تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه - 126. آب تنی در چشمه ی معبد عشق (جشن کلوب چشمه2)

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

 

 •محك رو دوست دارم؛ حتي اگه اون سر ِ دنيا باشه و مجبور باشيم n تا ماشين رو سوار و پياده بشيم تا بهش برسيم. مكانِ اون، چنان منتها اليه شمالي ِ تهران واقع شده و اطافش اون قدر صخره هست كه به ليلا ميگم: احساس مي كنم با چادر اومده ام كوه!

•وقتي يك عدد آدم ِمازندراني مجري باشه و وقتِ برنامه هم محدود باشه، چي ميشه؟ آخر ِ fast motion! البت از حق نگذريم اجراي خوبي داشتند اين جنابِ مدير ِ وبلاگ نشر چشمه.

•وقتي پسر آقاي كيائيان با اون دوز ِ بالاي اخم، نوشته ي احساسي و نوستالژيكش رو مي خونه و نشر چشمه رو برادر كوچكتر خودش مي دونه، آدم دلش ميخواد بگه: پسر كو ندارد نشان از پدر! حالا شده به اندازه ي انبوهِ اخم!

•بچه هاي بهزيستي ورامين برنامه اجرا مي كنن و كِيف مي كنم. معلوليت جسمي و حركتي شون نتونسته ذره اي از اعتماد به نفسشون رو بگيره. تبارك الله!

•بهار مشيري فرزند فريدون مشيري، مياد بالا و نوشته اي رو مي خونه كه پدرشون به آقاي كيائيان نوشته و نمي دونم چه اصراري داره كه اين نوشته رو يك نوشته ي طنز بدونه؛ در حالي كه جدي ترين عبارات توش به كار رفته و همه اش در مورد مسائل كاريه.

•من به خانم سعيده قدس عاشق شده ام! كي هستن ايشون؟ بنيانگذار موسسه ي محك. ميگه كه اساساً به اين خاطر رفته سراغ چنين كاري كه خودش مادر ِ يك فرزند سرطاني بوده و دلش نمي خواسته ببينه كه مادرانِ كودكانِ سرطاني، به خاطر ظاهر نامناسب يا شرايط نامساعد مالي، تحقير ميشن. دلم غنج ميره وقتي به موسسه اي كه بنيانگذارش بوده ميگه "معبد عشق" و حسودي ام درد ميگيره از اين همه عشق. از كرامت انساني حرف ميزنه و در كنار اين ها بُعد ديگه اي از شخصيت آقاي كيائيان رو نشون ميده؛ اينكه ايشون در ارتباط نزديك با اين موسسه هستن.

•آقاي كاظم فرهادي ميان بالا و با عنوان جالبِ "ميرابِ چشمه" از آقاي كيائيان نام مي برن و از اخم هاي ايشون شديداً ياد مي كنن.

•واي كه چقدر آقاي شمس لنگرودي، كه ايشون هم دوست آقاي كيائيان هستن، با حال حرف مي زنن. طنزشون رو دوست دارم. از قديم ها ميگه كه شعرهاي نادر نادرپور رو دوست داشته و مي خواسته دنيا رو عوض كنه. دنبال آدم هاي مثل خودش هم مي گشته كه دو تا آدم اخمو يعني آقاي فرهادي و آقاي كيائيان، همكلاسي شون ميشن. بعدها مي فهمه با اين رمانتيك بازي ها نميشه دنيا رو تغيير داد و بايد شعر شاملو رو بخونه؛ كتابش رو پيدا نمي كرده تا اينكه آقاي كيائيان كتاب رو بهش ميده و با هم دوست ميشن. خيلي جالبه كه ميگن: شما كه ميگيد اون دوران بهشت بود؛ كجا بهشت بود؟ كتابِ شاملو قدغن بود و پيدا نمي شد!

•از حرفهاي آقاي حسن ميرعابديني چيزي يادم نمياد، چون توي سالن نبودم.

•خانم ميترا الياتي (كه كافه پري دريايي رو قبلاً از ايشون معرفي كرده بودم) از اين ميگه كه يه روزي فكر ميكرده كه آيا روزي مي رسه كه كتابش رو چشمه چاپ كنه؛ و حالا اين آرزوي برآورده شده اش براش خيلي عزيزه. بر خلافِ همه كه از بد اخم بودنِ آقاي كيائيان حرف مي زنن، ميگه كه ايشون رو هميشه لبخند به لب ديده.

•از اول منتظر حضور اين مترجم دوست داشتني بودم كه بالاخره ميان و من ذوق مرگ ميشم. احمد پوري رو توي كيفم دارم(منظورم كتاب هاشونه) : هوا را از من بگير، خنده ات را نه!، در بندر آبي چشمانت؛ آوردمشون كه برام امضاء كنن؛ اما بسي دير شده و بايد بريم.

•تا بلند ميشيم سروش صحت مياد و ميگه كه فهميده كه امسال چشمه 24 ساله شده و بنابراين 24 ساله كه داره از چشمه كتاب ميخره... دلم ميخواد بقيه ي حرف هاش رو بشنوم و تا آخر هم بمونم، اما قيافه ي ليلا داد ميزنه كه هويجوري هم كلي دير شده.

•ساعتِ ده شبه و توي مترو نشسته ام و به بزرگترين عقشولي زندگي ام، كتاب، فكر مي كنم. 24 سال پيش آقاي كيائيان با امكانات كم و در شرايط نامناسب، كار اين نشر رو شروع كرده ان. كار بزرگيه اينكه اين نشر هنوز سر پاست و اينهمه آدم هستن كه خاطرات خيلي خوبي از كتاب فروشي اش و كتاب هاش دارن. حالا دارم به بزرگترين آرزوي زندگي ام فكر مي كنم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:27  توسط آرزو  |