سیب و زمین --- ۴۰۱
روزی از روزهای پاییزی
در میان ترانهخوانیِ باد
من و اسحاق و آرزو دیدیم
اتفاقی برای سیب افتاد
در میان ترانهخوانیِ باد
من و اسحاق و آرزو دیدیم
اتفاقی برای سیب افتاد
جای سیبی که بر زمین افتاد
در کنار درخت جا خوردیم
علتش را ولی نفهمیدیم
ما سه تا سخت جا خوردیم
از همان روز بچهها! اسحاق
در سرش باوری عجیب افتاد
همهی کار و بار او این شد
که چرا از درخت، سیب افتاد؟!
از همان اتفاق ساده به بعد
مشکل ِ بی حسابِ ما حل شد
اسم اسحاق در جهان پیچید
درس فیزیکش آخر، اول شد!
۱. چون اسم ِ آرزو توشه؛ ۲. چون فیزیکیه؛ ۳. چون بالاخره کوپرنیک رو توی کلیسا دفن کردن- گیرم بعد از n سال؛ ۴. چون از نمایشگاه و غرفه سوره مهر صیدش کردم این مجموعه شعر ِ کودکانِ "آفرین به آفتاب" سروده "غلامرضا بکتاش" رو؛ ۵. چون اعصاب ندارم و حسابی قاطم!!!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 22:49 توسط آرزو سلوط
|
«با عشق ممکن است تمام محالها»