170.
يك عمر به هر بهانه زخمم مي زد
با خنجر و تازيانه زخمم مي زد
يك سو غمِ دوست بود، يك سو غمِ نان
با تيغِ دو دَم، زمانه زخمم مي زد
از امروز شروع شد؛ نشستن پشتِ اون ميز ِ كوفتي و انجامِ كار ِ دفتريِ مزخرف!
ناشكر نيستم ها خداجون! اما اين دلِ بدمصّبِ ديگه...
پ.ن: شعر از ايرج زبردست هستش كه به زودي با معرفي كتابشون، مقادير معتنابهي! از شعرهاشون رو ان شاء الله اين جا مي نويسم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۷ ساعت 7:53 توسط آرزو سلوط
|
«با عشق ممکن است تمام محالها»