|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
پنج شنبه؛ ۲:۳۰ بعد از ظهر:
» سر جلسه ی کنکور کارشناسی ارشد نشسته ام (بعد از مدتها دوباره دارم با اتودِ خوشگل و ماه و راه دستم می نویسم تا بعداً تایپش کنم) راستش رو بگم؟! دلم برای دانشگاه و نشستن روی این صندلی ها تنگ شده بود (این اعتراف از کسی هستش که از دانشگاه بیزار بوده ها!) نشستن سر کلاس به عنوانِ کسی که قراره علم بیاموزه. اون وقتایی که دبیر بودم (انگاری صد سال از اون روزا گذشته!) سر ِ کلاسهام احساس علم آموزی از دانش آموزانم رو داشتم امّا وقتی دانشجو یا دانش آموز هستی، یه جور قشنگِ دیگه ایه. ![]()
» الانه بهمون برگه های نظر سنجی دادن. کاش زودتر امتحان شروع بشه تا راحت تر بتونم بنویسم؛ آخه این دختر خانم ِ بغل دستیم هی نیگا می کنه تا ببینه که دارم تند تند چی می نویسم.![]()
» کلّی از ساعتِ امتحان گذشته و هنوز سوالات رو بهمون ندادن. یکی میگه: "خانم! ساعت سه شد. پس چرا امتحان رو شروع نمی کنن؟" که من بلند میگم: "خانم! مشکل از ساعتِ شماست وگرنه اینجا همه چیز دقیق و راس ساعت هستش." و همه بلند میخندن.![]()
» دختر خانم بغل دستیم یه عالمه استرس داره. بهش میگم: "چقدر سایه چشمت خوشرنگه!"(واقعاً هست!) کلی کیفور میشه و بی خیالِ نگاه کردن به دستنوشته های من میشه!![]()
» امتحان شروع شده.سوال 3 توی پاسخ هاش دو تا گزینه ی عین ِ هم داره که هر دوتاشون هم درستن!![]()
» چقدر سوالای زبان تخصصی آسونن! به به! تازشم می بینم که به جای ساندیس ِ قدیم ها برامون آبِ توی لیوان پلاستیکی آوردن! به به!![]()
» ای من بسی به این بیت های گزینه ی جواب عقشولی:
چو بر گیری از کوه و ننهی به جای
سرانجام کوه اندر آید ز پای
اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
عافیت می بایدت؟ چشم از نکو رویان بدوز
عشق می ورزی بساطِ نیکنامی در نورد
» یکی از گزینه های سوال ۱۰۵ اینه: "در دلِ کوهِ دماوند" (اِوا! ریا نشه یه وقت
)
» سرم درد میکنه؛ شدیییییییییییییییییید!
» ۴:۳۰ بعد از ظهر؛ بالاخره تموم شد!
پ.ن: در جهت تنویر افکار عمومی اعلام میدارم که آخه کدوم آدم ِ عاقلی پا میشه میره کنکور و ساعت با خودش نمیبره غیر از من؟!؟!![]()
![]()