شه. آسمون محشره. ستاره ها غوغا می کنن. چندین و چند باری که شب ها برای رصد از طرف دانشگاه بیرون رفته بودیم ، هیچ وقت این قدر آسمون رو تمیز و در دیدرس ندیده بودم. معرکه است!
× 5 صبحمون میشه 6 و دیگه خیلی هم تاریک نیست. آقای قدسی قرآن رو بالای سرمون میگیرن و با نام خدا راه می افتیم.
× از همون لحظه ی شروع ِ حرکت، دل پیچه و حالت تهوع من شروع میشه. اگر کمی بالاتر بودیم شاید فکر میکردم به خاطر ارتفاع یا گوگرد باشه؛ اما این طوری مطمئنم از غذای آماده ی شبِ قبل ِ و باز معده ی من اِرور داده. قرص ضد تهوع هم می خورم اما...
× راه واقعاً آدم رو گول میزنه. به نظر خیلی سهل میاد، اما رفته رفته بد و بدتر میشه و با کم شدن فشار هوا که دیگه هیچی. به آبشار یخی می رسیم که فوق العاده است. آبشاری در حدود 12 متر. شاهین میگه: "مثل مسئله ی مرغ و تخم مرغ می مونه، اول آب بوده یخ زده یا اول یخ بوده بعداً آب شده و به شکل آبشار دراومده و بعد دوباره یخ زده؟"
× از اینجا به بعد دل درد و تهوع من ده برابر میشه. احساس میکنم در شُرُفِ مرگم، بس که حالم بده. بقیه هم یا مثل من هستن یا حسابی خسته ان. آقای قدسی کماکان با صدای رسا شارژمون میکنه.
× به تپه گوگردی می رسیم و من تصمیمم رو میگیرم. به آقای قدسی میگم که دیگه نمی تونم برم و همون جا می خوام بنشینم و اونها برن. آقای قدسی فوراً ابراهیم رو لیدر میکنه و پیش من می مونه تا شاید با استراحت بهتر بشم و بخوام راه بیفتم. ده دقیقه میگذره و هنوز بهتر نشده ام. چند باری اصرار میکنم که ایشون برن اما هر بار میگن که می مونن تا حالم بهتر بشه. دفعه ی آخر که میگم تا برن، انگار که مطمئن شده باشن که نمی تونم، بلند میشن و سفارشات لازم رو میکنن. به طور ناگهانی غیرتم فوران میکنه و همزمان با ایشون راه می افتم (همه چی به کنار، عمراً می تونستم بیام اینجا و بنویسم کم آوردم)؛ زودی به گروه می رسیم که کمی بالاتر مشغول استراحت هستن.
× با حال و احوالی نزار! اونقدر به قله نزدیک میشیم که بوی گوگرد دیگه شدیداً به مشام می رسه (جهت معرفی این بو چیزی در مایه های بوی فاضلابِ!) صحنه ی بالا رفتن پلنگ صورتی از پله ها رو یادتونه که دیگه خودش رو روی پله می کشید؟ حالا این قصه ی ماست!
× چیه؟ دیگه منتظر چی هستین؟ خُب رسیدیم دیگه! همه ی گروه 13 نفره مون رسیدیم بالا و اون قدر گریه کردیم که نگو و نپرس. هنوز هم باورم نمیشه. اون گاز گوگردی که به نظر کم میاد و کُند، اون بالا اونقدر زیاده که مثل یک ابر بزرگ می مونه و سرعتش هم که دیگه نگو و نپرس.
× سجده های شکر و نمازها که گذاشته می شه حمید آقا می گه:" خیلی خوشحالم که با گروهتون همراه شده ام، اولین گروهیه که می بینم توش اعتقادات اعضا این قدر قویه و تعداد نمازخوان ها این قدر زیاده".
× بین دو تا صخره هستیم که یکی اش بلندترین قسمت دماونده. اینجا جاییه که عکس می گیریم و لاشه ی چند تا گوسفند قرار داره که چندین ساله اونجاست (به خاطر سرد بودن هوا بیشتر قسمتهای بدنشون سالمه). سال گذشته ظاهراً با هزینه ای کلان مجسمه ای از شهید صیاد شیرازی ساخته شده و اون جا قرار دادن که قرار بوده تا70- درجه مقاوم باشه که این طور نشده و خراب شده. کاسه هم که یک دریاچه است که پایین تر قرار داره و یخ زده.
