از چشمه ات به کوزه ی زیبایی ام بریز

یوسف شو و به کبر زلیخایی ام بریز

من تشنه ام، هزار بیابان سوال را

پاسخ به استکان معمایی ام بریز

از خنده های نذریِ سهم غریبه ها

در ظرفِ من، منی که همین جایی ام بریز

در سوز ِ شب تمام تنم شعله می کشد

هذیان عشق! در تبِ یلدایی ام بریز

بنشین، غزل بخوان و بسوزان سکوت را

یک صندلی اسید به تنهایی ام بریز!

 

پی نوشت: با تشکر از احمد رضا توسلی، شاعر این شعر "مهدی فرجی" هستش.