649:
مثلاً چشم بگذارم. به خیال خودت بروی پیِ قایم شدن. من انگشتانم را به چشمانم بفشارم و فریاد-نالهام را در گلو خفه کنم و بگویم: بیااااام..... و بترکد بغضی که هزار هزار سال است جا خوش کرده تهِ گلویم. برای چه کسی بنویسم و بگویم و بنالم که غمِ عالم و آدم که در دلم باشد، به زمزمهای و لبخندی و اشارهای از تو میرود؛ غمِ تو که در دلم باشد، عالم و آدم ناتوانند در شاد کردنم! محرم اسراری کو تا سِر بیقراری و بیتابی بیان کنم؟
برویم....برویم. باز هم من چشم میگذارم؛ تو برو قایم شو. اصلاً همیشهء همیشه من چشم میگذارم و تو برو قایم شو. فقط قول بده! قول بده که هر بار مثل دفعهء قبل پیدا شوی!

پ.ن: وبلاگ وبلاگ است. حالِ دلنوشتههایم را تلفنی و اسمسی نپرسید که همیشه میخندم و میگویم خوب است. اصلاً مگر غیر از این است؟! بخوانید فقط اگر دوست دارید. همین!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:15 توسط آرزو سلوط
«با عشق ممکن است تمام محالها»