تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه - 226. نامه‌اي نوشته بر باد...

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

به يكي نامه‌ي خودم درياب
به دو انگشتِ كاغذم درياب
به فراقي كه سوزدم كُشتي
به پيامي كه سازدم درياب
دردِ من بر طبيب عرضه مكن
تو مسيح ِ مني، خودم درياب

سلام آقاي عيسي مسيح
رویا – مي شناسيدش كه؟!- ازم خواسته براتون نامه بنويسم؛ بس كه مي دونه كه هوارتا بهش عقشولي‌ام (هزار باره ميگم و هزار باره شادم كه ميگم) و عمراً بتونم دعوت‌هاش رو رد كنم؛ حالا حتي شده اين دعوت، دعوت به نوشتنِ نامه‌اي باشه براي شما كه كم مي شناسمتون. خوبيد آقاي مسيح؟ الانه كجاي اين كُره‌ي خاكي هستيد؟ آخه به اعتقادِ ما مسلمونا شما زنده‌ايد و هستيد. انشاالله كه هر جا هستيد دلتون خوش باشه. بگذريم... من هم خوبم. راستش خواستم چند تا از نامه‌هاي اينجا رو كه برا شما نوشته شده بخونم، اما به چند تا نرسيده فَهمِستم كه من بلد نيستم نامه‌هاي بزرگونه (از اونا كه آدما توشون حرفاي خوب ميزنن و خوب هم حرف مي زنن) بنويسم. تصميم گرفتم قدّ ِ دلِ كوچيكِ خودم برا شما بنويسم.
مي دونيد آقاي مسيح! من خيلي وقته كه دعا نمي كنم (خيلي وقت ها!) برا خودم البت؛ برا ديگران چرا...خيلي هم زياد! اما براي خودم هيچ دلم نميره كه دعا كنم. بعد يه شب (يه شبِ حدوداً يكي دو ماهِ پيش شايد) خواب ديدم كه دم ِ در ِ يه كليسا هستم و با دوست جان اومده ام كه دعا كنم. آقاي كليسا دار به چادرم نيگا كرد و بعد به دوست جان و بعد پرسيد: "شما كه مسلمون هستيد؛ نكنه اومديد اينجا كه مسيحي بشيد؟" گفتم: "نَه‌خيرم! اومديم كه دعا كنيم تا حضرتِ مريم –مادر ِ شما ها!- حاجتمون رو بده." آقاهه بُل گرفت كه: "آهان! پس شما اعتقاد داريد كه مريم خداست؟!" گفتم: "هيچم اين طور نيست. فقط چون  مي دونيم كه مقام ِ ايشون خيلي بالاتر از جايگاهِ ماست، اومديم كه ايشون واسطه بشن تا خدا حاجتِ ما رو بده." از بقيه‌ي كَل كَل‌هاي خوابم چيزي يادم نيست، اما تا خوابم رو براي دوست جانم تعريف كردم، تصميم گرفتيم زودي بريم كليسا. رفتيم هم...خُب راستش اونجا هم دلم نرفت كه برا خودم دعا كنم. برا دوست جان چرا، يه كم دعا كردم؛ اما برا خودم هيچ! تازه‌اشم خيلي اونجا برام تو خالي به نظر اومد؛ دلم نخواست زياد اونجا بمونم. بعداًش فهيدم دوست جان هم همينطور بوده. از اون روز به بعد اتفاقاً چند بار با هم جلوي كليسا بوديم و هر بارش من رو به كليسا بودم؛ و به اين فكر مي كردم كه يعني چي؟ اون خواب و اين بيداري...اون بيداري و اين خواب!
چند روز پيش‌ها باز با دوست جان بيرون بوديم كه از دم ِ در ِ يه مسجد رد شديم و وقتِ نماز ظهر هم بود و رفتيم برا نماز. چند دقيقه‌ي نماز، توي اون مسجدي كه اولين بار بود توش بودم، اونقدر دلم رو صفا داد كه نگوووووووو! يادم نيست اما برا دوست جان هم همينطور بوده يا نه. يادم باشه كه حتماً ازش بپرسم.*
خُب ديگه ، همين آقاي مسيح! اين بود خواب و بيداريِ من. هيچ نتيجه‌اي هم نميخوام ازشون بگيرم. فقط يادتون باشه از طرفِ من به خانم والده سلام ِ مخصوص برسونيد و بگيد كه شديداً و خفناً نسبت بهشون ارادت دارم و داريم.


دوست جان‌هاي دعوتيم هم "بسم الله" برا نوشتن:
اميد...دلي...احمدرضا توسلي...فروغ...ناهيد...آقاي صالحي...خانم ملك محمد...آقاي مولوي...مهدي يوسفي...و سارا

 

*همین الانِ الان، دوست جانم گفتن كه: "اول اینكه خيلي سبكم كرد و خيالم رو راحت كرد و اینکه در كل بهم چسبيد، از وضو گرفتنش تا..."يعني ايشون هم بله!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:18  توسط آرزو  |