727:
چند روز پیش گذرم افتاد به محلهء قدیمی بچگی و نوجوانیم. اتفاقاً فقط تراول پنجاهی داشتم و میخواستم خُرد کنم. وارد یه مغازه شدم که دختر جوانی داشت با مغازهدار صحبت میکرد. تا دهن باز کردم چیزی بگم، اون دختر خانم خیلی گرم و با صدا کردن فامیلیم باهام سلام علیک کرد. خیلی جا خوردم. اصلاً به نظرم آشنا نبود. بعد از یه کم تعارف و اینا گفتم بهش که متاسفانه ایشون رو به خاطر ندارم که گفت مدرسه فلان و سال فلان و فیزیک چند و ... . راستش بازم یادم نیومد اما دیگه ادب حکم میکرد چیزی نگم و از درس و دانشگاهش پرسیدم و بعد هم خداحافظی. از اونجا بیرون اومدم و بعد از n سال معلم کلاس پنجم ابتداییم رو دیدم. با ذوق و با صدای بلند گفتم خانم خدادادی سلااااام! مثل همون موقع و با لحن مخصوص خودش گفت فلانی هزار بار بهت گفتم سنگین و رنگین باش. دیگه سی سالته! چشمام گرد شد از تعجب و گفتم شما منو یادتونه بعد از اینهمه سال؟!؟! ایشون هم گفتن که من همهء شاگردهام رو یادمه.
خلاصه... این بود روزنوشت یک نیمچه معلمِ نسبتاً جوانِ آلزایمری! معلم هم معلمهای قدیم.
«با عشق ممکن است تمام محالها»