497:
هر بار خواست چاي بريزد نمانده اي
رفتي و باز هم به سکوتش نشانده اي
تنها دلش خوش است به اينکه يکي دو بار
با واسطه "سلام" برايش رساندهاي
حالا صداي او به خودش هم نميرسد
از بس که بغض توي گلويش چپاندهاي
ديدم که شهر باز پر از عطر مريم است
گفتند باز روسريات را تکاندهاي
ميخندي و برات مهم نيست ... اي دريغ
من آن نهنگيام که به ساحل کشاندهاي
بدبخت من...
فلکزده من...
بد بيار من...
امروز عصر چاي ندارم... تو ماندهاي!
"حامد عسگری"
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 22:2 توسط آرزو سلوط
|
«با عشق ممکن است تمام محالها»