۸۷۶: mummy pig

دیروز پسرک صدا زد مامی! مامی پیگ! و به اندازه‌های روزهای تلخی که بر ما گذشته بود از این شیرین‌کاری‌اش خندیدم.

#پپاپیگ

۸۷۵: قاسمِ خاله بودن

سی و سه سالگی چه سن عجیبی‌ست... گیرم سی و سه سالگی خودم را یادم نیست. ولی می‌دانم عجیب بوده. محمد آقا هم موقع مرگش ۳۳ ساله بود و بچه‌اش سه ساله. حالا قاسمِ خاله رفته و ۳۳ سالگی را که قرار بود سن دامادی‌اش باشد، به سن مرگش تغییر داده و ما مانده‌ایم و یک دنیا هاج و واجی. 

پسر با دل ما هیچ، با دل خاله‌ لیلا و خواهرانت چه کردی... چقدر پدرت را تنهاتر گذاشتی قاسم... قاسم خاله خیلی زود بود رفتنت...

۸۷۴:

در باد وَرق می‌خورَد این دفترِ خالی
این غفلتِ مشهور به تقویمِ جَلالی

هرجا بِگُریزم، غمِ تو زودتر آن‌جاست
از گریه پُرم، ای همه‌جا، جایِ تو خالی!

هرگز شده دریا برَوَد دیدنِ رودی؟
دیدار من و عشق؟ چه بیهوده‌خیالی!

از آبِ حرام است تُهی کاسه‌ی مستان
بر خوانِ خدا نیست مگر نانِ‌حلالی؟

ای هرگزِ نومید! در این دایره‌ی وَهم
شوقِ سفری کو؟ چه سقوطی؟ چه کمالی؟

خوب ‌است همه چیز و به‌کام‌است شب و روز 
ای عشق! به جز دوریِ تو نیست ملالی

این قافیه بازیّ و گرفتاریِ الفاظ
ما را به کجا می‌برَد این بی پر و بالی

عبدالحمید ضیائی

۸۷۳: دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

یکی از باگ‌های اشرف مخلوقات، انتظاره. آدم می‌دونه هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افته ها ولی هی منتظر می‌مونه، هی منتظر می‌مونه...

پ‌ن: مورد داشتیم پشت سر هم خوابش رو هم دیده🙈😅

پ‌ن۲: چی گفتی؟ گفتی من اما از تو "ترمز‌بریده‌تر" بودم؟ یا "افسارگریخته‌تر"؟ اصلا این‌طوری حرف می‌زنی تو؟! یادم نیست... یادم باشه بپرسم ازت!

۸۷۲:

ای دل... برای آنکه نگیری چه می‌کنی
با روزگار دوری و دیری چه می‌کنی

بی اختیار بغض که می‌گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه می‌کنی

با این اتاق تنگ و شبِ سرد و گور تنگ
تو جای من... جز اینکه بمیری چه می‌کنی

ای عشق... ای قدیم‌ترین زخم روز گار
در گوشه‌ی دلم سر پیری چه می‌کنی

دست تو را دوباره بگیرم چه می‌شود
دست مرا دوباره بگیری چه می‌کنی

اصغر معاذی

❄️

۸۷۱:

‏"شعور داشتن رابطه يعنی بعد تموم شدنش، به حرمت تمام روز های خوبی كه باهم داشتيد تا ابد به نيكی ازش ياد كنی؛ حتی اگه اون روزهای خوب كمتر از روزهای بد باشه."

حالا این که یه نقل قول از توئیتر هستش ولی به من باشه یه تبصره بهش اضافه می‌کنم که "حالا ممکنه چهار تا لیچار هم بار طرف کنی ولی ته دلت خودت که می‌دونی چقدر هنوز دست و دلت براش می‌لرزه. پس عاقل باش و خاموش:)))"

۸۷۰: بهمن و بنفشه

دو تا بچه داشتم: بهمن و بنفشه.
بهمن سر به راه و عشقِ مامان.
بنفشه سرتق و لنگهء عمه کوچیکه‌اش عصیانگر.
بهمن موهاشو یه وریِ قشنگی شونه می‌کرد و قیافه‌اش معصوم‌تر از خودش می‌شد حتی.
بنفشه آبشار سیاهِ موهاش رو ول می‌داد توی باد. یه شونه هم زورش می‌اومد بزنه به موهاش. سرکش‌تر از خودش بود موهاش.
بهمن و بنفشه با همه فرق‌هایی که داشتن توی یک چیز مشترک بودن؛ عشقشون به همدیگه... 

۸۶۹:

خورشید به دریا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو میوه‌ی درباری یک شاخه‌ی دوری
من میوه‌ی افتاده به چرخ تره‌بارم

ته‌دست نشستی، پی آزار که هستی؟
ای آس دل گمشده بر میز قمارم!

رفتی که نیایی و نیامد خبر از تو
یک روز می‌آید که می‌آیی به مزارم

تا چشم رفیقان به نگاه تو نیفتد
بر شیشه‌ی تصویر تو خوابیده غبارم

ای شاخه‌ی گل روز ملاقات ندیدی
بعد از تو چه آمد سر پاییز و بهارم

صد بار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت
یک جمله شکایت به نگارم، بنگارم

دامان تو چین دارد و دیوار، بلند است
دستم برسد یا نرسد شکرگزارم

#احسان_افشاری

 

پ‌ن: حالا نه همش؛ بیت دوم مثلا یا بیت آخر

پ‌ن: آخه دواین جانسون؟!🤣🤣🤣

۸۶۸: از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم

قسمت آخر سریال maid نقطه عطفی برای زن شخصیت اصلی سریال و چند زن اطراف اوست که به تازگی با او آشنا شده‌اند؛ نوشتن! او با آن‌ها شروع به نوشتن " توصیف یک روز شاد از زندگی‌شان" می‌کنند... روز شاد! 

آن‌جا نقطه‌ای‌ست که خیلی از زنان لبه‌ی پرتگاه واقعیت و خیال ایستاده‌اند... روز شاد!

آن‌جا لبه‌ی پرتگاه من است... روز شاد! روزهای شاد! که کم نبودند... and they are gone!

 

پ‌ن: خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم!

۸۶۷:

‏ولی اسکارِ کوتاه‌ترین و غمناک‌ترین داستانِ جهان می‌رسه به نیما یوشیج‌ که گفت:
"دیدمش
گفتم منم
نشناخت او..."

💔💔💔