تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه - 175.گزارش‌واره‌اي از يك خوابْ پيمايي

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

از ساعت 6 كه از شركت برگشتم خونه، تا همين الانِ الان، نشسته‌ام بستْ پايِ اين pc مادر مرده و هِي هِي با كيبورد وَر مي رم و مي نويسم و پاك ميكنم، دوباره مي نويسم و دوباره پاك مي كنم و...
گزارشم نمياد؛ به جانِ خودم!
چرا؟
لابد چون همه‌ي برنامه رو توي خواب بودم گزارشم نمياد؛ شايدم چون اين صعود به قلّه‌ي توچال، عجيب ترين صعودِ زندگي‌ام بود. عجيب براي اين كه مسير ِ شيرپلا تا قلّه رو عملاً در خواب طي كردم (آقاي ابراهيم و Mr.Pin شاهدن)؛ عجيب براي اين كه ديدم پيمانه‌ي صبر ِ آقاي ابراهيم براي شُل نوردي‌هايِ من و تنها نگذاشتنم اون موقع‌هايي كه از بقيه عقب مي افتادم (تقريباً بيشتر ِ موقع‌ها) پُر شدني نبود؛ عجيب براي اين كه كشف‌هاي عجيب تري رو توي اين خوابْ پيمايي داشتم؛ عجيب براي اينكه همه چي خوب بود: مهتاب خوب بود، صعود خوب بود، خوابِ توي پناهگاه خوب بود، نماي قلّه‌ي دماوند از توچال خوب بود، طلوع خورشيد رو ديدن از قلّه خوب بود، برفي كه روي قلّه مي باريد خوب بود، عكس‌هايي كه انداختيم خوب بود، مسير ِ پايين اومدن از قلّه خوب بود... همه چيز خوب بود. داشتم اما فكر مي كردم كاش همه چي بهتر بود؛ كاش همه چي عجيب تر بود!

بي خيال! فقط دلم ميخواد يك بار ديگه از آقاي ابراهيم براي همه‌ي لطفي كه بهم داشتن تشكر كنم. بيشتر هم از انتقادهاي تيزبينانه‌شون نسبت به وبلاگم و خودم، حظ كردم و بهره بردم. اي من شما را بسي تشكّر! از من كه ديگه بوي الرحمن بلند شده، اما كماكان پايه‌ي آيت الكرسي خواني بر‌ات هستم دوست جان!

 اين شعر هم از دكتر مهدي حميدي شيرازي هستش و همين الانِ الان كه مي خواستم پُستم رو ارسال كنم، بس كه حرفِ ماه و مهتاب شد، به يادم اومد. هوارتا بهش عقشولي‌ام:

 

ماهِ گردون گر نباشد گو مباش
در فراقش طاقتِ من طاق نيست
در فراقِ ماهِ تو بي طاقتم
زان كه ماهي چون تو در آفاق نيست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:23  توسط آرزو  |