41.

سلام آقاجون جونم! یادته همیشه همین جوری صدات میکردم؟ آقاجون جونم کجایی؟ خیلی اونجا با این طرف فرق داره؟ آقاجونم! دیدی به قولی که بهت داده بودم عمل کردم؟ دیدی توی اون دقایق بعداز ظهر جمعه که مال یه آقاجون دیگه است، وقتی خواستن ببرنت بیمارستان نذاشتم؟ ایستادم و گفتم آقاجونم قول گرفته توی خونه ی خودش بمیره. حرف آخر رو باید مامانی می زد که گیج بود و خسته و شکسته. توی چشماش نگاه کردم و حواسش جمع شد و گفت از دم در برت گردونن. آقاجون اگه برده بودنت، اگه اون لحظه های آخر پیشت نبودم، اگه آب آخر رو بهت نمی دادم...من دلم یه دنیا برات تنگه، اما این دنیا تا زمان مشخصی مهلت داره و یه روز میرسه که دنیا برای همه امون تنگ میشه. پس دیدار به وقتی که بیام اون طرف و ببینمت و روی ماهت رو ببوسم.
آقاجون جونم! هر جا هستی خدا نگهدارت باشه. " فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"
پ.ن: از همدردی همه ی عزیزان سپاسگزارم.
«با عشق ممکن است تمام محالها»