572:
بعد از یک ماه اومدهام شرکت تا رئیسم مطمئن بشه پام شکسته و مطمئن بشه شکستگیش ناجور بوده و مطمئنتر بشه که چهار ماهی (که یک ماهش گذشته) توی خونه خواهم بود. احساس میکنم از غار بیرون اومدهام و همه چی توی شهر و محل کارم یه رنگ و روی دیگهای داره. دلم میخواد همین امروز به همهی کتابفروشیهای محبوبم سر بزنم و مطمئن بشم حال همهشون خوبه (مخصوصاً «چشمه»؛ وگرنه «اگر» رو که میدونم امروز آخرین روزشه و دیگه تموم(! دلم سینما هم میخواد. دور زدن و چرخیدن توی بازار با همراهی که ریزبین هستش و همیشه توی این گشت و گذارهامون یه چیز جالب برای کشف کردن پیدا میکنه. دلم برای جورابهام تنگ شده. برای خواب موندنهای تموم نشدنی صبحگاهیم. برای غر زدن از خستگی ِ بعد از کار. برای کار، برای شهر، برای کوه، برای زندگی...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:42 توسط آرزو سلوط
«با عشق ممکن است تمام محالها»