۸۷۴:
در باد وَرق میخورَد این دفترِ خالی
این غفلتِ مشهور به تقویمِ جَلالی
هرجا بِگُریزم، غمِ تو زودتر آنجاست
از گریه پُرم، ای همهجا، جایِ تو خالی!
هرگز شده دریا برَوَد دیدنِ رودی؟
دیدار من و عشق؟ چه بیهودهخیالی!
از آبِ حرام است تُهی کاسهی مستان
بر خوانِ خدا نیست مگر نانِحلالی؟
ای هرگزِ نومید! در این دایرهی وَهم
شوقِ سفری کو؟ چه سقوطی؟ چه کمالی؟
خوب است همه چیز و بهکاماست شب و روز
ای عشق! به جز دوریِ تو نیست ملالی
این قافیه بازیّ و گرفتاریِ الفاظ
ما را به کجا میبرَد این بی پر و بالی
عبدالحمید ضیائی
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 22:6 توسط آرزو سلوط
|
«با عشق ممکن است تمام محالها»