مثلاً
یکی از بزرگترین آرزوهای الانم اینه که صُب پاشم برم بهشت زهرا؛ سر مزار
مریم! بخونم دوشیزه شاعره ناکام: مریم خسروی. بعد باز مثل روز اول که
آزی از خواب بیدارم کرد و فهمیدیم مریم رفته، توی خیابون عر بزنم و با خدا
قهر کنم. بعد هم از روی سنگ مزارش اون چهاردهِ مهر ِ نورانی رو بخونم که ییهو یه
عالمه آرامش رو توی دل آدم میریزه و آروم شم و با خدا آشتی. بهش بخندم که
دیوووونه! آخه شونزده سالگی هم وقتِ رفتن بود؟! بهش غبطه بخورم که آخه
شونزده سالگی هم وقتِ تنها رفتن بود؟! مریم مریم مریم! حتی شعر روی سنگ
قبرت رو هم یادم رفته. کاش میشد صُب پاشم بیام پیشت و عر بزنم و سبک شم و
برگردم به زندگی! یا کاش تو صُبی بیای پیشم و هرهر به ریشم بخندی که زیادی
زندگی رو جدی گرفتم و باز من سبک شم و برگردم به زندگی! بیا، بیا که با هم
غزل بخونیم مریم.... «بیا غزل برقص برایم، بیا ردیف بدوز»
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 1:20 توسط آرزو سلوط
|
«با عشق ممکن است تمام محالها»
کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.