× راستی یک آقایی هم اون جا هست معروف به رضا رینه ای که سال گذشته 56 روز اونجا مونده و امسال اومده تا رکورد خودش رو بشکنه. حرف نمی زنه و نوشته که روزه ی سکوت داره (به نظرم این کار رو کرده تا انرژی اش برای توضیح دادن به این و اون از بین نره، وگرنه با ما که خیلی آهسته صحبت کرد و من هم ازشون عکس انداختم که به زودی اینجا میگذارمش.)
× پایین اومدن حس غریبی داره. راه پایین اومدن راحت تره. با شن اسکی (لیز خوردن روی قسمتهایی که خاک نرم و شنی داره) میاییم پایین که از شانس بد، من توی مسیری می افتم که سفت تره و 33 بار می خورم زمین و کبود و زخمی (حالا نه به این شدت!) بالاخره با چند نفر دیگه می رسیم بارگاه سوم.
× شب شده و باز مجبوریم بمونیم، چون همه حسابی خسته ایم. تعداد چادرها که شب قبل زیاد نبود، به حدود 60 تا می رسه. چقدر علاقمند به کوه هست!
× صبح 5 شنبه هم خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی برمی گردیم. راستی رفتن به چنین جایی حداقل حُسنش اینه که انگلیسی صحبت کردنتون تقویت میشه، بس که آدم خارجی می بینید. هر چند بد نیست بدونید صعود دماوند برای خارجی ها خرج بر میداره.
× می دونم طولانی نوشتم، اما هنوز هم یک عالمه حرف دارم که نمی دونم اصلاً چطوری میشه گفت. چطوری میشه عظمتی رو توصیف کرد وقتی مات و مبهوت و حیرانش هستی؟ فقط می تونم خدا رو شکر کنم که این توفیق رو بهم داد که بعد از فقط ۷هفته رفتن به کوه (از وقتی که به دَرَکه رو نوشتم) بتونم این صعود سخت رو انجام بدم. با این حال این رو هم بگم که تازه صعود از جبهه ی جنوبی (صعودی که ما داشتیم) راحت ترین نوع صعوده و به قول آقای قدسی کسانی هستن که این صعود رو یک روزه کامل انجام میدن. امیدوارم خداوند باز هم این توفیق و توان رو بهم بده و باز هم هزار هزار بار شکرش می کنم.
دوستان همنوردم:
یاسر قدسی: بُمب روحیه، بُمب انرژی، فوق العاده، اعجاب انگیز، ساعتِ گویای ِ "ماشاالله به بهمن، ماشاالله"، انسانی به غایت دوست داشتنی، که لیدر گروه بودند، لیدر بودنی!
ابراهیم: معروف به آل عمران (به خاطر رشته ی دانشگاهی اش)، لیدر در سایه، بسی مهربان.
شاهین: کوله ای با انواع و اقسام چاقو و لوازم پیشرفته ی کوهنوردی که یک انسان همراهش بود!
احسان: احساساتی ترین پسر گروه که در شُرُفِ رفتن به سربازیه؛ آخِی!
آیدین: یک انسانِ کم حرف که با قدّی بالغ بر 190یادآور آیدین نیکخواه بهرامی بود (ان شاالله ایشون عمر با عزّت داشته باشن)
رضا: معجونی از کرم ضد آفتاب و آب و شانه و تیپ؛ قِر ِ سر خود!
آقای ابراهیمی: همکار جناب قدسی که فکر می کنم در رادیو قرآن تشریف دارن.
عاطفه: یه دختر تی تیش و ناز، که از اول تا آخر انگار مهمونی اومده بود، بس که تمیز و تر گل ورگل بود؛ نازی!
مرجان: هنوز در عَجَبم که این دختر 45 کیلویی (kg 5-) با اون بی اشتهاییِ حاد! چطور تونست از کوه بیاد بالا.
دو نفر هم بعداً در طول مسیر بهمون اضافه شدن:
حمید آقا که بیرجندی بودند و بسیار با صفا و آقا نیما که به خاطر اینکه دوستشون دچار ارتفاع زدگی شده بود، تنها مونده بودن و به ما پیوستند.