که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
وقتی عاشقترم، خانهی امنم اینجاست... تو نمیخوانی، ولی من عاشقانه فریاد میزنم... تو نمیخواهی، ولی من عاشقانه با سرنوشت شوم این نادیده گرفته شدن میجنگم، تو نمیمانی... میمانی؟!
وقتی عاشقترم، خانهی امنم اینجاست... تو نمیخوانی، ولی من عاشقانه فریاد میزنم... تو نمیخواهی، ولی من عاشقانه با سرنوشت شوم این نادیده گرفته شدن میجنگم، تو نمیمانی... میمانی؟!
از قهوهخانهی سر میدان شروع شد
از شکلهای داخل فنجان شروع شد
میآمدی و بافهی گیسو به دست باد
و عشق از این فضای پریشان شروع شد
گنجشک تو شدم ،همهی جفتبازیام
از سیمهای لخت خیابان شروع شد
- رحمت رساد شیخ اجل را – که بوسهمان
از باب " عشق و شور " گلستان شروع شد
پرسه شدی به باد ، هوا گردباد شد
بوسه زدی به ابر ، و باران شروع شد
حوّای مینیاتوری گیس گندمی!
از هیکل تو شوخی شیطان شروع شد
***
راضی شدیم مثل دو تا گل به خاک هم
پیوند ریشهها ، ته گلدان شروع شد
تو نور و آب خوردی و من غصهی تو را
در تو شکوفههای فراوان شروع شد
گفتی بهار میرسد و میرسم به تو
اما بهار رفت و زمستان شروع شد...
***
از قهوهخانهی سر میدان شروع شد
از" دور بوسه دادن پنهان" شروع شد
نه فال و نه کتاب خدا ، سرنوشت ما
از شکلهای داخل فنجان شروع شد...
#شهرام_میرزایی
پن: ناجی همیشگی من... غزل
هرکه جز من بود از دیدارمان مأیوس بود
همتم را رود اگر میداشت اقیانوس بود
رد شدی از بین ما دیوانگان و مدتیست
بحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟
خواب دیدم دستهایم خالی از گیسوی توست
خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود
عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کرد
پادشاهی را که در زندان خود محبوس بود
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...
خاطرات بیشماری پشت این افسوس بود
#سجادسامانی
حالا چهل روز گذشته، از شروع غمی که که برایش چهلم نمیگیرند تا رخت عزایت را دربیاورند؛ کسی نیست دلداریات بدهد که چه قوی بودی این چهل روز. شانههایت را به من بده برادر... من بار همهء غمهای تو را به دوش میکشم... و شانههای خودم! ضعیفترین بارکش عالماند. کسی برای نوزاد چهارماهه روضه نخوانده؛ شش ماههها در اولویتند. و قلبی که دارد منفجر میشود... شاید فقط چشمانتظار قیامتیست که غمی در آن نباشد... کاش جراتش را داشتم بیخیال این محنتکده شوم😭
به فاصله چهل روز مادربزرگ و پدربزرگم را از دست دادم. مادر پدرم و پدر مادرم. و به یکباره زمین از آخرین کسانی که عمیقا دوستم داشتند خالی شد.
سوگوار غمهایی شدم که غمهای درجه یکی نبودند... سوگ مادرم، هنوز بعد از قریب سه سال، سهمگینترین غم عالم بوده و هست... احساس میکنم ولی که خوب سوگواری نکردم برای این دو عزیز از دست رفتهام.
مادرم که رفت چیزی شبیه بند در دلم پاره شد! با خودم گفتم کسی از عالم خاکی رفت که بیشتر از او کسی را دوست نداشتم. بعد از پدربزرگ و مادربزرگم بود که به این چاه تنهایی عمیق رسیدم... که به یکباره زمین از آخرین کسانی که عمیقا دوستم داشتند خالی شد!
قدم زدن در نیمهشبی در کاشان، گویی خود شانزهلیزه باشد، چنان مست و محظوظم که شاید تا عمر دارم اجراییاش نکنم مبادا مزهاش بپرد.
و آن دیدار اتفاقی که تو همانجا توی همانحال سر راه من باشی... و بگویی بیا کمی دورتر باشیم، برای مدت کمی حتی! اما یادت نرفته که؟! ما مدتهای زیادیست از هم دوریم... دور دور دور! آنقدر دور که حتی گقتن خبر مرگ مادرم هم نتوانست تو را به من نزدیک کند! میدانی؟ گاهی فکر میکنم میتوانستیم همراز مگوهای قشنگ و زشت زندگی هم باشیم؛ مثلا آن روزی که از بیبیچک مثبت گرفتی، اولین مامان صدا زدنش، راه رفتنش، خندیدنش... اما نخواستی! نماندی! دور و دور و دورترررر شدی...
حالا توی خواب باز هم دوری بیشتری میخواهی و اینبار حتی برایم اهمیت هم ندارد!
مامان همینجا نشسته: جلوی کاسه سالاد الویه، روی مزهء قرمه سبزی، توی تردی کتلتهای برشته...
هر بار با یک طعم جدید تشر میزند به من که جمع کن خودت را!
جمع نمیشوم
تکههایم پودرتر و پراکندهتر از جمع شدن هستند
گمانم ابراهیم هم وقتی آن پرندگان را تکهپاره بر نوک کوهها گذاشته بود، نتوانسته بود تا این حد جانداری را خرد کند که جان من اینگونه شده است... مامان شاید بهانه بود؛ شاید همیشه همینقدر تکهپاره بوده روحم... چیزی یادم نیست! خاطراتم به دو بخش قبل و بعد او تقسیم شدهاند و بخش قبل مخدوش و نامعتبر است. حافظهء تاریخیام مامان بود!
امروز یک ساعت تمام گریستم که یادم افتاد یک روزی مدرسه را پیچانده بودم و رفته بودم مدرسهای که عمهام آنجا معلم است و مامان چه سراسیمه دنبالم میگشت و خودش را رسانده بود به مدرسه عمه... جا داشت آنجا بزند لهم کند حتی! نکرد... غیظش بدتر بود!
امروز یک ساعت تمام مردم و زنده شدم که چهها به او گذشته در آن نصف روز... و آیا هرگز مرا بخشید یا نه.
من فرزند خوبی برایش بودم به خیال خودم... و اینگونه در عذابم بعد از رفتنش
آنها که بالوالدین احسانا ندارند چه حالی اند؟!
تو رفتهای به غریبی و از پریشانی
شده است شام غریبان مرا جهان بیتو
تهرانپارسم درد میکنه، فلکه سومم که توی بچهگی دستمون رو میگرفتی و تا اونجا میبردیمون درد میکنه، بند بند انگشتام درد میکنه از جای ماساژ دادنم روی پشت و کمرت، پیادهرویهام درد میکنه، مامان جان گفتنام به پوریام درد میکنه، امیرم درد میکنه، کتلت درست کردنام درد میکنه، قرمه سبزی پختنهام درد میکنه، ژله دیدنهام درد میکنه، چای خوردنهام درد میکنه، مدرسه رفتنام درد میکنه، سالاد الویه بردنهام برای دوستام درد میکنه، شماره تلفنت توی گوشیم درد میکنه، اول صبحها به تو زنگ نزدنهام درد میکنه، سریال چکوروآ شنیدنم بی تو درد میکنه، نفسم بی تو درد میکنه، روزهام درد میکنه، شبهام درد میکنه، مامان! مامان! بیتو همه وجودم درد میکنه😭😭😭😭😭😭😭
دیشب نگران من بودی و گریه میکردی
امروز دارم میام پیشت
تا کِی بشه که واقعا بیام پیشت...