هرکه جز من بود از دیدارمان مأیوس بود

همتم را رود اگر می‌داشت اقیانوس بود

رد شدی از بین ما دیوانگان و مدتی‌‌ست

بحث‌مان این است: آهو بود یا طاووس بود؟

خواب دیدم دست‌هایم خالی از گیسوی توست

خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود

عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کرد

پادشاهی را که در زندان خود محبوس بود

هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...

خاطرات بی‌شماری پشت این افسوس بود

#سجادسامانی

حالا چهل روز گذشته، از شروع غمی که که برایش چهلم نمی‌گیرند تا رخت عزایت را دربیاورند؛ کسی نیست دلداری‌ات بدهد که چه قوی بودی این چهل روز. شانه‌هایت را به من بده برادر... من بار همهء غم‌های تو را به دوش می‌کشم... و شانه‌های خودم! ضعیف‌ترین بارکش عالم‌اند. کسی برای نوزاد چهارماهه روضه نخوانده؛ شش ماهه‌ها در اولویتند. و قلبی که دارد منفجر می‌شود... شاید فقط چشم‌انتظار قیامتی‌ست که غمی در آن نباشد... کاش جراتش را داشتم بی‌خیال این محنت‌کده شوم😭