کابوس‌های زندگی‌م عوض شدن؛ رویاهام پر کشیدن

هنوز هم توی خواب‌هات می‌بینی‌ش... هنوز هم هست... وای از روزی که نباشه

خواب دیدم چادری هستم هنوز، دارم از یه کلاسی برمی‌گردم که آزمونش رقص بود. من نرقصیدم ولی؛ استاد فرانسوی‌مون گفت نمرهء بغل دستی‌ت رو می‌دم بهت. هر چند من آماده کرده بودم یه آهنگ لزگی بذارم و کلاس بره رو هوا. بعد که توی راه برگشت به خونه بودم، گفتم یه زنگ بزنم ببینم چیزی برای خونه نمی‌خواد. این یکی از بهترین خواب‌های اخیر زندگی‌م بود؛ چون نمی‌دونستم تو رفتی.

شانه‌ات را دیر آوردی، سرم را باد برد

دلم توی یه شب از شب‌های تابستونه، یه شب شهریوری. همه جا گرم و اونجا سرد. همه توی خونه و ما اون بیرون. همه به کاری مشغول و ما به هم. شعر و شعر و شعر... جوانی و قشنگی شب‌هاش... دیگه هیچ شبی جای اون شب رو برام نمی‌گیره انگار