مامان همینجا نشسته: جلوی کاسه سالاد الویه، روی مزهء قرمه سبزی، توی تردی کتلتهای برشته...
هر بار با یک طعم جدید تشر میزند به من که جمع کن خودت را!
جمع نمیشوم
تکههایم پودرتر و پراکندهتر از جمع شدن هستند
گمانم ابراهیم هم وقتی آن پرندگان را تکهپاره بر نوک کوهها گذاشته بود، نتوانسته بود تا این حد جانداری را خرد کند که جان من اینگونه شده است... مامان شاید بهانه بود؛ شاید همیشه همینقدر تکهپاره بوده روحم... چیزی یادم نیست! خاطراتم به دو بخش قبل و بعد او تقسیم شدهاند و بخش قبل مخدوش و نامعتبر است. حافظهء تاریخیام مامان بود!
امروز یک ساعت تمام گریستم که یادم افتاد یک روزی مدرسه را پیچانده بودم و رفته بودم مدرسهای که عمهام آنجا معلم است و مامان چه سراسیمه دنبالم میگشت و خودش را رسانده بود به مدرسه عمه... جا داشت آنجا بزند لهم کند حتی! نکرد... غیظش بدتر بود!
امروز یک ساعت تمام مردم و زنده شدم که چهها به او گذشته در آن نصف روز... و آیا هرگز مرا بخشید یا نه.
من فرزند خوبی برایش بودم به خیال خودم... و اینگونه در عذابم بعد از رفتنش
آنها که بالوالدین احسانا ندارند چه حالی اند؟!
«با عشق ممکن است تمام محالها»