456
غمگینم. چرا؟ یعنی باید خوشحال باشم؟! آخر ِ سال و اولِ سال نداره. همیشهی خدا بهانهای هست برای ناراحت و غمگین بودن و آه و ناله سر دادن: کتابهام توی کتابخانهی جدید جا نشد! مامان از دیدن جعبههایِ هنوز پُر، کفری شد و داد زد که: "کِی اینهمه کتاب رو خریدی؟" دلم میخواد بهش تهمت بزنم که به کنایه گفته که چرا جای اینها طلا نخریدی که شبِ عیدی یه عالمه هم سود روش بیاد. تهمته خُب! هیچ کنایهای نبود و فقط سوالِ ساده و با عصبانیتی بود که جواب هم نمیخواست حتی. قهر کردم و گفتم: "بعد از سیزده بعدازظهرها میرم بساط میکنم توی خیابون انقلاب. نامَردم اگه همشون رو نفروشم." نامرَدم خُب! خودم هم میدونم. شبش آخه خواب دیدم توی زیرزمین "اگر" کتابهام رو به حراج گذاشتهام. 10%، 20%، بعضی ها هم 30. بعد هر کی از پلهها میخواست پایین بیاد، دلم میخواست نردبون رو از زیر پاش بکشم که بخوره زمین و کتابای منو نبره. میدونم که اگر نردبون نداره، اما خوابم نمیدونست. توی خواب کسی رو شل و پَل نکردم اما هر کی روی هر کتابی دس میگذاشت میگفتم فروشی نیست یا قبلاً فروخته شده یا یه چیزایی توی این مایهها. از خواب که بیدار شدم هیچ اتفاقی نیافتاده بود. هنوز از ده تا کارتن ِ موز ِ پُر از کتاب، پنج تا خالی نشدهاش جلوی در اتاق بود و توی کتابخونه جایی براشون نبود.
«با عشق ممکن است تمام محالها»