Thanksgiving

در گلو ابری‌ست ، ای اندوه طولانی سلام !

شب ، شبی بوده‌ست آه ای صبح بارانی سلام !

شانه‌ای پیدا نکردم تا سری سامان دهم

زلف در آیینه می‌گوید : پریشانی سلام !

هر طرف رو می‌کنم دیوار می‌گوید درود

روز ، روز سربلندان است پیشانی سلام !

چون سلیمان باد در دستم ، بیاور باده‌ای

پس خداحافظ بطالت ! شغل دیوانی سلام !

کیسه خالی ، دست خالی ، سفره خالی ، چشم پُر

صبح درویشی مبارک ... شام سلطانی سلام !

گفت تکمیل سلامت جمله در تنهایی‌است

از مسلمانی بریدم ، پس مسلمانی سلام !

زآشنایان دل به حالم سوخت آری آه دل !

آه گفتم آه گفتم .‌.. بوی بریانی سلام !

رُو سرِ خُم وا کن و پاسخ ز افلاطون بخواه

تا به حیرت گوید ای بن‌بست یونانی سلام !

#حسین_جنتی

نیاز داشتم کسی از من مراقبت کند

نه فقط از زنده بودنم

از فرو نریختنم

از احساسی که هر شب بی‌صدا خونریزی می‌کرد

از قلبی که یاد گرفته بود دردش را قورت بدهد

از آرزوهایی که در گلو ماندند

از واژه‌هایی که قبل از گفته شدن مُردند

لازم داشتم کسی مرا ببیند

نه آن‌قدر که تحسین کند ، آنقدر که نجاتم بدهد

مگر آدمی بی‌تماشا چقدر دوام می‌آورد ؟ ...

#زهره_میرزایی

پ‌ن: دردی که از نظر دیگران به رسمیت شناخته نشه... تاروپودت رو در تنهایی مثل خوره میخوره و نابود می‌کنه!

پ‌ن۲: ارغوان می‌بینی؟! به تماشاگه ویدانی ما آمده‌اند...

موبایلم گم شده بود؛ توی خواب!

از یکی موبایلش رو قرض گرفتم که زنگ بزنم بهت... اما هر کاری کردم شماره‌ات یادم نیومد.

مگه میشه من شمارهء تو رو از یاد ببرم؟

ولی من از یاد برده بودم...

فقط شماره خونه رو حفظ بودم: ۵۵۳۵۵۳۰۶

و از پشت خط می‌شنیدم که یکی می‌گفت این خط مدتهاست بی استفاده مونده و کار نمی‌کنه!

وقتی بیدار شدم خواستم بهت زنگ بزنم و باز این حقیقت آوار شد روی سرم که نیستی مامان!

و من از همیشه بی‌پناه‌ترم

در میانهء خرداد... شب سیزدهم

من به اندازه چشمام بهت اعتماد داشتم؛ برای اینکه دوباره اعتماد کنم باید چشمام که تو رو دید رو از کاسه دربیارم لابد؛ باید گوش‌هام که حرف‌هات رو شنید، کر کنم؛ باید بشم یه مُرده‌ی متحرک!

پ‌ن: پناه من مثل همیشه فقط شعر👇

نوشته بود : پُر از گریه‌های لال مباش

نترس! حرف بزن این همه زلال مباش

نوشته بود : جهان رزمگاه نامردی‌ست

بجنگ ! این همه مغلوب این جدال مباش

ادامه داد : چرا غالبا دل‌آشوبی ؟

بپرس! این همه در بند این سوال مباش

بپرس از شب این قلبِ دائما غمگین

بپرس و در صدد پاسخی محال مباش

نوشته بودمش : ای آشنا برای گریز

بجنب ! منتظر لحظه‌ای مجال مباش

اگر به شادی من ارزنی نیفزودی

به فکر هیبت غم‌های لایزال مباش

امید و صبر و محبت هنوز در من هست

به فکر کُشتن این چند تا نهال مباش

اگر چه تیشه به این سرو سربلند زدی

هنوز زنده‌ام این قدر خوش خیال مباش

به زخم‌های دلم هی نمک مپاش ای دوست!

رفیق اگر نشدی مایه‌ی ملال مباش

#حسن_خلجی

آن شب که فروپاشی کامل شد...

برق نگاهش رفت، چشمان تری داشت

این روزها بی‌عشق حال بهتری داشت

دیشب میان گریه‌ها از یاد بردم

اردیبهشتی را که در پی آذری داشت

من فکر می‌کردم نخواهد رفت، هرچند

او در سرش انگار فکر دیگری داشت

این درد تنها سهم انسان نیست، شاید

از یک کبوتر هم بپرسی، دلبری داشت

شاید گلی پژمرده در گلدان ایوان

در انتظار یار، چشمی بر دری داشت

پرسید زاهد: معتقد هستی به محشر؟

گفتم که آری... چشم‌های محشری داشت

گمراه بسیار است اینجا، کاش الله

در بین موهای تو هم پیغمبری داشت

مغلوب و سرگردان، کجا باید گریزد؟

شاهی که پیش از جنگ، روزی کشوری داشت

اعدام می‌شد... کاش اما فرصتی بود

شاید که این بیچاره حرف آخری داشت

#سجاد_شهیدی

سومین شنبه بعد از آن شنبهء فروپاشی

مثل «داش آکل» که برقِ چَشمِ یک دختر به بادش داده باشد

مثل «فرمانی» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشند

بدتر از آن، مثلِ فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست

بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد

مثل «دارا» یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد

پشتِ سالاری که دستِ غَدرِ همسنگر به بادش داده باشد

حال من؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فَحْلی که شاگردِ عزیزش

با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر به بادش داده باشد

شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است

مثل یک کشور که ظلمِ حاکمی خودسر به بادش داده باشد

شرمگاهِ مُرده برمی خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز

پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد

حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسِّ دردناکی است

مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» ی خودخوانده ای که

نارفیقی ، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد

شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر

حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد

شانه یعنی مار؟... یا نه! مار یعنی شانه؟... تعبیر دقیقش؟

شانه، یعنی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد

#علی_اکبر_یاغی_تبار

کجا بودی شبایی که غما میکشتنم بی تو

نگاه کن تو چشای خیس و تنهاییم منم بی تو

تو اون آغوشی که تنها پناه گریه ها بودی

شبایی که من این زخمارو میشمردم کجا بودی

تماشا کن تو این دردو به دنیای من آوردی

تماشا کن تویی که خنده هامو با خودت بردی

نمیخوام مثل من تنها بشی با گریه ها

اما منو یادت بیار هرجا تو تنهایی زمین خوردی

هنوزم اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست

کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست

هنوزم اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست

کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست

کجا بودی شبایی که غما میکشتنم بی تو

نگاه کن تو چشای خیس و تنهاییم منم بی تو

تو اون آغوشی که تنها پناه گریه ها بودی

شبایی که من این زخمارو میشمردم کجا بودی

هنوزم اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست

کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست

تو حق داری اگه رفتی اگه حرفامو یادت نیست

ولی من اینو که گفتی عاشقم هستی رو یادم هست