مي رسم ميدون رسالت...پاهام مي لرزن و ناي حركت ندارم. بي خيالِ اِفه و پرنسيپ، كنار ِ جوي آب، روي جدولِ كنار خيابون ميشينم. كسي نيگام نميكنه...هيشكي نيست بپرسه چت شده يكدفعه...كسي براش مهم نيست كه يكي توانِ از جا بلند شدن رو نداشته باشه...كسي نيست! زُل مي زنم به جوي آبِ روبروم و مي بينم كه آب توش راه افتاده و هي هي هم بيشتر ميشه. يادِ بچگيام مي افتم كه از جوي آبِ پُر ِ جلوي خونه مون خوشم مي اومد، اما وقتي همسايه مون گوسفند قربوني مي كرد و خونش توي آب راه مي افتاد، هزار و يك هول و هراس بَرَم ميداشت و كلي داستانِ جنائي براي خودم مي بافتم. جوي آبِ اينجا -ميدون رسالت- اما خوني توش نداره. زباله ها هستن كه انگار به رقص دراومدن و دارن هي هي مي چرخن و مي رن و مي رن و مي رن... سرم رو بلند ميكنم و وااااااااااي! اينهمه بارون! پس چرا من نفهميدم؟ همه بدو بدو ميخوان خودشون رو به يه سرپناه برسونن و از بارون فرار مي كنن. پاهاي من اما هنوز ناي حركت نداره. با خودم ميگم تموم ميشه، تموم ميشه، تموم ميشه.... و هنوز كسي نيست. به خيالم ميشه به چيزاي خوب فكر كرد؛ به كتابفروشي اون طرفِ خيابون كه يه مغازه دزدگير و اسپرت ماشين كنارشه و انگار دارن به هم دهن كجي مي كنن. به وقتي كه بارون تموم بشه و رنگين كمون...اَه! از اين رمانتيك بازي ها حالم بهم ميخوره. نشسته ام كه فقط پاهام جون بگيرن. فقط براي اينكه بتونم روي اين دو تا پاي لعنتي بايستم و حركت كنم. حالا به جهنّم كه توي اين شهر درندشت كسي نمي بينتم، كسي نيست بگه خرت به چند من، كسي نمياد بپرسه خانم شما چه مرگته كه زير اين شُر شُر ِ بارون اينجا نشستي. مهم نيست...دلم يه ليوان چاي نباتِ داغ ميخواد، اون قدر داغ كه خونم رو به جريان بندازه. به چاي نباتِ داغم فكر ميكنم كه شايد فكرش گرمم كنه، اما وقتي خيسي از چادر و مانتو و بلوز هم بگذره... حسّ طنزم گُل ميكنه. با خودم ميگم همين جماعت كه مرده و زنده ي يه آدم براشون فرق نداره، شايد اگه دستم رو دراز كنم و چادرم رو روي صورتم بكشم، كلي از پولِ خُردهاي ته ِ جيبشون رو سبك كنن! حالا ديگه بارون بند اومده اما رعد و برق هنوز هست. خوبه كه چادرم حريره و زودي داره خشك ميشه. بهتر از اون اينه كه دستاي تو اينبار برعكس ِ هميشه گرمه و دلِ دستام داره براي اين گرما غنج ميره. نمي دونم شايد اگر نبودي، من هنوز همون گوشه ي ميدون رسالت نشسته بودم و ناي حركت نداشتم؛ شايد اگر نبودي من هنوز همونجا بودم و يه خروار تگرگِ ريز و درشت روي سرم ريخته بود و دفنم كرده بود؛ شايد اگر نبودي....