ز بس در شهر تنهایی، برفتم کو به کو خسته
شده چون موی شبگونت، وجودم مو به مو به خسته
چو نیزار زمستانی یخ آجین گشته هر بندم
نیاید ناله ی گرمی ، ز نای این گلو خسته
اگرچه جان به لب دارم، و یا چون لاله تب دارم
زشوق دیدن رویت نی ام از آرزو خسته
در این شهر فراموشی یکی هم ناله می خواهم
نشد هم ناله ای پیدا و من از گفتگو خسته
الا ساقی! برافروزان چراغ باده را امشب
خمستانی مهیا کن، مکن دست و سبو خسته
نی ام کمتر ز مجنون بیابان گرد دلخسته
که لیلای وصالت را شوم از جستجو خسته