به فاصله چهل روز مادربزرگ و پدربزرگم را از دست دادم. مادر پدرم و پدر مادرم. و به یکباره زمین از آخرین کسانی که عمیقا دوستم داشتند خالی شد.
سوگوار غمهایی شدم که غمهای درجه یکی نبودند... سوگ مادرم، هنوز بعد از قریب سه سال، سهمگینترین غم عالم بوده و هست... احساس میکنم ولی که خوب سوگواری نکردم برای این دو عزیز از دست رفتهام.
مادرم که رفت چیزی شبیه بند در دلم پاره شد! با خودم گفتم کسی از عالم خاکی رفت که بیشتر از او کسی را دوست نداشتم. بعد از پدربزرگ و مادربزرگم بود که به این چاه تنهایی عمیق رسیدم... که به یکباره زمین از آخرین کسانی که عمیقا دوستم داشتند خالی شد!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 19:56 توسط آرزو سلوط
|
«با عشق ممکن است تمام محالها»