حالِ آن روز که وسط میدان آرژانتین نشسته بودیم و بغض داشتیم و اشکمان در نیامد؛ حال آن عصری که زیر بارانِ تند بهاری آرام آرام قدم زدیم و پوزخندهای دیگران را محل نگذاشتیم و باز هم چشمهء اشکمان خشکیده ماند؛ حالِ این شبِ بی صبح، این شبِ ظلمانیِ تا ابد تار! می دانم دلکم؛ حالمان خراب است! خراب!