تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه - 161. روز داغون شدن زانوي راست!

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
  • 5شنبه شب، دلم لبريز از شوقِ پركشيدن به سوي كوه هستش (زمان زيادي گذشته كه يه برنامه ي حسابيِ كوه نداشته ام)، و براي اينكه صبح خواب نمونم زودي ميرم بخوابم. گمونم ساعت يازده است  كه با صداي اس ام اس یک دوست جان بيدار ميشم و ديگه به قولِ عزيز دلم - جناب حافظ شيرازي- "قرار چيست، صبوري كدام و خواب كجا؟" خدا رو شکر صبح خواب نمی مونم؛ چون اصلاً تا صبح نمي خوابم!
  • ليلا با يكي از دوستانش توي تجريش منتظرم هستن. مي رسيم به دارآباد و چون نسبت به برنامه تاخير داريم، بچه ها رفتن بالا و كنار كافه ها منتظرمون هستن.
  • می رسیم. وااااااااااااااي! چقده زياديم! چند تا بوديم؟ 18 نفر؟
  • اوايل راه آقاي ابراهيم و آقاي احصان از ما جدا ميشن و خوشحالمون مي كنن! (اين جمله رو تقديم مي كنم به جناب ابراهيم خان آل عمران به دلايلي كه خودشون مي دونن)
  • مي رويم و مي رويم. هِي هِي مي رويم. و يه جايي ديگه سارا (دوست ليلا) به خاطر ضرب ديدگي پاش نمي تونه بياد. اصرار مي كنن كه ما بريم و اونها برگردن. آقاي سعيد مصرّانه پيگير هستن كه به بهترين شكل ممكن بچه ها برگردن و در نهايت ليلا و سارا با دو تا از آقايوني كه ميخوان زود برگردن ميرن؛ و چشم غرّه هاي من هم اثري نداره كه ميگم من هم باهاتون بيام. خلاصه كه من با مقادير متنابهي سالاد اولويه - كه مامان جون جانم براي سه نفرمون درست كرده- مي رم بالا و اون ها پايين (حذف فعل به قرينه ي من درآوردی رو داريد كه!)
  • فلسفه ي وجودي سيم خاردار رو كاملاً درك مي كنيم. اين كه اگر جايي سيم خاردار كشيده بودن، حتماً ازش رد بشيد تا چند تا سرباز طفلكي و اعضاي گروه رو بندازيد توي دردسر. دردسر ما رد شدن از زير سيم خاردار بود و دردسر اون ها توبيخ شدن.
  • به قله دارآباد كه مي رسيم خانم ماندانا كه بار اوله كه با گروه ميان، از بقيه مي پرسن غير از اين جا كدوم قله ها رو رفتن. به من كه مي رسن با حالتي بين شرم و شعف ميگم: فقط دماوند! بعداً البت يادم مي افته كه چند تا از قله هاي اراك مثل سفيدخاني و چندتا ديگه كه اسمشون يادم نيست رو هم رفتم ها!
  • توي دفترچه يادگاري مي نويسيم و بهزاد شاكيه كه چرا دفترهاي قبلي نيستن و اصلاً كجا هستن. بعد هم از نوشته هامون عكس ميگيره تا بماند يادگاري! داشتن دوربين چهار صد هزار تومني هم دردسره ها.
  • بر مي گرديم... به چه مصيبتي! شن اسكي كه شن اسكي اصلي نيست. يه جاهايي هم كه كاملاً باقالي نورديه. زانوي محترم بنده هم كه اِرور داده. اي خدا!
  • در اين جا بسي اعلام خوشحالي مي كنم از حضور كارشناس محترم برنامه هاي ورزشي جناب آيدين فردوسي پور! و تشكر مي كنم بابت گزارش كاملي كه عيناً نقل مي كردن با شنيدن گزارش از هدفون و راديوشون. گزارش كاملاً غير مغرضانه و بي طرف بود. مخصوصاً ميشد از عباراتي مثل : "واعظي خودش هم نفهميد چطور اين ضربه رو گرفت" يا "طالبلو رشادت مندانه توپ رو مي گيره" كاملاً به بی طرفی ايشون پي برد. هوشمندي ايشون تا حدي بود كه آفسايدهايي كه داور اعلام مي كرد با دقتي مثال زدني! اشتباه اعلام مي كردن. حالا چطور از راديو مي ديدن كه آفسايد نبوده، فهمش در مُخيله ي ما نمي گنجه. نقطه ي عطف گزارش هم زمانيه كه اعلام ميكنه: "قطبي رو مي بينم كه داره خودش رو گرم ميكنه تا وارد زمين بشه"
  • دوباره به ابراهيم و احصان مي پيونديم  و مي بينيم كه نشستن و حسابي در حال صفا هستن. بعد از خوردن تنقلاتي چند، راه مي افتيم.
  • اونقدر ديره كه... هيچي ديگه، حسابي دير شده و فقط شانس مياريم كه يك وَن پيدا ميشه كه ما رو تا تجريش برسونه و الحق هم راننده ي پايه اي داشت.
  • جای آقای قدسی و پایه های شعر خوانی ام، خانم بتی و آقای احمد حسابی خالی بود.
  • زانوي من هنوز درد مي كنه؛ اون قدر كه گمونم به برنامه ي نطنز و كركس هم نرسم. برام دعا كنيد plz!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:2  توسط آرزو  |