854:
نادعلی را که دست میگیرم یادم میافتد به آن عونا لک فی النوائب گفتنهای دبیرستان، به آن لی الیالله حاجتی گفتنها... چه میدانستم حاجت چیست! حاجت ۲۰ شدن بود لابد یا یک روزی درس نپرسیدن معلم یا چه میدانم... اول شدن در فلان آزمون تیزهوشان! حاجت بودند اینها هم؟! حاجت حال الان و هر لحظهء این روزهای من است؛ وقتی دیگر هیچ چیزی برای خودت نمیخواهی. وقتی همه وجودت به وجود سنجاقکی بسته میشود که نه حتی دیدهای نه صدایی از او شنیدهای اما میدانی همه دنیای تو شده، بالهایش را به در و دیوار قفس قلبت کوفته و تو را مجذوب زیبایی آفرینش خالقت کرده است. بعد با خیال راحت یاعلی و یاعلی و یاعلی را میخوانی... چون میدانی حالا حاجتهای قبلی پوچ شدهاند و بزرگترین حاجت عالم را در دل داری.

«با عشق ممکن است تمام محالها»