223.
میام اینجا...توی این کافی نت های یخ بسته...پشت سیستم های زهوار در رفته...تنها...میشینم...شاید بتونم ۴تا کلمه بنویسم...و دلتنگیام بره...اما نمیره...خدایا!...خُب قبول کن خیلی سخته دیگه...حالا همه ی غم و غصه هام رو بی خیال...خداجونم...میشه پلیز...یه آدم ِ بیکار...برام بفرستی...تا این۱۶۰هزار چوق...پول ِ بی زبون رو...که مونده ته ِ کیفم...و هِی هِی داره خاک میخوره...ببره مخابرات و...این خط تلفنم رو وصل کنه...من دارم از بی اینترنتی...و بی وب گردی...و بی نوشتن...و بی دوستی...میمیرم...راست میگم خداجون...جونِ آرزو...تا آخر این هفته...بیشتر دَووم نمی آرم ها...گفته باشم...که نگی نگفتی...
فرداش نوشت:
ای ول خداجونم! خیلی با حالی، به جانِ خودم! آدم ِ بیکار که برام نفرستادی، اما این وقتِ اضافه ای که بهم دادی خیلی کار ساز بود. دوست جان هام! زین پس آماده باشید که بازگشتِ اژدها، اِوا ببخشید، بازگشت صید قزل آلا به عرصه ی نت را هر چه طوفانی تر برگزار کنیم؛ برگزار کردنی!!!
پ.ن: هِه هِه! خیال کردین حواسم نبوده و نوشته ام "دوست جان"؟ نه خِیرَم! بنا بر رای خودِ خودِ خودِ خ خ خ ام! زین پس تا ابد الدهر هر کی بیاد بلاگم میشه دوست جانم، به جانِ خودم!
«با عشق ممکن است تمام محالها»