امروز آخرین باری بود که خونه مامان بودم
دلتنگی
پیراهن نیست که عوضش کنی
و حالت خوب شود.
دلتنگی
گاهی
پوستِ تنِ آدمی ست...🥺🌿
دلتنگی
پیراهن نیست که عوضش کنی
و حالت خوب شود.
دلتنگی
گاهی
پوستِ تنِ آدمی ست...🥺🌿
در بحبوحهء انقلابها، اونی که بیشتر از همه میلرزه بنیان حکومتها نیست؛ دلهاییست که کنار همند. دورند و نزدیک.
بعد فکر میکنی به اونی که هنوز هم دیدن نگاهش دلت رو میلرزونه اما توی جبههء دل تو نیست... جبههها متفاوتند... و دلها لرزان
خدایا آرامش رو به دلامون برگردون🙏🦋
پن: اگر بخوام نوشتههام مخاطب خاص داشته باشه بلدم کد بدم؛ مثلا بنویسم هانی فلان، دکتر بهمان. اینجا مال منه، پس همونجور که دوست دارم مینویسم؛ بیمخاطب خاص و برای مخاطب خاص:)))
هنوز هم توی خوابهات میبینیش... هنوز هم هست... وای از روزی که نباشه
خواب دیدم چادری هستم هنوز، دارم از یه کلاسی برمیگردم که آزمونش رقص بود. من نرقصیدم ولی؛ استاد فرانسویمون گفت نمرهء بغل دستیت رو میدم بهت. هر چند من آماده کرده بودم یه آهنگ لزگی بذارم و کلاس بره رو هوا. بعد که توی راه برگشت به خونه بودم، گفتم یه زنگ بزنم ببینم چیزی برای خونه نمیخواد. این یکی از بهترین خوابهای اخیر زندگیم بود؛ چون نمیدونستم تو رفتی.
دلم توی یه شب از شبهای تابستونه، یه شب شهریوری. همه جا گرم و اونجا سرد. همه توی خونه و ما اون بیرون. همه به کاری مشغول و ما به هم. شعر و شعر و شعر... جوانی و قشنگی شبهاش... دیگه هیچ شبی جای اون شب رو برام نمیگیره انگار
این روزا پسرک هزار بار این جمله رو میگه و داغ دلم رو تازه میکنه... آخه مامان! منم دلم برای تو تنگ میشه... کِی میشه روزی که دوباره ببینمت و سفت بغلت کنم؟! چقدر راحت و زود از پیشمون رفتی😭😭😭💔💔💔
تو معاد منی... به تو باز خواهم گشت
آدم چطور توصیف کنه وقتی بخواد بگه بخشی از قلبش از بدنش جدا شده؟ مامان، بخشی از قلبم نبود؛ انگار به یکباره همهء قلبم از تنم بیرون کشیده شده. مامان همهء قلبم بود، وطنم بود، مامن بود، همه چی و همه کس بود؛ و حالا نیست...
چقدر سخته توصیفش
چقدر سخته...
دارم "سوگ مادر" رو میخونم و با خودم میگم اینهمه آدم هستن که در موقعیتهای مختلف، و با سن و سال متفاوت، مادرشون رو از دست دادهاند ولی هر کدوم یک جور منحصربهفردی سوگوار هستن؛ نسخهء واحدی نداره این غم.
مامان قشنگم... خیلی جات خالیه💔🥀🖤
برای من زمان ساعت ۱۱:۱۲ روز دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۱، از حرکت باز ایستاد.
و این درست زمانی بود که دیگر مادر نداشتم....
میتونست همه چی خیلی ساده باشه، خیلی سادهتر از این حرفا
ولی الان فقط پیچیده و پیچیدهتر میشه...
که یادم بمونه تا آخر عمرم دعای بزرگ و خوبم در حق خودم اینه که قبل از بچهم از دنیا برم؛ کاملا خودخواهانه!
تامام!
میگه: خوابپیش (یعنی خوابم میاد)
میگم: بگو من خوابم میاد
میگه: من خوابپیش
میگم: نه، اینجوری نه! جمله رو بگو!
میگه: جمله!
😅😅🙈🙈
#سه_سالگی