۸۷۰: بهمن و بنفشه

دو تا بچه داشتم: بهمن و بنفشه.
بهمن سر به راه و عشقِ مامان.
بنفشه سرتق و لنگهء عمه کوچیکه‌اش عصیانگر.
بهمن موهاشو یه وریِ قشنگی شونه می‌کرد و قیافه‌اش معصوم‌تر از خودش می‌شد حتی.
بنفشه آبشار سیاهِ موهاش رو ول می‌داد توی باد. یه شونه هم زورش می‌اومد بزنه به موهاش. سرکش‌تر از خودش بود موهاش.
بهمن و بنفشه با همه فرق‌هایی که داشتن توی یک چیز مشترک بودن؛ عشقشون به همدیگه... 

۸۶۹:

خورشید به دریا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو میوه‌ی درباری یک شاخه‌ی دوری
من میوه‌ی افتاده به چرخ تره‌بارم

ته‌دست نشستی، پی آزار که هستی؟
ای آس دل گمشده بر میز قمارم!

رفتی که نیایی و نیامد خبر از تو
یک روز می‌آید که می‌آیی به مزارم

تا چشم رفیقان به نگاه تو نیفتد
بر شیشه‌ی تصویر تو خوابیده غبارم

ای شاخه‌ی گل روز ملاقات ندیدی
بعد از تو چه آمد سر پاییز و بهارم

صد بار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت
یک جمله شکایت به نگارم، بنگارم

دامان تو چین دارد و دیوار، بلند است
دستم برسد یا نرسد شکرگزارم

#احسان_افشاری

 

پ‌ن: حالا نه همش؛ بیت دوم مثلا یا بیت آخر

پ‌ن: آخه دواین جانسون؟!🤣🤣🤣