از این روزا اگر بخوام بگم باید از اخلاقم بگم که هیـــــــــــــچ تعریفی نداره! بداخلاقِ بداخلاقم. توی شرکت بداخلاق، سر ِ کلاس بداخلاق، با دوستام بداخلاق، با خانواده بداخلاق... چی شد که این‌طوری شدم نمی‌دونم. پشیمون هم هستم ها؛ ولی خُب چه کار می‌شه کرد؟ به رئیسم گفتم ده روز مرخصی می‌خوام، بدون حقوق حتی. جوابم رو نداد و به اندازه‌ی دویست روز ازم کار خواست. انصافه؟ نه، واقعاً انصافه؟ من می‌خوام برم نمایشگاه کتاب. من می‌خوام از صبحِ اول وقت تا آخرِ شب اون‌جا باشم. می‌خوام نفسم با عطر کتاب‌ها همراه بشه؛ حالا هِی بقیه بیان گیر بدن که هوای مصلی خفه است و آدم دلش می‌گیره و این حرفا. من که به گوشم نمی‌ره. از این روزام اگر بخوام بگم باید از نشر چشمه بگم که اندازه‌ی دو قدم با هم فاصله داریم این روزا و دلم نمیاد که طرفش برم. برم که چی بشه؟ برم و غمم بیشتر بشه؟ زینب جون یادته پارسال با هم رفتیم غرفه‌ی نشر چشمه؟ چقدر خوش گذشت. ام‌سال چی؟ هیچی! نیست دیگه. متخلفه. وقتی می‌گن متخلف آدم یادِ متقلب می‌افته؛ همین‌جوری‌ ها! الکی! از این روزام اگه بخوام بگم باید از اردی‌بهشت بگم که واقعاً بهشت رو برای آدم به تصویر کشیده ام‌سال و آدم رو شیداتر از همیشه می‌کنه...