ديدار يار غايب داني چه ذوق دارد؟

ابري كه در بيابان بر تشنه اي ببارد

اي بوي آشنايي! دانستم از كجايي

پيغام وصلِ جانان، پيوند روح دارد

سوداي عشق پختن، عقلم نمي پسندد

فرمانِ عقل بردن، عشقم نمي گذارد

باشد كه خود به رحمت ياد آورند ما را

ورنه كدام قاصد پيغام ما گذارد؟

هم عارفانِ عاشق، دانند حالِ مسكين

گر عارفي بنالد يا عاشقي بزارد

زهرم چو نوشدارو از دستِ يار خوشتر

بر دل خوشست نوشم، بي او نمي گوارد

پايي كه بر نيارد روزي به سنگ عشقي

گوييم جان ندارد يا دل نمي سپارد

مشغولِ عشق ِ جانان، گر عاشقيست صادق

در روز ِ تير باران، بايد كه سر نخارد

بي حاصلست يارا! اوقاتِ زندگاني

الّا دمي كه ياري با همدمي گذارد

داني چرا نشين سعدي به كنج ِ خلوت؟

كز دستِ خوبرويان بيرون شدي نمايد.

 

پي نوشت: اي آقاي سعدي! اي كه من بسي طبع ِ شعر شما را عقشولي! شبِ ما را ساختي بس كه جانا سخن از زبان مي گويي و اينا!